تمار در مكه بود و در آنجا با ام المؤمنين ، بانوى بزرگوار ام سلمه ديدار كرد و هنگام بازگشت به كوفه ، به دستور ابن زياد بازداشت ، و به زندان فرستاده شد.
وى در آنجا با ياران فكرى و برادران دينى خود كه پيش او او به زندان آمده بودند از جمله مختار ثقفى ملاقات كرد.
ميان وى و مختار گفتگوهايى سرگرفت كه در خلال آن وى به مختار از آنچه از امام على عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره وى (مختار) شنيده بود پرده برداشت . ميثم پيشگويى امام را چنين نقل كرد:
تو پس از مدتى از زندان آزاد مى شوى و به خونخواهى برخاسته ، منحرفين و قاتلان را به درك واصل مى كنى . و ابن زياد را نيز مى كشى .
اين مژده اى بود بى نظير، برخاسته از منبع وحى ، لذا يقينى ، و تخلف ناپذير، و مختار آن را براى آينده خود حفظ نمود. و عملا نيز عمان طور كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام گفته بود، انقلابى را رهبرى كرد كه پليدى ها را از كوفه زدود و آن ديار را از لوث وجود بنى زياد و امويان پاك كرد.
ميثم تمار را از زندان خارج ساختند و نزد ابن زياد كه در برابر قربانيان دست بسته خود، سر از پا نمى شناخت و در پوست خود نمى گنجيد آوردند. والى با لحنى مسخره آميز و گزنده ، از ميثم درباره پيش گويى امام اميرالمؤمنين عليه السلام كه پيرامون شهادت قابل و كيفيت قبل ميثم فرموده بود؛پرسش ‍ كرد.
او نيز بى درنگ و بدون ترديد پاسخ داد كه : آرى ، مولاى صادق و درستگويش اميرالمؤمنين عليه السلام چنين خبرى داده است و گفته است كه دستان ، پاها و زبانش قبل از شهادت به دست حرامزاده وابسته ، فرزند كنيز زناكار، عبيدالله بن زياد، قطع خواهند شد(358).
و اين سخنان را با شهامت و رو در روى ابن زياد ادا كرد.
امير كه از اين جراءت و جسارت غير منتظره خشمگين شده بود، شروع به تهديد كرد و فرياد كشيد:
پيش گويى مولايت را تكذيب خواهم كرد! زيانت را وا مى گذارم و دستان و پاهايت را قطع خواهم كرد!.
و به جلادان اشاره كرد تا حكم را اجرا كنند.
اندكى بعد مجاهد بزرگوار، دست و پا بريده در بركه اى از خون شناور بود. سپس او را برداشتند و به درخت خرمايى آويختند. وى همچنان از معنويت و روح نيرومند خود مدد مى گرفت و درخت را بدل به منبرى كرد براى بيان حقايق و رسوا كردن امويان و آشكار ساختن انحرافات آنها.
اين رادمرد، از همانجا عامه مردم را كه گرداگرد او جمع شده بودند مخاطب ساخته ، ايام خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را ياد آور شد و نظام عادلانه حكومت حضرت را به همگان گوشزد كرد، تا حقايق مربوط به حاكميت امام و نظام مبتنى بر امامت را فراموش نكنند.
و چون حكومت ديد وى همچنان رسواييان امويان را آشكار مى كند و به افشاگرى ادامه مى دهد، مجبور شد نا زبان وى را قطع كند. هنگامى كه جلاد، براى اين كار نزديك شد، قهرمان نبرد عقيدتى با خونسردى خنديد و گفت :
به اربابت بگو كه نتوانستى خبر صادق امام را كه از پيامبر و امين وحى نقل كرده بود، تكذيب كنى ، و پيش گويى حضرت درست از آب در آمد.
پس از دو روز ميثم را با حربه كشنده اى از پا در آوردند و روح شريفش به ملكوت اعلى پيوست رضوان خدا بر او و همگامانش باد(359).
و- محمد بن كثير ازدى و پسرش : در مورد وى مى گويند: مسلم ، نخستين شب را پس از شكستن حلقه محاصره قصر، در خانه او بسر برد. و دومين شب را در خانه بانوى مؤمنه طوعه . لذا محمد ازدى را به قصر فراخواندند و او همراه پسرش ، مسلح گشته بدانجا رفتند و آنجا طى درگيرى شديدى كه با ماءموران داشتند به شهادت رسيدند.
