طع گردد....

امام از نافع جدا شد و درون خيمه خواهرش زينب(ع) رفت. نافع ايستاده بود و انتظار حسين را مى كشيد.

زينب به برادرش گفت: آيا از باطن يارانت اطمينان خاطردارى كه هنگام سختى و كشاكش نيزه ها تو را رها نكنند؟

امام فرمود: آرى خواهرم! اينان را آزموده ام. همه اينان دليرمردانى هستند كه شيفته شهادتند، آن گونه كه كودك به شير مادرشمشتاق است.

نافع كه سخنان اين خواهر و برادر را شنيده بود، بسرعت نزد حبيب بن مظاهر آمد و آن گفتگو و همچنين تعبير امام را دربارهاصحابش براى او نقل كرد.

حبيب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر خلاف انتظار امام نبود، هم اكنون مى رفتم و تا شمشير در كف دارم با آنانمى جنگيدم.

نافع گفت: برادرم! دختران رسول خدا را در حال اضطراب خاطر واگذاشتم، بيا به اتفاق ديگر اصحاب، حضورشان برسيم ودلهايشان را آرام كرده و ترس را از آنان زايل كنيم.

حبيب بن مظاهر، همرزمان را در آن شب مقدس، چنين صدا زد:

«انصار خدا و پيامبر كجايند؟

انصار فاطمه و ياران اسلام و اصحاب حسين كجايند؟»اصحاب همچون شيران خشمگين، با شتاب از خيمه ها بيرون آمدند، عباسبن على هم در ميانشان بود، كه به خواسته حبيب، عباس و ديگر افراد از بنى هاشم به خيمه هاى خود بازگشتند. حبيب ماند و بقيهاصحاب.

آنگاه حبيب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غيور و با حميت، آنچه را كه از نافع شنيده بود بيان كرد، تا ميزان آمادگى آنان را ببيند.

اصحاب، شمشيرها را از نيام كشيدند و گفتند: حبيب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوى ما سرازير شود، سرهايشان را شكار كردهو آنان را به بزرگانشان ملحق خواهيم نمود و نگهبان عترت و ذريه پيامبر خواهيم بود.

حبيب گفت: پس با هم به سوى حرم رسول الله برويم و ترسشان را زايل كنيم.

همگى رفتند و بين طنابهاى خيمه ها ايستادند.

حبيب گفت:

سلام بر شما اى سروران ما! سلام برشما اى خاندان رسالت! اين شمشيرهاى جوانانتان است كه سوگند خورده اند آن را غلافنكنند، تا اينكه به گردن بدخواهان شما برسانند، و اين هم نيزه غلامان شماست كه سوگند خورده اند آن را كنار ننهند، مگر اينكهدر سينه آنان كه ندا دهنده شما را پراكنده ساختند، بنشانند. (26)

در اين لحظه، حسين بن على(ع) بيرون آمد، و در مقام قدردانى و تشكر از اين همه ايثار و فداكارى، به آنان فرمود:«اصحاب من!خداوند از سوى اهل بيت پيامبرتان، بهترين پاداش را به شما بدهد!» (27)

ياران امام مى دانستند كه اين لحظه هاى پربها در اين آخرين شب، ارزشمندترين سرمايه هاى آنان است كه به ملكوت اعلى و بهجاودانگى شهادتشان مى رساند.

يك شب، و اين همه سرشار از ارزش، يك شب، و اين همه گرانبها و قدر گونه، دريغ بر كسى كه ارزش شبهاى قدر زندگى خويش رانشناسد! و ياران حسين، چه خوب از بهاى «شب عاشورا» آگاه بودند.

شبى كه بيعت خود را زهمرهان برداشتامير عشق، ز دل خاست واى واى حبيبزدل به دوست چنين گفت: كاى چراغ اميدتويى قرار دل و مايه بقاى حبيبكجا روم، چه كنم؟ بى تو چون توانم نيستخدا نياورد آن روز از براى حبيبحبيب اگر چه بود پير، عشق اوست جوانببين هزار شرر شوق در دعاى حبيب (28)

و اگر جز اين بود، حبيب، محبوب دلها نمى شد و نام جاويد نمى يافت. شوق شهادت

پير شهر خاموشم، مرد جان فشانيهاپيرم و به سر دارم، عشقى از جوانيهاري گ ري گ اين صحرا مى شناسد عشقم رابس كه هر كجا دادم، عشق را نشانيها (29)

شعار نيست، واقعيت است; شادى براى مرگ، و شوق براى شهادت.

