 اجازه مى دهيد پيش آنان بروم و آنان را به يارى شما فرا بخوانم، شايد خداوند هدايتشانكند و مايه دفاع از شما گردند.

حسين بن على هم اجازه داد. حبيب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شركت كرد و ضمن موعظه و ارشاد،درسخنانش گفت:

برايتان هديه نيكى آورده ام، بهترين چيزى كه رهبر قومى براى آنان مى آورد. اينك اين حسين بن على، فرزند اميرالمؤمنين وفاطمه زهراست كه دركنار و نزديك شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى كه دشمنانش او را محاصرهكرده اند تا به قتلش برسانند. آمده ام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پيامبر درباره وى دعوت كنم; به خداوندسوگند! اگريارى اش كنيد، پروردگار، شرافت دنيا و آخرت را به شما خواهد داد.من اين كرامت را از اين جهت مخصوص شما قرار دادم كه شماقوم من هستيد و از نزديكترين بستگان من به حساب مى آيد.

يكى از آنان به نام «عبدالله بن بشير» برخاست و گفت:

اى حبيب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى كه يك انسان به عزيزترين كسانش مى دهد؟ من اولين كسىهستم كه دعوت تو را لبيك مى گويم... .

ديگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پيوستن به حسين و يارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار اينافراد به هفتاد يا نود نفر مى رسيد وتصميم گرفتند به سوى كربلا عزيمت كنند; اما جاسوس خيانتكارى از وابستگان عمرسعد درميانشان بود كه به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بيرحمى چون «ازرق » رابا پانصد اسب سوار به سوى آنان گسيلكرد. ماموران، همان شب به آنان رسيدند و مانع حركتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان اسدى درگير جنگ شد وفريادهاى حبيب بن مظاهر هم كه از آنان مى خواست از سر راهشان كنار روند، به جايى نرسيد.

وقتى آن گروه از بنى اسد ديدند كه با جمعيت اندكشان ياراى مقابله و ايستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزير درتاريكى شبانه به خانه هاى خويش برگشتند.

حبيب بن مظاهر، نزد حسين(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان يشاء الله، ولاحولولاقوة الا بالله (21) ; هر چه كه خدا خواهد، همان شود، و نيرويى جز قوت پروردگار نيست.»

گرچه در آن لحظه طايفه بنى اسد نتوانستند به يارى امام بشتابند، ولى در اين نيت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهليت بودند، و همانها بودند كه پس از پايان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بيت، به سرزمين خونين كربلا آمدند، تا آنجنازه هاى مطهر را به خاك بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت يك نقابدار جوان، براى راهنمايى آنان در شناسايى و دفن پيكرشهدا، به آن محل آمد. تبليغ در جبهه

ديديم كه حبيب بن مظاهر براى سعادتمند كردن ديگران چقدر دلسوزانه تلاش مى كرد،حتى با صحبتهايش براى جمعى از «بنىاسد»، آنان را آماده فداكارى در راه امام كرده بود، كه ممانعت نيروهاى دشمن، امكان پيوستن آنان را به كاروان حق از بين برد.

تبليغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور كردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با يزيديان و جنگيدن با حسين، حتى درعرصه كارزار هم از ياد حبيب نمى رفت.

عمرسعد وقتى به كربلا رسيد، براى گفتگو با حسين، چند پيك در چند نوبت پيش آن حضرت فرستاد. اولى كه عنصر پليد وخائنى به نام «كثير بن سعد» بود، از سوى ياران حسين رد شد; زيرا موجود خطرناك و تروريستى بود و حاضر نشد براى رسيدنبه حضور امام، حتى سلاحش را بر زمين بگذارد و بالاخره برگشت.

عمرسعد، شخص ديگرى به نام «قرة بن قيس » فرستاد. وقتى پيش مى آمد، حسين بن على پرسيد: آيا او را خوب مى شناسيد؟

حبيب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبيله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى شود، من او را قبلا بهحسن عقيده مى شناختم. او كسى نبود كه با يزيديان همگام باشد، اهل ايمان و تقوا بود و گمان نمى كردم كه سرانجام كارش بههمكارى با سپاه كوفه منجر گردد!