البته اين روايت نياز به تاءمل دارد؛زيرا توقف مسلم نزد محمد ازدى از شهرتى برخوردار نيست و شايد فراخوانى آنان ، به دليل محبت اهل بيت و همگامى با نهضت بوده باشد، نه به سبب ميزبانى مسلم .
ز- حنطله بن مره همدانى : گفته مى شود وى هنگام بازگشت به كوفه از مسافرت ، به گونه غير منتظره اى با حوادث و قضايا مواجه گشت و با چشمان خود اجساد شهيدان : مسلم و هانى را ديد كه به وسيله ماءموران ، در كوچه ها به روى زمين كشيده مى شوند. پس غيرت وى به جوش آمد و از عمل زشت آنان منزجر شد.
درباره هويت اولين جسد كه متعلق به شهيد، مسلم بود سؤ ال كرد. به او پاسخ دادند: او خارجى است ! كه بر يزيد بن معاويه خروج كرد!.
پرسيد: واى بر شما! شما را به خدا بگوييد او كيست و نامش چيست ؟.
گفتند: اين مسلم بن عقيل پسر عم حسين عليه السلام است .
حنطله از مركب خويش پياده شد و با شمشير آخته به آنان هجوم آورد در حالى كه دردمندانه مى گفت :
آقايم ! پس از تو ديگر زيستن سودى ندارد. و با آنان پيكار كرد تا به شهادت رسيد.
فرستادگان شهيد  
قبلا از مجاهد شهير؛سليمان بن رزين ، فرستاده امام حسين عليه السلام به رؤ ساى پنجگانه بصره ، و دستگيرى و شهادت وى ، يادى كرديم . اما فرستادگان شهيد در اثناى نهضت كوفه ، دو نفر مى باشند:
1- عبيد الله بن يقطر الحميرى : مردى جليل القدر و بزرگ منزلت از شرف مصاحبت با اهل بيت برخوردار بود؛ زيرا وى تقريبا همراه با امام حسين عليه السلام در يك زمان به دنيا آمدند، لذا با يكديگر نشوونما يافتند و با هم ، همنشين بودند.
پدرش يقطر، خادم پيامبر صلى الله عليه و آله بود. و مادرش ميمونه نزد حضرت فاطمه ؛ دخت گرامى پيامبر، خدمت مى كرد و بنابر اين پدرش ‍ را بايستى صحابى بزرگ دانست .
شرح حال يقطر و فرزندش ، در: الاصابه عسقلانى و: اسد الغابه جزرى و ديگر تراجم صحابه آمده است .
عبيدالله ، همراه با قافله حسينى براى جهاد؛خارج شد و حضرت ، او را به عنوان پيك ، همراه نامه اى مخصوص براى سفير خود در كوفه انتخاب كرد.
و او نيز براى انجام ماءموريت خود، از قافله جدا شد... و چون تمامى راهها به وسيله ماءموران مسلح و نگهبانان حكومتى بشدت كنترل مى شد، اين فرستاده محاصره گشت و دستگير شد.
او را دست بسته به كوفه آوردند و بر ابن زياد ستمگر، داخل كردند. والى او او خواست بر منبر رفته و امامين همامين ؛على و حسين عليه السلام را علنا دشنام دهد. او نيز بر فراز منبر شد و از بالا مردم را متوجه خود ساخته ، با قوت قلبى افتخارآميز كه تاريخ آن را با سرافرازى ثبت كرده است گفت :
اى مردم ! من فرستاده پسر فاطمه ؛دخت رسول الله صلى الله عليه و آله هستم ، و آمده ام تا از شما بخواهم حضرت را يارى كنيد و عليه ابن مرجانه ، ابن سميه ، حرامزاده فرزند حرامزاده ، همگام و هم پيمان امام باشيد...(360).
نگهبانان و ماءموران بر او حمله بردند تا سخنان او را قطع كنند، ليكن وى همچنان استوار و بى هراس ، كلمات و بيانات خود را بليغ و رسا ادا مى كرد. او را گرفته دست بستند و امير كه نمى توانست حرامزادگى و فرزند حرامزاده ديگرى بودن خود را نفى كند، تنها يك كار مى توانست انجام دهد، دستور داد تا او را همچنان دست بسته ، از بالاى قصر بر زمين پرتاب كنند!.
عبد الله هنوز نيمه جان بود كه عبدالملك بن عمير اللخمى نامى آمده ، با كارد خود وى را به شهادت رساند. و هنگامى كه اين جنايت را بر او خرده گرفتند، آن لئيم و پست فطرت در جهت توجيه ع