ى كه هر دو از افراد مطيع و ناصح مى باشند به نزدت فرستادم . اميرالمؤمنين هر پرسشى كه دوست داشته باشد مى تواند از آنان سؤ ال كند؛زيرا آنان زا دانش ، صداقت ، فهم و ورعى تام است (348).
يزيد، مضمون نامه و معناى ورع از ديدگاه اموى دانست ؛و از اين هديه كه در قالب سرهاى شهيدان متجلى شده بود شادمان گشت . و نامه اى به او نوشته انجام چنين كارهايى را تشويق كرده ، افزايش آنها را خواستار شد. و نقديم بيشترى از اين گونه هدايا را طلب كرد، و استمرار نامه نگارى را درخواست كرد!.
در اين نامه ، وى ابن زياد را بخاطر نيرنگهايش و ورع آشكارش ! ستود و از او خواست تا سياست مجازات ، بر اساس اتهام را براى حفظ قدرت و دستگاه اموى بشدت به كار بندد. و در اين كار كوتاهى نكند.
پاسخ نامه بدين مضمون بود:
اما بعد: تو همان طور كه دوست مى داشتم عمل كردى ؛رفتارت دورانديشانه و حمله ات باقوت قلب و شجاعانه بود! مرا از انديشه ، بى نياز كردى و دشمن را كافى بودى ، و با اين كارت گمان و راءى من در باره ات درست از آب در آمد. من دو پيك و فرستاده ات را فرا خواندم از آنان پرسيدم و با ايشان گفتگو كردم . راءى ، فضل و فرزانگى آنها همان بود كه تو نوشته بودى ، پس با آنان به نيكى رفتار كن .
به من خبر رسيده است كه حسين بن على متوجه عراق گشته است ، پس ‍ بر سر راهها پستهاى نگهبانى و افراد مسلح بگمار، با بدبينى و سوءظن به امور بنگر و با تهمت ، دستگير و مجازات كن ! و هر اتفاقى كه مى افتد برايم بنويس (349).
و: ... در هر روز هر اتفاق نيك و بدى كه روى مى دهد(350).
شهادت مسلم و هانى به دست ابن زياد عواطف مردان را برانگيخت و احساسات آزادگان را به غليان در آورد. پس برخى بر آن شدند تا غيرت و حميت مذحجيان را براى گرفتن انتقام از ابن زياد و حفظ كرامت خودشان ، به جوش آوردند؛ مثلا ابوالاسود دؤ لى چنين سرود:
اقول : وذاك من جزع و وجد
ازال الله ملك بنى زياد
هم جدعوا الانوف و كن شما
بقتلهم الكريم اخا مراد (351)
با اندوه و شادى مى گويم : خداوند ملك بنى زياد را به باد دهد. آنان را كشتن گرامى مردى چون هانى ، ريشه هاى عظمت را خشكاندند.
و يا اخطل چنين گفت :
ولم بك عن يوم ابن عروه غائبا
كمالم يغب عن ليله ابن عقيل
اخوالحرب صراها، فليس بنا كل
جبار، ولا وجب الفؤ اد ثقيل (352)
مرد جنگى نه روز شهادت ابن عروه غايب بود و نه از شب ابن عقيل بى خبر ماند. وى اين حوادث را ديد، ليكن نه از جباران انتقام گرفت ، و نه دل سنگين او تكانى خورد.
در حالى كه ابيات زير با صراحت بيشترى ، سكوت شرم آور، در برابر اين جنايات خونين را محكوم مى كند و بشدت روح قبيله اى مذحجيان را بر مى انگيزد تا انتقام خود را بستانند و در تلاش است تا زمان انتقام را جلو انداخته ، آتش آن را تند كند. از ترس انتقام امويان ، نام خود را پنهان كرده است :
اذا كنت لا تدرين ما الموت فانظرى
الى هانى فى السوق و ابن عقيل
الى بطل قد هشم السيف وجهه
و آخر يهورى من طمار قتيل
ترى جسدا قد غير الموت لونه
ونضح دم قد سال مل مسيل
فتى كان احيى من فتاه حييه
واقطع من ذى شفرتين صقيل
واشجع من ليث بخفان مصحر
واءجرء من ضار بغابه غيل
اصابهما امر الامير فاءسبحا
احاديث من يسرى بكل سبيل
اءيركب اءسماء(353) الهماليج آمنا
وقد طلبته مذحج بذحول
تطوف حواليه مراد، و كلهم
على رقبه من سائل و مسول
فان انتم لم تتاءروا لاءخيكم
فكونوا بغايا ارضيت بقليل (354)
اگر نمى دانى مرگ چيست ، پس به هانى و ابن عقيل در بازار بنگر.
