وفه ، متكى به نيروهاى مركزى شام ، عقب نشستند و به خانه هاى خود رفتند.
ابن زياد كه مشروعيت حكومت خود را از يزيد جانشين پدرش معاويه كسب كرده بود. براى آنكه ترس همگانى را ريشه دارتر سازد و تخم هراس را در دل مردم بكارد، دستور داد تا عده اى از مجاهدان كوفه و برجستگان آن ديار را اعدام كنند. مهمترين و بزرگترين فرد اين گروه محكومين ، مجاهد جليل القدر هانى بن عروه بود كه بيش او نود سال و به گفته اى نودونه سال از سن مباركشان مى گذشت . هر چند والى ديگر مستحكم شده بود و خطرى از جانب مذحجيان كه زير دست ابن حجاج و ديگر توطئه گران مانند كثير بن شهاب دام شده بودند، وى را تهديد نمى كرد، به حبس ابد براى هانى اكتفا نكرد، بلكه دستور داد او را نيز در راءس ديگر بزرگان مجاهد به شهادت برسانند.
والى در راستاى تسلط بر قبايل و كنترل تحركات آنان و بر كنار كردن سران معارض حكومت از راءس قبيله ها، ترجيح داد كه هانى پير؛ اين رهبر مخالف و نيرومند را از پاى در آورد. و چون محمد بن اشعث سومين فرد گروه سه نفره بود كه هانى را فريفتند و به قصر آوردند، از آن مى ترسيد كه طعمه شمشير مذحجيان شود، در صدد بر آمد تا واسطه شود و مانع به شهادت رساندن هانى گردد و والى را از كشتن وى منصرف كند.
وى براى حفظ جان خود در تلاشى سست و بى ريشه با اضطراب و نگرانى برخاست و گفت :
خداوند امير را به سلامت دارد، تو مى دانى كه هانى در ميان عشيره اش از شرافت والايى برخوردار است و عشيره وى مى دانند كه من و اسماءبن خارجه او را به تو تسليم كرديم پس او را به خدا سوگند مى دهم اى امير! كه هانى را به من ببخشى ، چون من از دشمنى خاندان او بيمناكم ؛ زيرا آنان بزرگان اهل كوفه هستند و از اكثريت نيز برخوردارند(341).
و: آنان با عزت ترين افراد كوفه و بخش بزرگى از اهل يمن مى باشند(342).
امير خواسته ابن اشعث را رد كرده ، با اهانت به وى او را سر جايش نشاند؛ زيرا ابن اشعث و اسماء همپالگى هاى آنان ارزشى ندارند.
رهبر قهرمان مذحجيان را به قربانگاه بردند. از جمله قرائنى كه نشان مى دهد حكومت كاملا بر مذحجيان تسلط يافته بود و از آنان نمى هراسيد، آن است كه هانى را علنا از قصر خارج ساختند و دست بسته به يكى از بازارهاى نزديك كاخ بردند.
مجاهد كهنسال از نبود افراد قبيله اش رنجور شد و فرياد برداشت :
وامذحجاه ! امروز ديگر مذحج هواخواه من نيست . وامذحجاه ! چقدر دور هستند آنان از من .
در همان هنگام ابن حجاج زبيدى دست به اقدامى زد تا مذحجيان را يكجا گرد آورد. وى از اين كار دو هدف عمده داشت :
1- افراد قبيله براى نجات رهبر خود دست به اقدامى نزنند.
2- پس از رسيدن خبر شهادت هانى ، عكس العمل شديدى از خود نشان ندهند.
همين كه هانى ديد كسى او را يارى نمى كند، دستان خود را از قيد و بند رها كرده فرياد زد: آيا عصايى ، چاقويى ، سنگى يا استخوانى نيست تا مردى بدان وسيله از جان خودش دفاع كند؟.
محافظين بر او ريختند و سخت او را بستند. سپس به او گفتند: گردنت را دراز كن . و هانى با قوت قلب پاسخ داد: نه به خدا من كسى نيستم كه به شما در كشتن خودم يارى كنم (343).
جلادى به نام راشد تركى جلو آمده ضربتى ره او زد كه اصابت كرد. پير كهنسال و بزرگ قبيله ، خود را آماده شهادت كرده با روح تقرب به ساحت ربوبى و بيان هدف خود با خداوند مناجات كرد:
بازگشت به سوى خداست بار الها! به سوى رحمت و روايات مى شتابم ، خداوندا! امروز را كفاره گناهانم قرار ده ، بدرستى كه من در راه دفاع از فرزند دخت پيامبرت صلى الله عليه و آله تعصب ورزيدم و حميت نشان دادم (344).
