ارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى خورد وكارى از دستش بر نمى آمد. حبيب پيرو امام بود و در موضعگيريهاى اجتماعى - سياسى تابع حجت خداوند بود.

حسين بن على(ع) تن به بيعت با يزيد نداد و از مدينه به مكه هجرت فرمود. حضور امام در مكه و اقامت چند ماهه اش در آن شهر،به گوش افراد زيادى رسيد. از جمله شيعيان كوفه هم از اين ماجرا با خبر شدند و در خانه «سليمان بن صرد خزاعى » جلسه اىتشكيل دادند. سليمان كه از چهره هاى سرشناس شيعه و از شخصيتهاى معروف كوفه بود و به آل على عشق مى ورزيد، براىحاضران، از مرگ معاويه و جانشينى يزيد و امتناع امام حسين(ع) از بيعت با او و عزيمت آن حضرت به مكه، سخنها گفت.

آنگاه از آنان خواست كه اگر واقعا مصمم به يارى اويند وحاضرند تا در ركاب او با دشمنان حق بجنگند و حكومت يزيد را سرنگونكنند، آمادگى خود را طى نامه اى به امام ابلاغ نمايند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نيستند، چنين كارى نكنند.

حاضران، داوطلب مبارزه در ركاب امام و آماده جانبازى براى حق بودند. سليمان هم از آنان خواست تا نامه اى نوشته و حسين(ع)را به كوفه دعوت نمايند، تا در راس جريان مبارزه، هدايت مردم را در جهاد عليه يزيد به عهده گيرد.

نخستين دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان كوفه براى امام نوشته و به مكه ارسال شد; امضا كنندگان، عبارت بودند از:سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حركت به سوى كوفه وهدايت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (14)

يزيد در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگيريهاى زيادى مى كرد. نوشتن اين نامه در آن شرايط، اقدام مهم ومخاطره آميزى بود كه توسط حبيب و ديگر همفكرانش انجام گرفت.

پس از اين نامه، نامه هاى فراوان ديگرى به حسين بن على ارسال شد، كه در همه آنها از امام خواسته شده بود كه با سرعت و دراولين فرصت خود را به كوفه برساند. در نهضت مسلم بن عقيل

دعوتها و اعلام حمايتهايى كه از سوى كوفيان به امام حسين مى رسيد، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزيابى دقيق اوضاع وشرايط و ميزان آمادگى مردم، نماينده اى ويژه به كوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. مسلم پيام و نامه امام رابه مردم ابلاغ كرد و منتظر عكس العمل آنان بود.

در اولين جلسه «عابس شاكرى » - كه از شيعيان بود - خطابه پرشورى ايراد كرد و ضمن آن به مسلم بن عقيل گفت:

«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى دهم، چون نمى دانم در دلهايشان چيست. سوگند به خدا كه من نظر وآمادگى خودم را به تو بازگو مى كنم.به خدا سوگند! اگر بخوانيد، اجابتتان مى كنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگيد، و باشمشيرم در پيش روى شما با دشمن آن قدر پيكار خواهم كرد، تا به ديدار خدا برسم و در اين كار، چشم اميدم فقط به پاداشخداوند است....»

شرايط انتخاب پيش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى طلبيد.

«حبيب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

«جانا سخن از زبان ما مى گويى؟ رحمت خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با كوتاهترين سخن بيان كردى ... [آنگاه گفت:] بهخداى يكتا سوگند! هم بر همين راى و عقيده ام كه او بيان كرد.» (15)

آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى آمدند و با مسلم بن عقيل براى يارى حسين(ع) بيعتمى كردند.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترين كسانى بودند كه بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حكومتى، براىمسلم بن عقيل از مردم بيعت مى گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى كرده بودند كه بنا بود به رهبرى امام حسين(ع) انجامگيرد.

ابن زياد، حاكم جديد كوفه وقتى به اين شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، كار بيعت مخفيانه تر شد و شرايط سخت ترى پيشآمد، ولى حبيب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اينكه اوضاع، دگرگون شدوقيام زودرس مسلم پيش آمد و مردم ازاطراف مسلم پراكنده شدند. در اين شرايط بود كه قبيله و عشيره حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهانكردند، تا از گزند خون آشامان ابن زياد درامان بمانند (16) ; زيرا ابن زياد چهره هاى مؤثر درنهضت كوفه را شناسايى، دستگير وزندانى يا اعدام مى كرد (17) . پيوستن به كاروان كربلا

عشق وقتى در سرافتد، پير و برنايى نداردمستيى كز عشق خيزد، هيچ صهبايى نداردمى رود رو سوى شب تا با تمام شب پرستاندر ستيزد موسپيدى كز عطش نايى نداردعشق مولا مى تراود از تمام جسم و جانشجز وفا بر قامت خود نيز شولايى ندارد (18)

امام حسين(ع) از مكه عازم كوفه بود. «كاروان شهادت »مى بايست مجمعى از زبده ترين انسانهاى فداكار وخالص باشد كه هيچانگيزه اى جز خدا و نصرت دين او درسرنداشته باشند. چنين كاروانى از مكه به كربلا مى رفت وحيف بود كه حبيب بن مظاهر دراين قافله نور نباشد. هر چند همه كسانى هم كه از مكه همراه امام شدند، تا كربلا نماندند، زيرا با انگيزه هاى ديگرى آمده بودند، نهبراى شهادت.

«بسا كسند از اين همرهان «آرى » گوىكه دل به وسوسه راه ديگرى دارندبسا كسند كه جايى موافقان رهندكه خود نه جاى هماهنگى است و همراهى استبدين سبب، نخست بايد آيين همرهى دانست.

ابا عبدالله الحسين هنگام حركت به كوفه، طى نامه اى براى حبيب بن مظاهر نوشت:

از حسين بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقيه، حبيب بن مظاهر:

اما بعد،اى حبيب! تو خويشاوندى و نزديكى ما را به رسول خدا(ص) مى دانى و ما را بهتر از هركس مى شناسى; تو كه صاحباخلاق نيكو و غيرت مى باشى، پس در فدا كردن جان در راه ما دريغ مكن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قيامت به توعطاكند.» (19)

هماى سعادتى بود كه بر سر حبيب نشست و پيك افتخارى بود كه در خانه او را زد: مژده و بشارتت باد اى حبيب بر بهشت خدا، كهپاداش جهاد و شهادت در راه اوست.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، اين دو يار همراه ودو شجاع همرزم، خبر نزديك شدن كاروان امام حسين رابه كوفه شنيدند.از سويى خاطرهايشان ازبى فايى و سست عهدى مردم كوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى ديگرشوق ديدار حسين بن على، آتشى دردل شيفته آنان بر پا كرد، تصميم گرفتند كه خود را به امام برسانند.

امام قبل از آنكه به كوفه برسد، در سرزمين كربلا محاصره شد. ماموران «ابن زياد» هم براى جلوگيرى از پيوستن كوفيان وفادار بهحسين به كاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج كوفه را در كنترل داشتند; ولى اين دو پيرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصممبودند كه به هر قيمتى شده خود را به حسين بن على برسانند و او را يارى كنند. آنان شبها راه مى رفتند وروز استراحت مى كردند،تا اينكه سرانجام در هفتم محرم، در كربلا به كاروان آن حضرت پيوستند (20) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشانزبان دلشان بود و قلبشان در محبت حسين و به عشق شهادت مى تپيد.

حبيب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسيد، آنچه كه ديد،عبارت بود از يارانى اندك و دشمنانى بسيار! به امام عرض كرد: در ايننزديكى قبيله اى از «بنى اسد» هستند،اگر