ه پسر زبير گفتند: بيا و تو رئيس ما باش . گفت : به شرط آن كه به من پيمان الهى بدهيد كه هر چه گفتم از من پيروى كنيد!

گـويـد: پـس يـك يـك از آنـان پـيـمـان گـرفـت و از پسر عمر به پيمانى كم تر از دو دوستش رضـايت داد. آن گاه نزد معاويه رفتند. وى آنان را بر بيعت با يزيد فرا خواند و آنان سكوت كـردنـد. گـفـت : پـاسـخـم را بـدهـيـد، بـاز سكوت كردند. گفت : پاسخم را بدهيد، باز سكوت كردند.

آن گاه به پسر زبير گفت : تو كه رئيس آن هايى پاسخى بگو!

گفت : يكى از اين سه پيشنهاد ما را بپذير!

: بارى چاره در سه راه است .

: يا چنان كن كه رسول خدا(ص) كرد!

: چه كرد؟

: هيچ كس را به جانشينى برنگزيد!

: و ديگر؟

: يا چنان كن كه ابوبكر كرد.

: چه كرد؟!

: او مردى از قريش برگزيد و ولايت را به او سپرد.

: و ديگر؟

: يا چنان كن كه عمر بن خطاب كرد.

: چه كرد؟

: آن را ميان شش تن از قريش به شور گذاشت .

: آيـا گـوش مى دهيد!؟ من شما را نسبت به خودم چنان عادتى داده ام كه دوست ندارم پيش از آن كه بـگويم شما را از آن منع كنم . اگر تا كنون هرگاه سخنى گفته ام و شما بر من اعتراض كرده پـاسخم را داده ايد اينك من برمى خيزم و گفتارى ايراد مى كنم و از شما مى خواهم كه تا پايان گـفـتـارم بر من اعتراض نكنيد. اگر راست گفتم ، راستى ام بر عهده من است و اگر دروغ گفتم ، دروغـم بـر عهده من است . به خدا سوگند هر كدامتان كه ميان سخنم چيزى بگويد گردنش را مى زنم .

سپس بر سر هر كدام ، دو تن را گماشت كه سخن نگويد.

آن گـاه بـه خـطبه ايستاد و گفت : عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير، حسين بن على و عبدالرحمن بـن ابـى بـكـر بـيـعـت كـرده انـد، شـمـا هـم بـيـعـت كـنـيـد. بـه دنـبـال آن مـردم بـراى بـيعت كردن سوى او هجوم آوردند. همين كه از بيعت فراغت يافت ، بر اسب خـويـش سـوار شـد و سوى شام تاخت و آنان را ترك گفت . پس از آن مردم به سوى آن چهار تن آمدند؛ و آنها را سرزنش مى كردند!

گـفـتـنـد: بـه خـدا سـوگـنـد مـا بـيـعـت نـكـرده ايـم ، ولى او آنـچـه خـواسـت بـا مـا رفـتـار كرد.(479)

ابـن اثـيـر نـيـز بـا انـدكـى تـفـاوت بـه طـور مـرسـل در كـتـاب الكـامل فى التاريخ خويش آن را نقل كرده است .(480) در آن جا آمده است كه سرانجام مـعـاويـه بـه ابـن زبير گفت : آيا جز اين هم سخنى دارى ؟ گفت : نه سپس گفت : و شما. گفتند: سخن ما، سخن اوست !

ابـن قـتـيـبـه نـيـز بـه طـور مـرسـل و بـا تـفـاوتـى انـدك در كـتـاب الامـامـة والسـيـاسـة آن را نقل كرده است .(481)

در مـنـاقـشـه سـنـد روايـت هـمـين بس كه بگوييم ، روايت كننده اى كه سند روايت به او مى رسد، جـويـريـة بن اسماء است كه امام جعفر صادق (ع) درباره اش مى فرمايد: (اما جويرية زنديقى است كه هرگز رستگار نمى شود.)(482)

نـخـستين راوى سند اين روايت ، محمد بن ابى الازهر است كه ذهبى در زندگينامه اش ‍ گفته است : از زبـيـر بن بكار نقل مى شود كه او ضعيف و ترك شده و متهم است و گفته شده است كه او به دروغ گـويـى مـتـهـم اسـت . خـطـيـب گـفـتـه اسـت : او احـاديـثـى را جعل كرده است .(483)

بـنـابـر اين ، روايت از نظر سند بى اعتبار است . اما متن روايت در بردارنده چيزى است كه ساحت مـقـدس امـام حـسـيـن (ع) از آن بـه دور و مـنـزه اسـت . از قـبـيـل سكوت آن حضرت در برابر اهانتى كه معاويه هنگام ديدار با ايشان در آستانه ورود به مدينه نسبت به آن حضرت روا داشت و آن طور كه اين روايت گمان مى برد، گفت : خوش نيامدى ، در حالى كه امام حسين (ع) صاحب شعار هيهات منا الذلّه است .