بر زمين كشيدن دو شهيد و مژده دادن به يزيد 
به دستور والى ، جلادان طناب به پاى دو شهيد بزرگوار- مسلم و هانى - بستند و آنان را در كوى و برزنها بر زمين كشيدند تا خشم دشمن فروكش كند و جمهور مردم كوفه بيشتر هراسان شوند و قضيه شهدا پايان يابد و ديگر مردم در انديشه اهداف به دست نيامده خود نباشند.
اين جنايت اموى زشت ، اولين لكه سياهى نيست كه بر صفحات تاريخ بشرى نمايان است ، ليكن اولين حركت او نوع خود در تاريخ اسلام مى باشد؛ جنايتى كه اوج آن كشيدن اجساد شهيدان در ميان كوچه ها و خيابانها است .
نه تنها مسلم را بر زمين كشيدند، كه هر چه با وى - از قبيل اسلحه - بود نيز غارت كردند؛اين غارت بى شرمانه ، توسط محمد بن اشعث صورت گرفت ، كه يكى از معاصرين خود او، وى را بخاطر رفتار و مواضعش رسوا كرد و سرود:
و تركت عمك ان تقاتل دونه
قشلا، و لولا انت كان كنيعا
و قتلت وافد آل بيت محمد
و سلبت اسيافا له و دروعا(345)
عمويت را(346) بدون اينكه از او دفاع كنى ، با سستى رها كردى . و اگر تو نبودى كسى بر او دست نمى يافت . و نماينده اهل بيت محمد را كشتى و شمشير و زره او را به يغما بردى .
پس از آنكه اجساد مطهر اين دو شهير در كوچه ها و خيابانها بر زمين كشانده شدند، به دستور ابن زياد آنها را نزديك قصر تحت حفاظت شديد، به دار آويختند و با اين كار، حكومت سه جنايت مرتكب شد و از حدود اسلام تجاوز كرد؛همچنانكه مجاهد دلير مسلم ، پيشاپيش اين سه پيامد را با نظر ثاقب خود دريافته و به ابن زياد گوش زد كرده بود. اين سه جنايت عبارت بودند از:
1- انداختن پيكر حضرت از بلندى قصر بر زمين .
2-كشيدن اجساد مسلم و هانى در كوچه ها و راهها.
3- آويختن اجساد، به مدت چند روز!.
نكته قابل توجه در اينجا، عمق ادراك و بينش قوى حضرت و آينده نگرى وى بود كه از طبيعت جنايتكارانه طغيانگران ، به خوبى اطلاع داشت و مى دانست كه آنان با قربانيان خود چگونه رفتار مى كنند و از مثله كردن و لطمه زدن ره اجساد نيز خوددارى نمى كنند. لذا مسلم يكى از موارد وصيت را دفن كردن جسد شريفشان قرار مى دهد و همين - توجه به چنين مساءله - بيانگر بصيرت حضرت از رويدادهاى آينده است .
همچنين خضرا با آگاهى تام نسبت به ويژگيهاى موروثى و اكتسابى ابن زياد و خصوصيات رفتارى وى ، او را مخاطب ساخته گفت :
اما تو سزاوارترين كسى هستى كه در اسلام بدعتهاى نبوده را ايجاد كنى و بنياد كج را پى بريزى . تو از كشتنهاى ناگوار، مثله كردنهاى ناپسند، بدطينتى و كسب قدرت ، به هر وسيله اى ، پرهيز نمى كنى ...(347).
اين زياد سرهاى مسلم و هانى را پس از آماده شده براى از سال ، توسط دو پيك به نامهاى زبير بن الاروح و هانى بن ابى دحيه به شام فرستاد. گفته مى شود كه سر مجاهد؛عماره بن صلخب ازدى - كه بزودى به او خواهيم پرداخت - نيز همراه اين پيكها به شام فرستاده شد.
ابن زياد كه از باده پيروزى سرمست شده بود، نامه مخصوصى را نيز همراه اين دو پيك براى يزيد فرستاد. متن نامه چنين است :
اما بعد: سپاس خداى را مه حق اميرالمؤمنين ! كه خداوند او را گرامى بدارد خبر مى دهم كه : مسلم بن عقيل به خانه هانى بن عروه مرادى وارد شد و من بر ايشان جاسوسهايى گماشتم و مردانى را به نيرنگ نزدشان فرستادم و با مكر و فريب موفق شدم آنان را از آنجا خارج كنم . و خداوند مرا بر ايشان مسلط ساخت و من گردن آنها را زدم و سرهاى آنان را توسط هانى بن ابى دحيه همدانى و زبير بن الاروح تميم