ارد اگر چه به بدترين شكل و شيوه ناجوانمردانه اى صورت بگيرد؛زيرا ابن زياد قبلا ثابت كرده بود جراءت خروج از دين مبين اسلام و تجاوز از حدود آن را دارد:
تو شايسته ترين كسى هستى كه در اسلام بدعت هايى كه نبوده اند ايجاد كنى ، تو از كشتن هاى ناگوار مثله كردن هاى زشت ، بدطينتى و به هر وسيله كسب قدرت كردن پرهيز ندارى . و در اين امور هيچ كس به پاى تو نمى رسد(326).
... سپس متوجه حاضرين گشت تا كسى را پيدا كرده به او وصيت كند.
بازگشت به جنگ كلامى  
مسلم شكى نداشت كه تمامى حاضران ، همگان و همدست حكومت بوده خواهان رضايت امير مى باشند؛ و از اسلام و ابتدايى ترين اخلاقيات لازم الاتباع ، به دور هستند. ليكن ، ايشان مصمم بود تا قبل از شهادت خود، وصيت كند، شايد پاره اى از وصايا تحقق پيدا كند. وانگهى ، همين وصيت ماهيت پليد بعضى از عناصر، مانند عمر بن سعد را كه حضرت براى وصى قرار دادن انتخاب كرد. ليكن آن نانجيب براى خود شيرينى نزد ابن زياد، از قبول آن امتناع كرد و پس از اجازه دادن امير برخاست و با حضرت در جايى كه ابن زياد او را مى ديد نشست -آزمايش خوبى است .
الف - در كوفه بدهى دارم ، از هنگام آمدن به كوفه ، هفتصد درهم قرض ‍ كرده ام كه آن را با فروش شمشير و زره - از طرف من بپرداز.
ب - جسدم را از ابن زياد بگير و آن را دفن كن .
ج - و پيكى نزد حسين عليه السلام بفرست تا مانع از آمدن ايشان به كوفه گردد؛ چونكه من به ايشان نامه نوشته ام و در آن خبر داده ام كه مردم با وى هستند و مطمئنم كه خواهد آمد(327).
على رغم درخواست مسلم از وى در آغاز وصيت كه : بر تو واجب است وصاياى مرا انجام دهى و آنها را راز بدانى و در حفظ آنها كوشا باشى همين كه سخنان حضرت به پايان رسيد، ابن سعد با بى شرمى و بدون اينكه امير از وى خواسته باشد رو به او كرد تا مضمون وصيت را فاش سازد.
آرى ، ابتدايى ترين اصول اخلاقى را زير پا نهاده ، شتابزده با حماقت آشكارى به ابن زياد گفت : آيا مى دانى به من چه گفت ؟ او چنين و چنان گفت
ابن زياد بر اين خيانت سريع و خائن شتابكار، پوزخندى زد، يعنى كه اين خيانت صفت اصلى وى است و گفت : شخص امين به تو خيانت نمى كند، ليكن گاهى خائن را به امانتدارى بر مى گزينند!.
همپالكى وى عليه او شهادت داد و با رسوا ساختن يكديگر و آشكار كرد معايب خود، به گناهان خود اعتراف كردند.
نبايد تصور كرد كه مسلم به اين گونه افراد اطمينان زيدى داشت ، بلكه همگى آنان در تجاوز از حدود شريعت و زير پا نهادن ارزشها و عرف و انسانى يكسان بودند. جز آنكه حضرت مى خواست وصيت خود را در عمق وجدانى اسلامى و انسانى پايدار سازد و تاءكيد كند در هيچ لحظه اى وظايف و تكاليف دينى و وجدانى خود را فراموش نمى كند.
سپس حضرت به كينه كشى دشمنان از پيكر پاك خود اشاره كرد؛زيرا وى به گونه اى مرسوم و متعارف كشته نخواهد شد و نتيجه همان بود كه انتظار داشت ... لذا ابن زياد در ادامه گفتار خود به دوست خائن خود گفت :
اما دارايى وى در اختيار تو خواهد بود و مانع تو نخواهيم شد. هر چه دوست دارى با آن انجام بده و اما حسين اگر ما را نخواهد و قصد نكند ما نيز كارى به او نخواهيم داشت و اگر به سوى ما آيد از او روى گردان نخواهيم بود. ليكن شفاعت تو را در مورد پيكر مسلم نخواهيم پذيرفت ؛ زيرا از نظر ما اهليت آن را ندارد؛او با پيكار كرده است و مخالفت ورزيده و بر هلاكت ما كوشيده است (328).