به قهرمان بنگر كه شمشير، چهره اش را پاره كرده است . و به ديگرى كه كشته اش از بلنداى قصر پرتاب مى گردد.
جسدى مى بينى كه مرگ ، رنگش را دگرگون ساخته است و جويهاى خون كه در آبراهها به حركت در آمده است .
رادمردى كه از دختر جوانى ، ازرمگين تر بود، و از لبه شمشير دو دم ، برنده تر.
دلاورى كه شجاعتر از شيرى در صحرا به شمار مى رفت و از درنده بيشه هاى انبوه با جراءت تر بود.
اينان به دستور امير از پا در آمدند و خاطره شان زبانزد مردم كوچه و بازار گشت .
آيا اسماء با ايمنى بر اشتران سوار مى شود، در حالى كه مذحجيان از او خونى طلبكار هستند؟!.
روح هانى ، همچنان در اطراف قابل پرسه مى زند و تمامى قبيله مسؤ ول انتقام گرفتن هستند، و باز خواست خواهند شد.
پس اگر شما تقاص خون برادرتان را نگيريد، بدكارگانى باشيد كه به درهمى چند راضى مى گردند.
بعدها يكى از غيرتمندان مذحجى ، موفق به گرفتن انتقام مجاهد؛هانى شد و وى كه عبدالرحمن بن حصين مرادى نام داشت در موصل در جنگ خازر، كه در آن مجاهد مختار بن عبيد ثقفى ، بر ابن زياد پيروز گشت ، شركت داشت و در اثناى نبرد شنيد كسى مى گويد: اين قابل هانى بن عروه است وى كه به دنبال او بود، بر راشد تركى دست يافت و بر او حمله برده با نيزه اى او را زخمى كرد(355). و پس از آن وى را كشت . و بعد بدين ابيات مترنم گشت :
انى قتلت راشد التركيا
وليته ابيض مشرفيا
ارضى بذاك الله والنبيا(356)
من راشد تركى را كشتم . و با شمشيرى درخشان و سفيد، او را از پاى در آوردم . و بدين وسيله ، خدا و پيامبر را خشنود كردم .
پس از آنكه سرهاى اين بزرگواران به يزيد رسيد؛ديگر اثرى از آنها به دست نيامد و سرنوشت اين سرها پنهان ماند. تا آنكه جايگاه سر شهيد هانى بن عروه پس از تقريبا دويست و چهل سال (سال 304هجرى ) پيدا شد.
ماجرا از اين قرار بود كه در آن سال ، در يكى از برجهاى ديوار شهر قندهار پنج هزار سر به دست آمد كه با عنايت خاصى در سبدهاى علفين نگهدارى مى شدند. تنها 29 سر از آنها شناسايى شدند؛ چون در گوش هر يك مكتوبى قرار داشت كه نام صاحت سر، بر آن نوشته شده بود. و سپس آن را با نخى ابريشمى بسته بودند. يكى از اين سرهاى بيست و نه گانه سر هانى بن عروه بود.
اما تاريخ رسيدن سرها به آن برج ؛ سال هفتاد هجرى ؛ - آن طور كه بر آن مكتوبها ثبت شده بود(357) - يعنى ده سال پس از شهادت هانى بود.
براى ما روشن مى شود كه تلاش براى نگهدارى اين سرها به وسايل مختلف و ترفندهاى گوناگون ، يكى از شيوه هاى مرسوم و متداول طغيانگران و جباران است . آنان از اينكه بر خاسته از كيد، مكر، فريب و نيرنگ خود را جاويدان سازند، لذت مى برند! و شيفته زنده نگهداشتن آثار جناياتى هستند كه درباره قربانيان خود اعمال كرده اند. اينها چنين آثارى را سمبل قدرت و سركوب مخالفان خود مى دانند و در حفظ آنها كوشا مى باشند! و آنها را تصاويرى مى دانند از حوادثى كه نقاشان و پيكر تراشان از ثبت آنها غافل مانده اند.
با اين كارها ستمگران عملا نشان مى دهند كه كمترين پايبندى به ارزشهاى اسلامى ندارند.
آرى ، اين سرها به عنوان هديه ، رد و بدل مى گردند يا از جايى به جايى نقل مكان مى كنند تا در خزانه يا برج يا اتاق خاص سلطانى ستمگر، به يادگار بمانند، و دليلى روشن بر جنايات آنان باشند.
هانى بن عروه از بزرگ مردان استوار بر عقيده و از معروفين كوفه به شمار مى رفت . و از مؤمنان پايدار و مجاهدان جليل القدر بود. و على رغم كهنسالى و پيرى بسيار از بذل و بخشش ، دريغ نمى ورزيد- رحمه الله عليه .فصل سوم : د