وى پاهاى امام آرام مى گيرد.
امام زانو مى زند، دست به زير بال مى گيرد و او را از جا بلند مى كند و در آغوش خود ماءوايش مى دهد.
جز اشك ، هيچ زبانى به كار حبيب نمى آيد.
امام بال ديگر خود را براى همراه حبيب مى گشايد. واى ! چه كند همراه حبيب ؟ چه كند غلام حبيب در مقابل اين رحمت واسعه ؟ در مقابل اين بال گسترده محبت ؟!
زبان به چه كار مى آيد؟ اشك چه مى تواند بكند؟ قلب چگونه در سينه بماند؟ نفس چگونه بيرون بيايد؟ حبيب يارى كن ! اينجا جاى سخن گفتن توست . تو چيزى بگو. مرا دست بگير در اين اقيانوس بيكران محبت !
من نديده ام ! نچشيده ام . كسى تا به حال اين همه محبت يكجا و يك بغل به من هديه نكرده است . كارى بكن حبيب ! چيزى بگو!
مولاى من ! اميد من ! اين برادر، غلام من بوده است كه در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش كرده ام . اگر بپذيريد، اگر راهم دهيد، اگر منت بگذاريد.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشكهاى بى امان او مى كند.
از آن سو زينب (س )، سر از كجاوه بيرون مى آورد و مى پرسد: كيست اين سوار از راه رسيده ؟
و پاسخ مى شنود:
حبيب بن مظاهر.
تبسمى مهربان و شيرين بر چهره زينب مى نشيند و مى گويد:
سلام مرا به او برسانيد.
هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبيب ، از اشك خيس است كه مى شنود:
بانويمان زينب به شما سلام مى رسانند.
اين را ديگر حبيب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى كرده است كه روزى دختر اميرالمومنين به او سلام برساند. بى اختيار دست بلند مى كند و بر صورت خويش مى كوبد، زانوهايش سست مى شود و بر زمين مى نشيند. خاك از زمين برمى دارد و بر سر مى ريزد و چون زنان روى مى خراشد و مويه مى كند.
خاك بر سر من ! من كى ام كه زينب ، بانوى بانوان به من سلام برساند
خدايا! تابى ! توانى ! لياقتى ! كه من پذيراى اين همه عظمت باشم . عمر سعد در ميان سران لشكرش چشم مى گرداند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمر سعد در ميان سران لشكرش چشم مى گرداند و نگاهش روى عروة بن قيس متوقف مى شود:
عروه ! بيا اينجا! مى روى پيش حسين بن على و از او مى پرسى كه اينجا به چه كار آمده و هدفش چيست .
عروه اين پا و آن پا مى كند؛ نه مى تواند به فرماندهش عمر سعد، نه بگويد و نه مى تواند فرمانش را بپذيرد. نگاهش را به زير مى اندازد و ذهنش را به دنبال يافتن پاسخى مناسب كنكاش ‍ مى كند.
شنيدى چه گفتم ؟
شنيده است ولى چه بگويد؟ او خوبتر از هر كس مى داند كه حسين به چه كار آمده است . او خود از اولين كسانى است كه به حسين نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده است . اكنون با چه رويى در مقابل حسين بايستد، و چه بپرسد؟!
بپرسد:
ما نامه نوشتيم ، تو چرا آمدى ؟
ما بيعت كرديم ، تو چرا اعتماد كردى ؟
ما قسم خورديم ، تو چرا باور كردى ؟
عاقبت دل را يك دله مى كند و پاسخ مى دهد:
مرا معذور بدار اى عمر سعد! من از جمله كسانى ام كه با او بيعت كردم و پيمان شكستم . روى ديدار او را ندارم .
عمر سعد از او مى گذرد و رو مى كند به سردارى ديگر:
تو برو!
من نيز.
توبرو!
من هم .
تو چى ؟
همه .
همه سران لشكر دشمن ، از مواجهه با امام شرم مى كنند كه خود دعوت كننده او و بيعت كننده با او بوده اند. نامها و نامه ها و امضاهايشان هنوز در خورجين امام است ؛ چه مى توانند بگويند؟ اگر هيچ هم نگويند، همين قدر كه از سوى سپاه دشمن به سمت امام مى روند، همين قدر كه قاصد دشمن امام مى شوند، براى مردن از شرم ، كافى است .
كثير بن عبدالله قدم پيش مى گذارد و مى گويد:
من عذرى ندارم . كار را به من واگذار كن .
