چشمهاى تو!
بگو كه از من خشنود هستى ؟بگو كه آيا دلت از من راضى است ؟ آن چنان كه شايسته اين سفر عاشقانه است تيمارت كردم ؟ ترا آنچنان كه بايد و شايد، مهياى اين سفر كردم ؟
اى عزيز دل ! اى اسب ! مبادا در راه بلغزى ؟ مبادا سوار خود را بلغزانى ؟ مبادا در مقابل گرسنگى بنشينى ؟ مبادا در مقابل تشنگى فرو بيفتى ؟ مبادا به خستگى روى خوش نشان دهى ؟ مبادا سستى كنى ؟ مبادا از اسبى و اسبانگى چيزى كم بگذارى . چنين سفرى براى همه كس پيش نمى آيد. و براى تو بيش از همين يك بار وصال نمى دهد.
پس چرا نيامد اين آقايمان ؟! وقت گذشت . آفتاب ، پيش از او راهى آسمان شده است . پس چرا نيامد؟ نكند دلش لرزيده باشد؟ نكند به زمين دنيا چسبيده باشد؟ نكند سگ تعلق پايش را گرفته باشد؟ نكند زنجير محبتى او را نشانده باشد! نكند رعب حكومت بر دلش چنگ انداخته باشد! نكند...
ولى ... نه ... اى اسب ، سوار تو ماندنى نيست . سوار تو كسى نيست كه در راه معشوق ، هيچ تعلقى پايش را سست كند.
مى آيد، حبيب مى آيد.
بى تابى مكن اى اسب ! سوار تو آمدنى است . سوار تو كسى نيست كه معشوق را در مقابل كرور كرور دشمن تنها بگذارد. يك يار هم يك يار است ، در اين برهوت بى ياورى .
حبيب مى آيد.
اما... اما... چه باك اگر نيامد، من خودم بر تو سوار مى شوم و جاى او را در سپاه معشوق پر مى كنم .
مشوش نباش اى عزيز! غم به دل راه مده اى اسب ! اين شمشير، اندازه دست من هم هست . اين كلاه خود بر سر من هم مى نشيند. اين زره بر تن من هم قاعده مى شود.
بيم به دل راه مده اى اسب ! اگر آقايم حبيب ، آمدنى نشد، اگر حكومت او را پشت ميله هاى زندان نشاند. من خودم با تو همراه مى شوم و با هم ، جانمان را فداى معشوق مى كنيم .
اما نه ، انگار دارد مى آيد؛ آن قامت بلند و خميده ، آن كمان استوار دارد مى آيد؛ با گيسوان رها شده اش در باد.
چرا گيسوان سپيد خود را سياه كرده است ؟ چرا خود را به جوانى زده است ؟
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد من هنوز جوانم ، من همان جنگجوى بى بديل سپاه على بن ابى طالبم . من به همان صلابت كه در سپاه پدر حقيقت شمشير مى زدم اكنون در ركاب حقيقت پسر شمشير مى زنم .
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد كه من همان حبيب بن مظاهر سى و چند ساله ام و اين چند سال پس از على تا كنون ، زندگى نكرده ام كه عمر افزوده باشم . من جوانم هنوز و آماده جنگ .
بيا! بيا حبيب و برو اما نه تنها.
به خدا اگر بگذارم كه بى من به يارى فرزند رسول الله بروى ؟
آنجا در سپاه حسين ، برده و آزاد فرقى نمى كند، در چشم حسين غلام و آقا يكى است كه همه بنده و برده اويند.
او مرا نيز شايد نياز داشته باشد و من ، بيشتر نيازمند اويم .
مرا هم با خود ببر حبيب !
اين اولين بارى است كه غلامى به آقاى خود فرمان مى دهد، اما تو در ركاب حسين ، بيش از بنده نيستى و ما هر دو بنده حسينيم .
مرا هم با خود ببر حبيب ! اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!
زنان در كجاوه مى مانند اما مردان يكى يكى از اسب فرود مى آيند و كنجكاو و متحير اما متين و مؤ دب به كاروانسالار نزديك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بياورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خويش ‍ را پيش از رسيدن به كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.
پرچمها، بى درنگ از پشت و پهلوى اسب باز مى شوند و در زمين پيش روى امام قرار مى گيرند.
امام آرام خم مى شود، يكى يكى پرچمها را بر مى دارد، مى گشايد و به دست سرداران مى سپارد.
يازده پرچم از دست امام به دست يازده سردار منتقل مى شود و يك پرچم همچنان روى زمين مى ماند.
