كه امام (ع ) قصد داشت از اين راه ، وجدان امت را تكان دهد تا در راه درستى كه حضرت مى خواست به حركت درآيد.))(64)

تلاش حكومت اموى در مكّه براى بازگرداندن امام (ع )
حـكـومـت مـحـلّى امـوى در مكّه مكرّمه به منظور بازگرداندن امام (ع ) به مكّه ، دو روش را در پيش گرفت ؛ يك روش آشتى جويانه بود و طى آن عمرو بن سعيد اشدق طى نامه اى به امـام (ع ) به آن حضرت وعده امان و نيكى و جايزه داد. روش ديگر سركوبگرانه و نظامى بـود و بـر اسـاس آن شمارى از مردان شرطه ماءمور شدند راه خروج كاروان حسينى از مكّه را سدّ كنند.
پوشيده نماند كه اسلوب نخست ، يعنى اسلوب بخشيدن امان و جايزه ، همان طور كه عادت همه سركشان در برابر چنين وقايعى مى باشد، پيش از اسلوب سركوبگرانه بود.

نقش عبداللّه بن جعفر در تلاش آشتى جويانه
طبرى مى نويسد: عبداللّه بن جعفر نزد عمرو بن سعيد بن عاص رفت و با او صحبت كرد و گـفـت : بـه حـسين نامه اى بنويس و در آن امان قرار ده و او را وعده نيكى و جايزه بده و در نامه ات به او اطمينان بخش و از او بخواه كه باز گردد. شايد مطمئن شود و باز گردد!
عمرو بن سعيد گفت : آنچه مى خواهى بنويس و نزد من بياور تا مهرش كنم . آنگاه عبداللّه بـن جـعـفـر نـامـه را نـوشـت نزد عمرو بن سعيد آورد و گفت : مهرش كن و به دست برادرت يحيى بن سعيد بسپار. زيرا كه او براى اطمينان بخشيدن به حسين (ع ) شايسته تر است و حسين (ع ) آن را حمل بر جدّيّت تو خواهد كرد. و او چنين كرد!))
طـبـرى در ادامـه روايـتـش مـى نـويسد: ((... يحيى و عبداللّه به او رسيدند و پس از آن كه يـحـيـى نـامـه را خواند، بازگشتند و گفتند: نامه را خوانديم و بسيار كوشيديم . از جمله عـذرهـايـى كـه بـراى مـا آوردنـد ايـن بـود كـه گـفـت : مـن رسـول خـدا(ص ) را بـه خـواب ديـدم و در آن به كارى فرمان يافتم كه در پى انجام آن هستم . چه به سودم باشد و چه به زيانم ! گفتيم : آن چه خوابى است ؟ گفت : آن را به هيچ كس نگفته ام و نخواهم گفت تا آنكه پروردگارم را ديدار كنم !
نـامـه عـمرو بن سعيد به حسين بن على (ع ) چنين بود: از عمرو بن سعيد به حسين بن على (ع ): اما بعد، من از خداوند مى خواهم ، كه تو را از اين انديشه هلاكت آميزت باز دارد و به راه راسـت هـدايـت كـنـد! شنيدم كه آهنگ رفتن به عراق دارى . تو را از مخالفت و دشمنى در پناه خداوند قرار مى دهم ، زيرا بيم آن دارم كه در اين راه هلاك شوى . من عبداللّه بن جعفر و يـحيى بن سعيد را پيش تو فرستادم . همراه آن دو نزد من بيا كه در نزد من امان و جايزه و نـيـكـى و حـسـن هـمـسـايـگـى دارى ، مـن خـداى را بـر ايـن كـار گـواه و كفيل و مراعات كننده و وكيل مى گيرم . و السلام عليك .
طبرى نقل مى كند كه امام (ع ) در پاسخ او نوشت :
اما بعد، آن كس كه به سوى خداوند بخواند و كار نيك كند و بگويد كه من از مسلمانانم ، با خدا و رسول او سر ستيز برنداشته است . تو مرا به امان و نيكى وعده داده اى ، [بدان كـه ] بـهـترين امان ها امان خداوند است ؛ هر كس در دنيا از خداوند نترسد در قيامت از در امان نـيست . از خداوند در دنيا خواهان ترسى هستيم كه در آخرت موجب امان ما گردد. اگر تو از نـوشـتـن ايـن نامه قصد ارتباط و نيكى نسبت به مرا داشتى ، در دنيا و آخرت پاداشى نيك خواهى يافت . و السلام .))

