فيان در وجوب پذيرش خواست آنان ، حجّت را بر امام (ع ) تمام مى كرد. با وجـود ايـن ، حـضـرت رفـتـن خـويـش را بـه تـحـقـيـقـات و مـشـاهـدات شـخـص مـسـلم بـن عـقـيل درباره وضعيت اهل كوفه منوط كرد؛ و در نامه نخست خويش به كوفيان با تصريح بـه ايـن مـوضـوع فـرمود: ((... اگر او برايم نوشت كه عموم شما و خردمندان و صاحبان فـضيلت شما بر آنچه پيك هاتان آورده اند و در نامه هايتان خوانده ام ، همراءى هستيد به خواست خداوند، به زودى نزد شما خواهم آمد...))(48)
در پـرتـو نـامـه مـسـلم بـن عقيل ، امام حسين (ع ) عزم خويش را براى رفتن به كوفه ، با احـتـجـاج بـه نـامـه هـايـى كـه بـه ايـشـان نـوشـتـه بـودنـد، جـزم كـرد. اسـتـدلال امـام بـه نـامه هايى كه كوفيان براى وى فرستاده بودند فراوان است و كتاب هـاى تـاريخى آن را نقل كرده اند. براى نمونه هنگامى كه عبداللّه بن مطيع عدوى پرسيد كـه چه چيزى او را از حرم خدا و حرم جدش (ص ) بيرون رانده است ؟ فرمود: ((مردم كوفه به من نامه نوشته و از من خواسته اند كه نزد آنها بروم ...))(49)
در پـاسـخ ابـن عـمـر نـيز ـ كه وى را از رفتن به عراق نهى مى كرد ـ فرمود: ((اين نامه هايشان است كه با من بيعت كرده اند.))(50)
يزيد بن رشك در يكى از منزلگاه هاى طول راه از آن حضرت پرسيد: چه چيزى شما را در ايـن دشـت ، كـه هـيـچ كـس در آن نـيـست ، فرود آورده است ؟! امام (ع ) پاسخ داد: ((اينها نامه هـايـى اسـت كـه كـوفـيـان بـرايـم نـوشـتـه انـد و [امـا] مـن آنـان را جـز قاتل خود نمى بينم ...!))(51)
در پاسخ به طِرِمّاح كه از وى خواست تا به كوه اءَجاء پناه ببرد، فرمود: ((ميان من و اين مـردم (حـرّ و لشـكـر او) پـيـمـانـى اسـت كـه از تـخـلّف آن اكـراه دارم ))(52) و در نـقـل ديگرى آمده است : ((ميان ما و ميان اين مردم پيمانى است كه با وجود آن توان بازگشت نداريم ...))(53)
اشاره
بـدون شـك ، پـس از روى گـردان شـدن كـوفـيـان از مـسـلم بـن عـقـيـل و رهـا كـردن وى ، حـجـّتـى كـه ـ بـا نـامـه هـا و بـيـعـتـشـان ـ بـر امـام داشـتـنـد در عـمل منتفى گرديد و به طور كامل به پايان رسيد. پس چرا امام باز هم از رفتن به عراق مـنـصـرف نـگـشـت و در عـوض بـر رفـتـن بـه سـوى آنان و احتجاج پيوسته بر آنان به دليل نامه ها و بيعتشان اصرار ورزيد؟
در پـاسخ به اين پرسش ، مى توان گفت كه تاءثير وجودى امام (ع ) در صورت حضور در مـيـان كـوفـيان ، همانند تاءثير مسلم بن عقيل نبود و چنانچه آن حضرت به كوفيان مى رسـيـد، اميد مى رفت كه گرد امام (ع ) جمع شوند و به يارى او بشتابند. چنين پندارى را يـكـى از يـاران حضرت به وى گوشزد كرد و گفت : ((به خدا سوگند تو مانند مسلم بن عـقـيـل نـيـسـتـى ، چـنـانـچـه بـه كـوفـه بـروى ، مـردم بـه يـارى ات خـواهـنـد شـتـافـت ...))(54) از ايـن رو بـود كـه امـام (ع ) حتى پس از شهادت مسلم (ع ) نيز پيوسته بر رفتن به كوفه اصرار مى ورزيد.