او مردى تبهكار و جنايت پيشه است . بى پروايى اش در انجام هر خباثتى ، اسباب شهرتش شده است . پيش از آنكه عمر سعد به نفى يا اثبات پاسخى دهد، خود، ادامه مى دهد:
اگر بخواهى حتى مى توانم حسين بن على را غافلگير كنم ، از پشت به او شمشير بزنم و از پاى درش بياورم .
عمر سعد نگاهى آميخته از ترس و تحسين به او مى اندازد. هم خوشش ‍ مى آيد از اينهمه بى باكى و هم مى ترسد از اينهمه سفاكى . از آنكه هيچ پروا ندارد بايد ترسيد. چه بسا همراه ترين رفيقش را هم از پشت خنجر بزند:
نه فعلا كشتنش را نمى خواهم . فقط پيغام را ببر و پاسخ بياور.
كثير شمشير را بر كمر محكم مى كند و به سوى سپاه امام راه مى افتد.
ابوثمامه صاعدى كه در كنار امام نشسته است ، او را از دور مى شناسد. رو مى كند به امام و مى گويد:
يا ابا عبدالله ! خبيث ترين مرد روزگار دارد به اين سمت مى آيد، او شهره است به غافل كشى و جنايت پيشگى .
و سپس سريع از جا بر مى خيزد و به فاصله چند خيمه از امام ، بر سر راه او مى ايستد:
به چه كار آمده اى ؟
پيغام آورده ام براى حسين بن على .
اول شمشيرت را بگذار، بعد پيغامت را ببر.
كثير دستش را بر قبضه شمشير مى فشارد:
من ماءمورم ، پيغايم دارم . خواستيد مى دهم ، نخواستيد بر مى گردم .
ابوثمامه دست مى برد تا شمشير كثير را با نيام بگيرد:
قبل از اينكه حرف بزنى ، سلاحت را تحويل بده .
كثير شمشيرش را محكمتر مى گيرد و خود را عقب مى كشد:
به خدا اگر بگذارم كه دست به شمشيرم بزنى .
پس پيغامت را به من بده ، من آن را به امام مى رسانم ، تو را با سلاح نمى گذارم به امام نزديك شوى .
به تو نمى گويم
نگو، برو! تو شهرتت به جفا و خيانت است ، برگرد.
كثير دندان مى سايد و جويده جويده فحشهايى نثار ابوثمامه مى كند و باز مى گردد.
عمر! نگذاشتند پيغام تو را برسانم .
عمر سعد، قرة بن قيس را صدا مى كند و مى گويد:
مى روى و از حسين بن على مى پرسى اينجا به چه كار آمده است و هدفش چيست ؟
قرة بن قيس ، بى هيچ كلامى به سمت سپاه امام راه مى افتد، امام ، چهره او را كه از دور مى بيند، مى پرسد: او را مى شناسيد؟
حبيب كه در كنار امام نشسته است ، پاسخ مى دهد:
آرى ، مولاى من ! او از طايفه حنظله است از قبيله تميم ، خواهر زاده ما به حساب مى آيد. من او را به حسن عقيده مى شناختم و هرگز گمان نمى بردم كه روزى در اين موضع او را ببينم .
قره بن قيس نزديك و نزديكتر مى شود تا به امام مى رسد. سلام مى كند. پاسخ مى شنود و سؤ ال ابن سعد را مى پرسد:
به چه كار آمده ايد و هدفتان چيست ؟
امام پاسخ مى دهد:
مردم شهرتان كوفه به من نامه نوشتند كه : بيا . اگر نمى خواهند باز مى گردم .
قاصد پيام را داده و پاسخ را دريافت كرده است ؛ اما پيش از رفتن ، حبيب اشاره مى كند كه :
صبر كن .
قره بن قيس مى ايستد و نگاهش به نگاه آشناى حبيب گره مى خورد. حبيب با لحنى آميخته از مهر و عتاب مى گويد: و اى بر تو! به راستى مى خواهى بر گردى به سمت آن ستم پيشگان ؟ بيا، بيا قره بن قيس ! به يارى مردى بر خيز كه خدا به واسطه او و پدرانش ، ما و شما را حيات و عزت كرامت بخشيده است .
قره بن قيس مردد مى ماند. انتخاب دشوارى است . نگاهى به انبوه سپاه ابن سعد مى اندازد و نظرى به خيام محدود امام . بگذار پيغام را ببرم ، بعد فكر مى كنم كه چه بايد كرد. و به سرعت از حبيب دور مى شود تا نگاه ملامت بارش او را نيازارد. نگاه حبيب همچنان او را دنبال مى كند تا در درياى سپاه دشمن گم مى شود. با خود مى گويد:
رفت ، به يقين ب