يا آنكه مستقيما مسلم عليه السلام را مخاطب ساخته كفت :
و اما پيكرت هنگامى كه تو را كشتيم اختيار با ماست و براى ما مهم نيست كه خدا با جسدت چه خواهر كرد. ليكن اى فرزند عقيل ! مى خواهم به من بگويى چه چيز براى اين شهر به ارمغان آورده اى ؟؛مردم را پراكنده ساختى و وحدت كلمه آنان را از ميان بردى و عده اى را در مقابل عده ديگرى قرار دادى (329).
با اين سخنان تقليدى و نخ نما شده ، در صدد آن بود تا موقعيت و مقام خود را جامعه مشروعيت و حقانيت بپوشاند و وانمود سازد كه خود و همدستانش بر امت اسلامى ولايت دارند و از پيامبر - به گمان خود نيابت شرعى و مجوز دينى به دست آورده اند تا حكومتشان پايدار بماند!.
اما اسير زخمى ، با صراحت و استوارى معهود خود پاسخ داد:
به اين دليل به كوفه نيامدم ، ليكن شما معروف و نيكى را دفن كرده شد و منكر را آشكار ساختيد، و بدون رضايت مردم بر گرده آنان سوار شديد و آنان را وادار به اعمالى كرديد كه خدا بدان دستور نداده است و در ميان آنها همچون كسرا و قيصر رفتار نموديد، پس ما آمديم تا امر به معروف و نهى از منكر كنيم و مردم را به حكم خدا و سنت رسول بخوانيم و اهليت اين كار را هم داشتيم و داريم ؛ زيرا خلافت همچنان حق ماست و آن را به ناحق از خاندان ما خارج ساختيد. اولين كسانى كه بر امام حق و هدايت خروج كردند و ميان مسلمانان تفرقه به وجود آوردند و حكومت را عصب كردند و با ظلم و دشمنى با اهل به ستيز برخاستند، شما بوديد. تنها مثلى كه مى توانيم شاهد حال خود و شما قرار دهم اين سخن خداوند متعال است كه :
و سيعلم الدين ظلموا اى منقلب ينقلبون .
بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى و پايانى ، دچار خواهند گشت .
با اين بيانات كوتاه ، نقاب از چهره پليد آنان و فساد دينى - كه حكام اموى بدان مى نازيدند - كنار رفت و حضرت ، صلاحيت سخنگويى به نام اسلام را از آنان سلب نمود؛ و خلاصه ديدگاه خود را با تلاوت آيه اى كه سرنوشت دو طرف نبرد را- فساق و متقين - در پايان كار بيان مى كند، ختم كرد:
والعاقبه للمتقين ؛ پايان روشن ، از آن متقين است .
ابن زياد ديگر نمى توانست پاسخى دهد يا پيرامون اين حقايق مسلم ، مناقشه كند؛ زيرا بيم داشت ادامه ادامه اين مغالطات منجر به كشف حقايق بيشترى به وسيله اسير زخمى خواهد گشت .
پس عاجزانه به آخرين پناهگاه خود خزيد؛ فحاشى و اهانت ؛شروع كرد به على ، حسن و حسين عليه السلام فحاشى كند؛كسانى كه فحاشى به آنها اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهانت به پيامبر، سب و شتم به خداوند است ، همانطور كه خود پيامبر تصريح مى كند(330).
مسلم با بزرگ منشى سكوت كرد: جواب ابلهان باشد خموشى .
و به تعبير طبرى و روايت مفيد و ابن اثير: ديگر مسلم سخنى نگفت .
ليكن در روايت ديگرى آمده است كه : بعد از آنكه ابن زياد به فحاشى و هتاكى نسبت به خاندان پيامبر ادامه داد، حضرت با منطقى نيرومند و استوار همچنان كه قبلا از ايشان ديديم فرمود: تو و پدرت سزاوارتر از خاندان محمد صلى الله عليه و آله به فحاشى و اهانتهايت هستيد. هر چه مى خواهى بكن ، چرا كه ما از خاندانى هستيم كه رنج و بلا هميشه همراه ما بوده است (331). اى دشمن خدا هر چه مى خواهى انجام ده (332).
در اينجا بود كه ابن زياد فرمان داد براى انتقام گرفتن ، حضرت را به شهادت برسانند. اما چگونه دستور داد اين سفير مكتبى را به قتل برسانند؟!.
آيا هنگام مرگ هم افتخار مى كنم ؟!  
خوشامد گويى هاى گرم درباره آزادى و پايان آزاد منشانه ، بارها بر زبان مرد دلير اسلام و شير صف شكن ، چه هنگام درگيريهاى نظامى و چه در عرصه جنگ كلامى و تبل