امام تاءمل مى كند. سكوت بر سر سپاه كوچك امام سايه مى افكند. از هيچ جاى كاروان صدايى بر نمى خيزد. حتى اسبها تنديس وار بر جاى خود ميخكوب مى شوند.
اما در درون ياران غوغا و ولوله اى برپاست .
اين پرچم آخرى از آن كيست ؟
حتى نفسها ايستاده اند، اما نگاهها ميان صفاى چشم و مروه دست امام ، سعى مى كنند.
چرا امام ايستاده است ؟ چرا دست امام حركت نمى كند؟ چرا اين علم آخر را به دست اهلش نمى سپارد؟
به چه مى انديشد امام ؟ چه بايد بكنند ديگران !
آيا امام منتظر داوطلبى است ؟
يكى دل را به دريا مى زند، پيش مى آيد
و مى گويد:
امام بر من منت بگذاريد و اين پرچم آخر را به دست من بسپاريد.
امام مهربان نگاهش مى كند و مى گويد:
صاحب اين پرچم خواهد آمد، صبر كنيد.
حيرت بر دل مردان كاروان ، چنگ مى زند. كيست صاحب اين پرچم كه خواهد آمد؟ از كجا خواهد آمد؟ از بيرون يا از ميان همين جمع ؟ از بيرون كه در اين بيابان برهوت كسى نخواهد آمد. پس شايد داوطلبى ديگر بايد قدم پيش بگذارد. شايد تقاضايى ديگر به اجابت بنشيند.
فرزند رسول الله ! اين افتخار را به من عطا كنيد.
اى عزيز پيامبر! بر من منت بگذاريد.
آقاى من ! مرا انتخاب كنيد.
مولا !رخصت دهيد...
امام با نگاه ، دست محبتى بر سر همه داوطلبان مى كشد و همچنان آرام پاسخ مى دهد:
صبر كنيد عزيزان ! صاحب اين پرچم خواهد آمد.
و اشاره مى كند به سوى كوفه ، به همان سمت كه غبارى از دور به چشم مى خورد و سوارى در ميان غبار پيش مى تازد. غبار لحظه به لحظه ، نزديك و نزديكتر مى شود.
يك اسب و دو سوار! دو سوار بر يك اسب !
امام پرچم را فرا دست مى گيرد و به سمت غبار و سوار پيش ‍ مى رود.
كاروانيان همه از حيرت بر جاى مى مانند و كيست اين سوار كه امام به پيشواز او مى رود؟!
چه رابطه اى است ميان او و امام كه امام ، نيامده از آمدنش سخن مى گويد؟ رايتى را پيشاپيش براى او مى افرازد و اكنون به استقبالش ‍ مى شتابد؟!
كاروانيان درنگ بر زمين حيرت را بيش از اين جايز نمى شمرند، يكباره از جا مى كنند و به دنبال امام و پرچم ، خود را جلو مى كشند.
دشت خشك است و بى آب و علف و حتى يكدست ؛ بى فراز و نشيب .
كاروانى از زنان و پردگيان بر جاى مانده است و مردانى به پيشدارى امام به سمت غبار و سوار پيش مى روند. نسيمى گرم و خشك به زير بال پرچم مى زند و آن را بر فراز سر مردان مى رقصاند.
سوار، بسيار پيش از آنكه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى كشد. اسب را در جا ميخكوب مى كند و بى اختيار خود را فرو مى افكند. همراه سوار نيز خود را با چابكى از اسب به زير مى كشد.
چهره گلگون و گيسوان بلند سوار از دور داد مى زند كه حبيب است .
عطش حيرت مردان فروكش مى كند؛ خوشا به حال حبيب ! ادب حبيب به او اجازه نداده است كه سواره به محضر امام نزديك شود. خود را از اسب فرو افكنده است و اكنون نيز عشق و ارادت او اجازه نمى دهد كه ايستاده به امام نزديك شود.
امام همچنان مشتاق و مهربان پيش مى آيد و حبيب نمى داند چه كند.
مى ايستد، زانو مى زند، گريه مى كند، اشك مى ريزد، زمين زير پاى امام را مى بوسد، مى بويد، برمى خيزد، فرو مى افتد، به يارى دست و زانو، خود را به سوى امام مى كشاند، لباس بلندش در ميان زانوها مى پيچد، باز به سجده مى افتد، برمى خيزد، چشم به نگاه امام مى دوزد، تاب نمى آورد، ضجه مى زند، سلام مى كند و ر