رف دين و حكمتهاى متعالى و سرچشمه زلال و جوشانتعاليم جاودان اسلام آشنا ساخت.

حبيب از اصحاب پيامبر به حساب مى آمد و از آن حضرت حديثهاى زيادى شنيده بود. صحابى بودن اين چهره عظيم الشان تاريخاسلام (3) مقام و موقعيت او را والاتر ساخته بود و شركت او در سن 75 سالگى درنهضت كربلا و دفاع مسلحانه اش از حسين بنعلى(ع) از صحنه هاى پر شكوه و سرشار از معنويتى است كه فقط در جبهه هاى نورانى مؤمنان حق پرست يافت مى شود. در دوران اميرالمؤمنين(ع)

پس از وفات پيامبر، حبيب بن مظاهر در خط ولايت على بن ابى طالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرترا به سان چشمه سار زلال حقيقت و حجت بى نظير الهى و وارث علوم پيامبر مى شناخت. از اين رو، به آن حضرت روى آورد و درشمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه على بن ابى طالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و ازحاملان علوم على -عليه السلام - بود (4) . حبيب بن مظاهر در رديف ياران فداكارى همچون ميثم تمار، رشيد هجرى، عمروبنحمق و... بود و همانند آنان معارف گرانبهايى از مولاى خود فرا گرفته بود، كه يكى از آنها «علم بلايا و منايا» بود; يعنى پيشگويىحوادث و خبر داشتن از وقايع آينده و تاريخ و كيفيت شهادت خود و ديگران.

به نمونه مشهورى كه در اين باره نقل شده است توجه كنيد:

ميثم تمار، سوار بر اسب از نزديك جايى كه جمعى از طايفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مى كرد. در اين حال، حبيب بنمظاهر را ديد كه او نيز سوار بر اسب بود. آن دو به يكديگر نزديك شدند، تا حدى كه گردن اسبهايشان به هم مى خورد و گفتگويىطولانى كردند. در آخر، حبيب بن مظاهر خطاب به ميثم گفت: گويا پيرمرد خربزه فروشى (5) را مى بينم كه در راه عشق و محبتدودمان پيامبر(ص)، او را به دار آويخته اند و بر چوبه دار، شكم او را پاره مى كنند.

ميثم هم گفت: من هم خوب مى شناسم مرد سرخ رويى را كه گيسوانى دارد (منظورش خود حبيب بن مظاهر بود) و به عنوانيارى فرزند رسول خدا، حسين بن على، به ميدان مى رود و كشته مى شود، و سربريده اش را در كوفه مى گردانند.

آنان پس از اين گفتگو، از هم جدا شدند. كسانى كه آنجا بودند و اين گفتگو را از آن دو شنيده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و بهخيال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مى كردند كه «رشيد هجرى » از راه رسيد و ازآنان سراغ ميثم و حبيب را گرفت.به او گفتند: همين جا بودند و چنين و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشيد گفت: خداوند، ميثم را رحمت كند;فراموش كرد كه اين مطلب را هم اضافه كند كه به آورنده سر بريده حبيب در كوفه صد درهم بيشتر جايزه مى دهند و آنگاه آن سررا در شهر مى گردانند!

حاضران به يكديگر گفتند: اين يكى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نكشيد كه ميثم را بر در خانه «عمروبن حريث » بر فرازچوبه دار، آويخته ديدند و سر حبيب بن مظاهر را هم به كوفه آوردند و آنچه را كه آن روز گفته شده بود به چشم ديدند (6) .

روزگار گذشت و خلافت به اميرالمؤمنين(ع) رسيد و آن حضرت مقر خلافت را از مدينه به كوفه آورد. حبيب بن مظاهر هم بهكوفه آمد و در اين شهر ساكن شد، تا هميشه بتواند در حضور و در ركاب مولايش على(ع) باشد.