قره به حضور حسين بن على(ع) رسيد و گفتگوهايى انجام دادند و پيام عمر سعد را به امام رسانيد. وقتى كه مى خواست برگرددحبيب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت كند! كجا؟ به سوى ظالمان مى روى؟ بيا حسين را يارى كن، عزت ما به بركت پدران اوست.

قره گفت: پاسخ حسين را مى رسانم، آن گاه فكر خواهم كرد (22) .

ولى قره رفت و باز نيامد (23) .

مورد ديگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امامهجوم آوردند، حسين بن على(ع) برادرش عباس را ماموركرد، تا از نيت و برنامه اين مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراهبيست نفر از سواران كه حبيب و زهير هم جزء آنان بودند - تا پيش روى گروه مهاجم تاختند.

عباس پرسيد: چه شده و چه مى خواهيد؟ گفتند: فرمان امير، عبيدالله زياد رسيده است كه يا جنگ، يا تسليم بى قيدو شرط.عباس فرمود: شتاب نكنيد، تا از ابا عبدالله الحسين(ع) كسب نظر و تكليف كنيم. ديگران ايستادند و عباس بن على با شتاب بهسوى حسين برگشت. در اين فاصله ياران حسين با آنان گفتگوهايى داشتند. حبيب بن مظاهر به زهير گفت: اگر مى خواهى با آنانصحبت كن، يا من صحبت كنم. زهير گفت: چون تو پيشنهاد كردى، خودت سخن آغاز كن. حبيب، رو به آن گروه كرده و گفت:

«به خدا سوگند! فرداى قيامت، چه بد مردمانى هستند، آنان كه با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد كه فرزندان و ذريهپيامبرش را كشته اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخيز و ذاكران خدا را به قتل رسانده اند... (24) .»

اين سخنان - كه شايد موجب بيدارى و جدانهايى مى شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نيامد، و يكى از آنان سخنحبيب را قطع كرد و گفت: بس كن حبيب! تو تا مى توانى خود ستايى مى كنى.

البته زهير هم پاسخ ياوه هاى او را همان جا داد و سرانجام قرار بر اين شد كه آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى دادهشود (25) . حبيب و ديگر ياران حسين درآن آخرين شب نورانى به نيايش و عبادت پرداختند. شب عاشورا

آن شب، هر كس آخرين توشه معنوى خويش را از زندگى بر مى گرفت. حسين بن على(ع) به تنهايى از خيمه خويش خارج شد، تااز خندقها ووضعيت پشت خيمه ها بازديد كند.متوجه شد كه «نافع » (يكى از يارانش) هم در پى او مى آيد.

پرسيد: كيست؟ نافع است؟

نافع بن هلال پاسخ داد: آرى، منم فدايت شوم، اى فرزند پيامبر!

امام پرسيد: چه چيزى باعث شد در اين هنگام از شب بيرون آيى؟

نافع: سرور من! بيرون آمدن شما در اين شب به سوى اين فاسد تبهكار (ابن سعد) مرا نگران ساخت.

امام: بيرون آمدم تا پستى و بلنديهاى اينجا را بررسى كنم، كه مبادا كمين گاهى براى حمله دشمن از پشت باشد.

آنگاه در حالى كه امام دست چپ نافع راگرفته بود و باز مى گشت، فرمود: «همان است، همان است، به خدا سوگند كه وعده اىاست كه تخلف ندارد!» (اشاره به شهادت خويش در آن سرزمين).

و به نافع گفت: اى نافع! از ميان اين كوه راهى پيدا كن و خودت را نجات بده.

نافع گفت: آقاى من! مادرم به عزايم بنشيند، اگر چنين كنم! به خدا هرگز از شما جدا نخواهم شد تا رگهاى گردنم ق