 ارتباط نا مشروع داشتند و عمروعاص ، مولد اين روابط گناه آلود بود و چند نفر مدعى بودند كه پدر اويند. خود عمرو عاص نيز هرگز به اسلام ايمان نياورد. تنها با دين بازى مى كرد و منافقانه خود را در صف مسلمانان جازده بود و با اسلام ميانه اى نداشت ، مگر از روى ريا و تظاهر از كينه توز ترين دشمنان على عليه السلام بود كه جنگ صفين و فتنه هاى ديگر را رهبرى مى كرد و دست او در پشت همه دسيسه ها نمايان بود.
مغيره بن شعبه
او نيز در دل ، اعتقادى به اسلام نداشت . در سفرى با جمعى همراه بود. از يك لحظه غفلت و خواب همسفران استفاده كرد و همه آن سيزده نفر را كشت و اموالشان را برداشت و به مدينه آمد و اظهار مسلمانى كرد. در واقع مسلمان شدنش وسيله اى براى حفظ جانش بود. همه عمرش در فسق و فجور و شهوات رانى و شكمبارگى گذشت ، با اين حال ، در حكومت هم به منصب هايى دست يافت . (20)از كسانى بود كه در حمله به خانه حضرت زهرا عليه السلام و صدمه ديدن وى دست داشت .
زياد بن ابيه
او نيز ناپاك زاده اى بود كه ابوسفيان با مادرش رابطه نامشروع داشت ، و از تبار پستى و پلشتى بود. مدت ها معلوم نبود كه پدرش كيست . سرانجام معاويه ادعا كرد كه او برادر من است و از آن پس او را به ابوسفيان دانستند. (21)فرزند ناپاك او عبيدالله زياد هم حادثه كربلا را آفريد و سيدالشهدا عليه السلام و يارانش را شهيد ساخت .
اين چهار نفر، از عناصر اصلى جريان بودند كه در پديد آمدن بدعت ها و انحراف ها در اسلام و ظلم به اهل بيت و به بازى گرفتن سرنوشت دين و مسلمانان ، نقش عمده اى داشتند و بازيگران سياسى حكومت اموى به شمار مى آمدند.
معاويه ، به على عليه السلام حسادت و دشمنى خاصى داشت و حتى نام او را نمى توانست بشنود و همراه با ناسزا و هتاكى از على عليه السلام ياد مى كرد و ديگران را نيز وامى داشت كه به على عليه السلام ناسزا گويند و او را لعن كنند. خود امير المؤمنين عليه السلام هم به مردم خبر داده بود كه مردى گشاده حلقوم و شكم گنده ، پس از من بر شما مسلط خواهد شد و شما را به دشنام بر من و برائت جستن از من وادار خواهد كرد. (22)معاويه در خطبه هاى نماز جمعه ، همواره على عليه السلام را لعن مى كرد و به همه مناطق بخشنامه كرده بود كه چنان كنند و اين برنامه سال ها ادامه داشت . پس از 83 سال ، در زمان عمربن عبدالعزيز، آن شيوه زشت برافتاد. (23)
اين ، در شرايطى بود كه مردم حديث پيامبر را شنيده بودند كه فرموده بود: هركس على را دشنام دهد، مرا دشنام داده است .(24)آن هتك حرمت و گستاخى به حريم حضرت امير عليه السلام را معاويه بنيان نهاده بود.
معاويه ، بر پيروان على عليه السلام سخت مى گرفت . سهم شيعيان كوفه در اين سختگيرى ها بيشتر بود. وى ، زياد را فرماندار كوفه قرار داد. زياد، پيروان على عليه السلام را خوب مى شناخت . در پى آنان بود و هر جا مى يافت ، مى كشت و بر دار مى آويخت ، چشم ها را كور مى كرد، دست ها را مى بريد تبعيد مى كرد. در محكمه ها، گواهى هواداران على عليه السلام را نمى پذيرفتند و نام آنان را از دفتر حقوق محو مى كرند و فشار اقتصادى بر آنان وارد مى ساختند. مغيره ، از فرومايه ترين دشمنان اهل بيت عليه السلام بود. جز به دست يابى به قدرت و حكومت نمى انديشيد و از مهم ترين مهره هاى با نفوذ در ستم به خاندان پيامبر و بر سر كار آمدن نا اهلان اموى بود. امام على عليه السلام درباره او به عمار ياسر فرمود: او از دين همان مقدار را مى چسبد كه دنيايش را تاءمين كند. (25)فسادهاى اخلاقى و جنايات او، صفحات تاريخ را تيره ساخته است . به حكومت رسيدن او، پاداش خوش خدمتى هايى بود به غاصبان خلافت كرده بود.