درنگ و ملاحظه
در بـخـش نـخـسـت ايـن پـژوهـش (بـا كـاروان حـسـيـنـى از مـديـنه تا مدينه )، زندگى نامه مـفـصل شخصيت عبداللّه جعفر و نيز پژوهش ‍ مفصلّى درباره موضع ارتباط او نسبت به قيام حـسـيـنـى را آورديـم . آن پـژوهـش هـرگـونه پرسشى را كه ممكن است درباره اين شخصيت هـاشـمـى ايـجـاد شـود پاسخ مى دهد. با وجود اين قرار گرفتن بخشى از تحرّك عبداللّه جعفر(رض ) در چار چوب بحث كنونى ما را ملزم مى سازد كه ـ به طور مختصرـ به برخى از نقاط مهم مربوط به تحرك وى اشاره مى كنيم :
1 ـ عـبـداللّه ــپـس از آگـاهـى بر عزم امام (ع ) براى رفتن به عراق ـ به آن حضرت نامه نـوشـت و در خـواسـت كـرد. كـه بـه عـراق نـرود. ابـن اعـثـم كـوفـى نـقـل كرده است كه عبداللّه بن جعفر اين نامه را از مدينه به امام (ع ) در مكّه فرستاد. ولى طـبـرسـى نقل مى كند او نامه اش را پس از خروج امام (ع ) از مكّه ، همراه دو پسرش ، محمد و عون ، براى امام (ع ) ارسال داشت . متن نامه به روايت طبرسى چنين است : ((اما بعد، به حق خداوند از تو مى خواهم كه پس از دريافت و ديدن نامه ام بازگردى . من دلسوزانه عرض ‍ مـى كـنـم ، ممكن است راهى كه در آن گام نهاده اى موجب هلاكت تو و نابودى خاندانت گردد. اگـر تـو امـروز تـبـاه گـرددى . نـور زمـيـن خـامـوش خواهد شد. زيرا كه تو پرچم هدايت يـافـتـگـان و امـيـد مـؤ مـنـانـى .(65) در حـركـت شـتـاب مـكـن كـه مـن بـه دنبال نامه هستم . والسلام .))(66)
متن اين نامه كاشف چند موضوع و از آن جمله موارد زير است :
الف : ادب فراوانى كه عبداللّه جعفر در گفت و گوى با امام رعايت مى كند، كاشف از اعتقاد وى بـه امـامـت امـام (ع ) اسـت . بـه ويـژه آنـجا كه به روايت طبرسى مى گويد: اگر تو امروز تباه گرددى نور زمين خاموش خواهد شد، زيرا كه تو پرچم هدايت يافتگان و اميد مؤ مـنـانى .)) يا طبق روايت الفتوح مى گويد: چنانچه تو كشته شوى ، بيم آن دارم كه نور زمين خاموش گردد، چون تو روح هدايت و امير مؤ منانى .
از اين رو نامه اى كه عمر بن سعيد اءشدق ، والى مكّه ، پس از خروج امام (ع ) از مكّه براى وى فـرسـتـاد نـمـى تـوانـد ــآن طـور كه طبرسى روايت مى كند!ـ انشاى عبداللّه بن جعفر بـاشد. چرا كه اين نامه حاوى مضامينى جسارت آميز و جاهلانه نسبت به مقام امام (ع ) و بى ادبى در مقام سخن گفتن با آن حضرت است . مثل آنجا كه مى گويد: از خداوند مى خواهم كه تـو را از آنـچـه هـلاك تـو در آن اسـت بـاز دارد و بـه راه راسـت هدايت كند... و من تو را از تفرقه افكنى در پناه خدا قرار مى دهم !)) بيان چنين موضوعى از سوى كسى كه به امامت امام حسين (ع ) ايمان دارد و او را "نور زمين " و "اميرالمومنين " و "روح هدايت " مى داند بسيار بعيد مى نمايد.
آرى نـامـه اءشـدق انـشـاى شـخـص خـود اوسـت . زيـرا بـازتـاب دهـنـده كامل ديدگاه اين اموى سركش و ستمگر و نيز حاكى از زبان تبليغاتى اموى و اصطلاحات گـمـراه و گـمـراه كـنـنـده آنها است . از ديدگاه آنان ، خروج بر نظام ستمگر موجب هلاكت و نـشـان تـفرقه ! و كوشش براى از ميان بردن وحدت كلمه امت و جماعت است ؛ و ديگر سلاح هـاى تـبـليـغـاتى كه براى رويارويى با هر قيام حق طلبانه ، عدالت خواهانه و اصلاح گرايانه به كار مى برند.
در ايـنجا شايان ذكر است كه ابن اعثم كوفى ياد آور مى شود كه نويسنده نامه خود عمرو بـن سـعـيـد بـوده اسـت و نـه عـبـداللّه بـن جـعـفـر. هـمـان گـونـه كـه يـاد آور مـى شـود حـامـل نـامـه بـراى امام نيز تنها يحيى بن سعيد بوده . يعنى اينكه عبداللّه بن جعفر با او همراه نبوده است !(67)
شيخ مفيد نيز متن اين نامه را ـ مطابق نقل طبرسى ـ روايت مى كند ولى يادآور نمى شود كه نـويـسـنـده نـامه