وقتى كسى ميان خود و ديدار خدا و بهشت جاودان و رسيدن به حضور پيامبر و ائمه و صديقان و شهيدان بزرگ، فقط يك شبفاصله مى بيند،و خود را در آستانه اين فيض بزرگ مشاهده مى كند، اگر براستى از راه و هدف ومقصد خويش، در اين «سير الى الله »آگاه باشد و شادى نكند، پس چه كند؟ خوشحالى از شهادت، ويژه كسانى است كه به اين آگاهى ارزشمند و به علم اليقين رسيدهباشند، و حبيب بن مظاهر، از اين جماعت بود.

اصحاب امام حسين وقتى دانستند كه در پيش روى يادگار پيامبر و امام بزرگوار خويش، در راه خدا كشته خواهند شد، ازخوشحالى در پوست نمى گنجيدند و به شوخى و مزاح مى پرداختند. حبيب بن مظاهر در حالى كه مى خنديد و شادى وجودش رافرا گرفته بود، پيش اصحاب رفت. يكى از آنان به نام «يزيد بن حصين تميمى » از روى نارضايتى و اعتراض گف:

«الآن كه وقت شوخى و خنده نيست!»

حبيب بن مظاهر جوابى داد كه ازعمق ايمان او خبر مى داد; گفت: «براى خوشحالى چه موقعيتى بهتر از حالا؟! به خدا سوگند!چيزى نمانده كه اين طغيانگران با شمشيرهايشان بر ما بتازند و ما به حورالعين بهشت برسيم.» (30)

يكى ديگر هم از اصحاب كه شادى و شوخى مى كرد، وقتى از روى تعجب به او گفتند: ال آن كه زمان انجام دادن كار بيهوده نيست!گفت: بستگان من مى دانند كه من نه در جوانى و نه در پيرى، اهل بيهودگى ولغو نبوده ام، اما شادم از آنچه كه ملاقاتش خواهيمكرد. فاصله ما تا بهشت، حمله اين قوم با شمشيرهايشان است. (31)

اين گونه شوق شهادت طلبى را در كجا مى توان يافت؟ جز در مكتبهاى الهى و در سايه تعليمات اولياى دين و حجتهاى پروردگاركه اين گونه افق بينش هواداران راگسترده و عميق و روشن مى سازند! از نمونه هاى عينى اين روحيه در ميان رزمندگان اسلام درجبهه هاى نورانى دفاع مقدس سخن نمى گوييم، كه هر چه هست، همه الهام از كربلاست و اينان شاگردان مكتب عاشوراىحسينى اند. عاشورا، روز حماسه

صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگى زيادى براى جانبازى و ايثار جان به چشم مى خورد. حسين بن على(ع)نيروهاى خود را آرايش نظامى داد; حبيب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نيروهاى خويش ساخت و زهير را به جناح راستگماشت.

نيروهاى امام گرچه اندك بودند، ولى يك دنيا عظمت و شجاعت و ايمان را با خود به همراه داشتند. حبيب بن مظاهر ازبرجسته ترين اصحاب امام بود. در حمله هاى انفرادى، هر كس در ميدان او را صدا مى زد، بسرعت درخواست او را اجابت مى كرد وروياروى حريف مى ايستاد. از جمله يك بار، «سالم » غلام زياد، و «يسار» غلام عبيدالله براى جنگ به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند.

يسار با غرور و تكبر پا به ميدان نهاد و اعلام كرد كه تنها بايد يكى از چند نفر: حبيب، زهير و يا برير (از سرداران سپاه امام) بهمبارزه با من بيايند. حبيب و برير بسرعت ازجابرخاستند، ولى امام حسين به آنان اجازه نفرمود و «عبدالله بن عمير» را كه داوطلببعدى بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاك را به هلاكت رساند. (32)

حبيب در همه صحنه ها حضور داشت و در دفاع از امام و تقويت جبهه او، با شمشير و زبان و خطابه و هر كارى كه از او ساختهرسالت خود را بود انجام مى داد.

در همان صبح عاشورا كه امام حسين براى ارشاد دشمن واتمام حجت بر آنان، آن خطابه پرشور و بيدارگرش رابيان فرمود: «نسبمرا در نظر بگيريد و بنگريد كه آيا كشتن من به صلاح شماست؟ آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم؟...»

شمر سخن آن حضرت را قطع كرد و گفت: «او (امام) خدا را بر يك حرف (بطور سطحى و ظاهرى) پرستش مى كند