ليكن در تاريخ آمده است كه امام (ع ) به اين سخن اعتنا نكرد و بر پايه آن حركتى انجام نـداد. زيـرا پيش از آن ، از موضعى كه كوفيان بدان روى خواهند آورد آگاه بود؛ و ما به حـق اعـتـقـاد داريـم كـه ائمـه (ع ) از آنـچـه شـده و تـا روز قـيـامـت خـواهـد شـد، آگـاهـنـد. دلايـل تـاريـخـى چـنـدى نـيـز تاءكيد دارد بر اين كه آن حضرت از همان آغاز مى دانست كه كـوفـيـان او را رهـا كـرده و خواهند كشت .(55) اخبار كوتاه كوفه ، پس از شهادت مـسـلم (ع )، نـيـز بـسـيـار بـا سـرعـت بـه امـام رسـيـد تـاءكـيـد مـى كـرد كـه عـمـوم مـردم اهـل كوفه را ـ به جز آنهايى كه خداوند به آنها رحمت كرده است ـ ابن زياد براى جنگ با امام (ع ) آماده ساخته و همگى بر ضد آن حضرت تجمع كرده اند.بـنـابـرايـن تـنـها اين مى ماند كه بگوييم : امام (ع ) التزام خويش را نسبت به اين عهد و پـيـمـان اسـتـمـرار بـخـشـيـد و بـر رفـتـن بـه كـوفـه پـاى فـشـرد؛ ولى نـه بـه ايـن دليـل كـه از اهـل كـوفـه در واقـع ، بـر وى حـجـتـى بـاقـى مـانـده بـود، بـلكـه بـه ايـن دليل كه نمى خواست با برگشتن از يكى از منزلگاه هاى ميان راه زمينه اى فراهم آيد تا مـردم بـگويند كه حسين به طور كامل به وعده خود وفا نكرد حتما پس از آنكه سپاه حّر راه كـوفـه را بـر وى بـسـت . دليـلش هـم ايـن بـود كـه امـام مـى خـواسـت بـا اتـمـام حـجـّت كـامـل در همه زمينه ها بر كوفيان ، راه عذر و بهانه را بر آنان ببندد، به گونه اى كه مجالى براى طعن زدن به وفاى عهد ايشان باقى نماند.))(56)
4 ـ اجراى فرمان رسول خدا(ص )
در مـيـان نـصـوص مـربـوط بـه تـصـريـحـات امـام حـسـيـن (ع ) در بـاره دليل انتخاب عراق به جاى ديگر نقاط، يك دسته تصريح دارد كه سبب رفتن امام (ع ) به عراق ، امتثال فرمان رسول خدا(ص ) بود.
امـام (ع ) در عـالم خـواب ، كـه بـارهـا تـكـرار شـد، فـرمـان رسـول خـدا(ص ) را دريـافـت داشـت . چـنـيـن خـواب هايى حق و صادق است ؛ زيرا بيننده امام مـعـصـوم اسـت ، كـه بـاطـل در او راه نـدارد و ديـده شـده رسـول خـدا(ص ) اسـت ؛ و در خـبـر قـطـعـى اسـت كـه هـركـس رسول خدا(ص )، را در خواب ببيند، هر آينه آن حضرت را ديده است .(57)
آغـاز اين رؤ ياى حقه در مدينه منوّره و پس از آن بود كه امام (ع )، پس از مرگ معاويه ، از پـذيـرش بـيـعـت با يزيد در برابر وليد بن عتبه ، والى وقت مدينه ، خود دارى ورزيد. روايـت مـى گـويد: چون شب دوم فرا رسيد بار ديگر بر سر تربت رفت ، دو ركعت نماز گزارد و چون فراغت يافت گفت :
((پـروردگارا! اين تربت پيامبر تو محمّد(ص ) است و من پسر دختر محمّدام . برايم كارى پـيـش آمده است كه تو از آن آگاهى . پروردگارا، من معروف را دوست و منكر را ناخوش مى دارم . اى صـاحـب جـلال و كـرامـت ، بـه حق اين تربت و كسى كه در آن است از تو مى خواهم براى من در اين كار چيزى را مقدر سازى كه خوشنودى تو در آن است .))
حضرت همچنان مى گريست ، و چون سپيده سر زد سر را بر تربت گذاشت و ساعتى به خـواب رفـت . در ايـن حال پيامبر خدا(ص ) را ديد كه با مركبى از فرشتگان ، كه در چپ و راست و جلو و عقب ايشان در حركت بودند، آمد تا آنكه حسين (ع ) را به سينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و گفت :
((فـرزنـدم حـسين ، گويى مى بينم كه به همين زودى در دشت كربلا به دست گروهى از امـت مـن كـشـتـه مى شوى ، در حالى كه تشنه اى و آبت نمى دهند و سيرابت نمى كنند؛ و با وجـود ايـن به شفاعت من اميد دارند! آنان نه در قيامت به شفاعت من خواهند رسيد و نه در نزد خداوند بهره اى از نيكى دارند.
حـسـين عزيزم ، پدر، مادر و برادرت نزد من آمده اند و مشتاق [ديدار] تواند؛ و تو در بهشت مراتبى دارى كه جز با شهادت بدان ها نخواهى رسيد!
حسين (ع ) در خواب به رسول خدا(ص )مى نگريست و سخن او را مى شنيد و مى گفت :
اى جـد بـزرگـوار، مـن هـرگز نيازى به بازگشت به دنيا ندارم ، مرا نزد خود ببر و در منزل خويش جاى ده !
پيامبر(ص ) فرمود:
((اى حـسـيـن ، تو ناگزير بايد به دنيا باز گردى تا آنكه شهادت و پاداش بزرگى كـه خـداونـد برايت 