آنچه گذشت ، تنها گواشه اى از تيرگى هاى حاكم بر فضاى آن روزگاران بود.
در آن دوره تيره ، حلقوم هاى حق گويان را مى دريدند و بى گناهان را تنها به جرم على دوستى به بند مى كشيدند.
هر چه مرغ حق است ، پر بسته
هر چه مردار خوار، در پرواز
دشمن آزاد و دوستان در بند
سنگ ها بسته است و سگ ها باز
هر چه شير و عقاب و ببر، به بند
هر چه روباه و گرگ و موش ، رها
هر چه خورشيد و ماه ، در پس ابر
رسته خفاش ها و شب پره ها
هر زبان در دهان كه حق مى گفت
دشمن از خشم ، آن دهان را دوخت
هر كسى سر بلند كرد، برفت
هر عقابى كه پر گشود، بسوخت
حجربن عدى ، به عنوان يك مسلمان بيدار و شيعه پر شعور و مدافع حريم ولايت ، با تعهدى كه به اسلام و حق داشت و خون غيرتى كه نسبت به دين در رگ هايش جارى بود، قامت اعتراض برافراشت ، تا آن جو خفقان بار و ستم گستر و آن سكوت شوم را بشكند و به تكليف قيام در برابر ظلم عمل كند
در بخش بعدى ، گوشه هايى از اين حماسه ها را مى خوانيم .حجر بن عدى و مغيره
به هم اندازه كه حجر بن عدى ، دوستدار و شيفته اميرالمؤمنين عليه السلام و فدايى او بود، مغيره بن شعبه از آن حضرت كينه داشت و آشكارا بر منبر كوفه ، على عليه السلام را لعن مى كرد.
پس از قرارداد صلح امام حسن عليه السلام با معاويه در سال 41 هجرى ، معاويه وقتى به نخيله در نزديكى كوفه آمد، در خطبه پس از نماز، آشكارا اعلام كرد كه همه شرطها و مواد صلحنامه زير پاى من است و هيچ يك وفا نخواهم كرد. مغيره را نيز به امارات كوفه گماشت .
اين حادثه ، براى ياران امام ، از جمله حجربن عدى بسيار سنگين و غير قابل تحمل بود. وى لحن اعتراض آميز به صلح داشت . يك بار به امام حسن عليه السلام گفت : كاش تو و ما همه مرده بوديم و چنين روزى را نمى ديديم كه ما از صحنه جنگ ، سر شكسته و نا خرسند برگرديم و دشمن خوشحال و پيروز. در چهره امام آثار ناخرسندى از كلام او ديده شد. امام حسين عليه السلام به او اشاره اى كرد و ساكت شد. امام حسن عليه السلام فرمود: اى حجر! همه همفكر تو نيستند و مثل تو آمادگى براى جهاد و شهادت ندارند.صلح من براى حفظ شماها بود و خداوند هر روز در كارى است !(26)
اما شور و غيرت دينى حجر، او را بى تاب ساخته بود. نزد امام حسين عليه السلام رفت و او را به قيام و جنگ تحريك كرد؛اما سيد الشهداء عليه السلام فرمود: ما عهد و پيمان بسته ايم و راهى براى پيمان شكنى نيست .
معاويه كه مغيره را همان سال والى كوفه قرار داده بود، به او توصيه كرد كه بدگويى از على عليه السلام را فراموش نكند و ياران او را تبعيد كند و بر آنان سخت بگيرد. مغيره اين سياست را در تمام مدت هفت سال و چند ماه كه بر سر كار بود، اعمال كرد.
حجر بن عدى در هر فرصت مناسب در مقابل او مى ايستاد و انتقاد مى كرد و مردم را عليه او مى شوراند. مغيره با همه خباثتى كه داشت ، مى كوشيد دست خود را به خون حجر آلوده نكند، ولى پيوسته به او تذكر مى داد و گاهى تهديد مى كرد و از عواقب كارش مى ترساند.
حجر بن عدى مصمم بود كه بر ضد حكومت اموى و دست نشانده هاى آن فعاليت آشكار كند، وى مى ديد كه مغيره ، با بيت المال مسلمانان بازى مى كند، سهم شيعيان را نمى دهد، با فشار و تهديد، مردم را به ناسزاگويى به اميرالمؤمنين را مى دارد،
عناصر ظلم ستيز را از بين مى برد، احكام خدا و سنت پيامبر را دگرگون مى سازد. اينها از نظر