يا از قبيل اين كه كار را به پسر زبير واگذاردند تا سخنگوى بزرگان مخالفان باشد، در حالى كه امام حسين (ع) مى دانست كه پسر زبير كيست و انگيزه هاى مخالفتش چيست ! و از انحراف اعـتـقـادش خـبـر داشـت ! و ديـدگـاهـش را دربـاره اهـل بـيـت (ع) و دربـاره قـضـيـه خلافت ، كه در اصل پايه احتجاج او با معاويه را تشكيل مى داد، مى دانست .

چـگونه ممكن است امام حسين (ع)، سخن ابن زبير را مبنى بر اين كه پيامبر خدا از دنيا رفت و هيچ كس را به جانشينى برنگزيد، تاءييد كند.

آيا تاءييد اين سخن ، اقرار همان مغالطه اى كه خلافت بدان وسيله غصب شد و چشم پوشى بر اصل اعتقاد به خلافت منصوص على (ع) نيست !؟

از ايـن گـذشـتـه ، امـام (ع) كـسى نيست كه جراءت و قدرت و بلاغت سخن گفتن با معاويه را در آنـچـه حـق اسـت ، نـداشـتـه بـاشـد. هـمـه مـوضـع گيرى هاى امام با معاويه گواه جراءت امام در استوارى بر حق و امر به معروف و نهى از منكر است .<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1006.txt">مرگ معاويه </a><a class="text" href="w:text:1007.txt">خبر در مدينه </a><a class="text" href="w:text:1008.txt">درنگ و نگرش </a></body></html>مرگ معاويه

مـعـاويـه بـيـش از هـفـتـاد سـال در دنـيـا زيـسـت و حـدود 42 سـال فـرمـان رانـد. حـكـومـت وى از هـنـگـامـى آغـاز گـشـت كـه در سـال هـجـدهم هجرى از سوى عمر به جاى برادرش يزيد بن ابى سفيان ، كه در طاعون معروف بـه (عـمـواس ) مـرد، بـه عـنـوان والى دمـشـق تـعـيـيـن گـشـت ؛ و سـرانـجـام در سال شصت هجرى مرد.
از ايـن مـدت هـفـده سـال را در كـل دوران خـلافـت ابـوبـكـر و عـمـر والى ، حـدود پـنـج سـال را در دوران امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع) نـافـرمـان و يـاغـى بـود و پـس از آن مـدت نـوزده سـال و چـنـد مـاه بـر هـمـه سرزمين هاى اسلامى پادشاهى كرد. او مى گفت : (من نخستين پادشاهم )(484) و مى گفت : (به پادشاهى آن جا [شام ] خشنودم ).(485)

اگـر از اهـمـيـّت و بـزرگى نقش اصلى اى ، كه رهبرى حزب سلطه در ايجاد انحراف ايفا كرد، چـشـم بـپـوشـيم ، معاوية بن ابى سفيان را مهم ترين و مؤ ثرترين شخصيت در تاريخ اسلام و حـيـات مـسـلمـانـان خـواهـيـم يـافـت . در آنـچـه از ايـن كـتـاب گـذشـت ، دلايل چندى براى اثبات اين حقيقت ارائه گشت .

مـعـاويـه نـخـسـتـيـن كـس از طـاغوتيانى نبود كه بر زندگى و سرنوشت امّت ها حكم مى رانند و دوسـتـى دنـيـا دلشـان را پـر كرده است و به گونه اى سيرى ناپذير در همه لذت هاى دنيوى پـيـرو شـهـوت هـاى خويشند و چون اجلشان نزديك مى شود و تلخى مردن و درد جدايى و پايان مـهـلت را احـساس مى كنند و در آستانه عذاب دايمى قرار مى گيرند، از كرده هايشان پشيمان مى شـونـد (و چـنـانـچـه باز گردانده شوند به آنچه از آن نهى شده اند باز مى گردند و اينان دروغگويند).(486)

مسعودى گويد: محمد بن اسحاق و ديگر راويان اخبار گفته اند كه معاويه در آغاز بيمارى منجر بـه مـرگـش بـه حـمـام رفـت . پـس از ديـدن جسم نحيفش ، بر نيستى و قرار گرفتن در آستانه نـابـودى اى كـه هـمـه آفـريـدگـان را دربـر مـى گـيـرد گـريـسـت و بـه ايـن شـعـر مثل زد و گفت :

اءرى الليالى اءسرعت فى نقضى

اءَخَذن بعضى و تركن بعضى

حنين طولى و حنين عرضى

اءقعدتنى من بعد طول نهضى

شـب هـا را مـى بـيـنم كه در نابودى من شتاب كرده ؛ بخشى از مرا گرفته و پاره اى را وانهاده اسـت .و اعـضـا و جـوارح ام را در هـم پـيچيده و خم كرده ، و مرا پس از روزگارى در