حبيب در تمام جنگهاى آن حضرت شركت كرد (7) . در آن زمان، حبيب بن مظاهر يكى از شجاعان بزرگ كوفه به حساب مى آمد كهدر زمره ياران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار كريمانه، در آشنايى و بصيرت به مسائل دين و احكام خدا،در پاكى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت به امام و اهل بيت پيامبر اسلام نمونه بود. او در جميععلوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبى، تبحرى داشت كه - چه در زمان خلافتعلى(ع) و چه پس از آن - مايه اعجاب و شگفتى ديگران بود (9) . حبيب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت به امام، جزء «شرطةالخميس » (10) به حساب آورده اند (11) .

حبيب چهره اى زيبا داشت، جمال معنوى اش هم به حدكمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپيده فجر، ختم قرآن مى كرد و به نيايش و عبادت خدا مى پرداخت (12) .

وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسيد، حبيب بن مظاهر تقريبا 54 سال داشت و بار يك عمر تقوا و ايثار و تجربه و آگاهى وبصيرت را به دوش مى كشيد، تا در سالهاى آينده هم، همچنان در صراط مستقيم حق و در دفاع از امام و يارى دين بكوشد. 12. (خاطره ايى يكتا)
روزى امام حسين عليه السلام نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و وقتى نگاهش به حضرت افتاد، گريه كرد و امام حسن عليه السلام پرسيد:
اى ابا عبدالله ! براى چه گريه مى كنى ؟
امام حسين عليه السلام فرمود:
گريه ام بخاطر آنچيزى است كه بر سر تو مى آيد.
امام حسن عليه السلام فرمود:
آنچه من گرفتارش خواهم شد، زهرى است كه با نيرنگ به من مى خورانند و با آن كشته مى شوم و ليكن هيچ روزى چون روز (شهادت ) تو نيست اى ابا عبدالله !؛ سى هزار نفر كه خود را از امت جدمان ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، دانسته و خود را مسلمان مى نامند، بر تو هجوم آورده و به كشتن و ريختن خون و هتك حرمت و اسيرى خاندان و غارت خيمه هاى تو اقدام مى كنند و آن هنگام نفرين و لعنت (خدا و فرشتگان ) بر بنى اميه فرود آيد و از آسمان خاكستر و خون ببارد و هر چيزى حتى حيوانات وحشى در بيابانها و ماهيان درياها براى تو بگريند. (38)
من اءحبنا لم يحبنا لقرابة بيننا و بينه و لا لمعروف اسديناه اليه ؛ انما احبنا لله و رسوله ، جاء معنا يوم القيامة كهاتين . (39)
كسى كه ما را نه به جهت خويشاوندى و نيكى و احسان ما به او بلكه فقط براى خدا و رسول خدا دوست بدارد، روز قيامت چون اين دو (دو انگشت سبابه در كنار هم ) با ما خواهد بود.
امام حسين عليه السلام در سالهاى خفقان اموى

پس از شهادت اميرمؤمنان على - عليه السلام اوضاع اجتماعى - سياسى جامعه اسلامى بحرانى تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنهسياسى كشور كنار زده شد. معاويه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و ديكتاتورم آبانه معاويه در طول بيست سال حاكميتش درقلمرو مملكت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبليغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شيعيان پيرو اهل بيت در شديدترين وضعخفقان بارى به سر مى بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعيد و قطع حقوق و اخراج از كار، از رايجترين شيوه هاى سياست معاويهنسبت به آزاد مردان پاك بود.

در همين دوران بسيار تلخ بود كه امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاويه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسيد. امامت شيعيان بهحسين بن على(ع) رسيد، ولى سياست معاويه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع)شيعيان به امام حسين(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستورسكوت داد. (13) تا اينكه بالاخره در سال شصت هجرى معاويه از دنيا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالايق و شرابخوار و فاسد او«يزيد» رسيد.

روشن است كه در اين سالهاى طولانى، حبيب بن مظاهر هم مانند بس