ز نخواهد گشت .
و بعد دلش مى شكند از اينهمه تنهايى امام ، در مقابل آنهمه دشمن غرق در سلاح . به ياد طايفه اى از قبيله خود مى افتد كه در روستايى نزديك نينوا زندگى مى كنند:
آقاى من ! طايفه اى از بنى اسد در اين اطراف ساكنند؛ اگر اجازه فرماييد من آنها را به يارى دين خدا بخوانم . شايد خدا به بركت وجود شما آنان را هدايت كند و به واسطه آنان ، شر دشمنان را از شما كم كند.
امام با نگاهى مهرآميز، حبيب را مى نوازد و رخصت مى دهد.
هوا رو به تاريكى مى رود و حبيب اگر بتواند تاريكى را محمل سفر خود كند، هم امشب دعوت به انجام مى رسد.
عبور از ميان خيل دشمن هم كار دشوارى است . حبيب با فاصله اى نسبتا زياد، سپاه دشمن را دور مى زند و با سرعت به سمت قبيله خود مى تازد. راه سپردن به آن سرعت و در تاريكى شب ، با چشمهاى كم سوى حبيب ، در حالى كه ماه نيز از نمايش نيم چهره خود هم بخل مى ورزد، كار آسانى نيست . اگر چشمهاى تيزبين و فراست كم نظير اسب هم نباشد، معلوم نيست اين تاريكستان چگونه بايد طى شود.
شعله هاى آتش چادرها نشان مى دهد كه خواب ، هنوز هشيارى قبيله را نربوده است . صداى فرياد اولين نگاهبان شب ، به حبيب مى فهماند كه به مرز قبيله رسيده است و بايد اسب را به تعجيل بايستاند تا از تير هشيار نگاهبان در امان بماند.
چهره حبيب آنقدر آشنا هست كه در ديدرس روشنايى مشعل ، شناخته شود و با احترام و عزت پروانه عبور بيايد.
حضور بى وقت و ناگهانى حبيب در ميان قبيله ، جز سؤ ال و اضطراب و حيرت چه مى تواند در پى داشته باشد.
به چشم بر هم زدنى ، حبيب در ميان دايره اى از مشعل و سؤ ال و كنجكاوى قرار مى گيرد، همه مردان قبيله مى خواهند بدانند كه چه خبرى پير قبيله را اين وقت شب به بيابان كشانده است . همه ، همديگر را به سكوت دعوت مى كنند تا حبيب سخن بگويد:
بهترين هديه اى كه رائدى براى قبيله اش مى آورد، چيست ؟ من همان را برايتان آورده ام ...
نفس در سينه قبيله حبس مى شود؛ در اين هنگامه شب و ظلمت و بيابان ، بهترين هديه يك پير قبيله چه مى تواند باشد؟ همه ، گوشها را تيز و چشمها را تنگ تر مى كنند تا ماجرا را دقيق دريابند.
اماممان حسين ، فرزند اميرالمومنين ، فرزند دختر پيامبر، فاطمه زهرا، عليهم السلام در بيابان نينوا به محاصره دشمن در آمده است . عمر بن سعد به دستور يزيد بن معاويه با چند هزار سپاه راه را بر او بسته و كمر به قتل او بسته است . سعادت و نجات شما در يارى اوست . مردانى گرد اويند كه هر كدام از هزار مرد جنگى سرند و تا پاى جان ، دست از او نمى شويند. چون شما قوم و عشيره و هم خون منيد اين شرف و افتخار را براى شما مى خواهم . به خدا سوگند هر كدام از شما در اين راه كشته شويد، آغوش ‍ پيامبر را در قرب رحمت پروردگار گشاده مى بينيد. والسلام .
هنوز امواج كلام حبيب ، در درياى شب محو نشده ، عبدالله بن بشير، حلقه مردان قبيله را با دست مى شكند و وارد ميدان جاذبه حبيب مى شود:
خدا تو را پاداش بى نظير عطا كند اى حبيب ! به راستى كه بهترين هديه از دوست به دوست ، از شيخ به طايفه و از رائد به قبيله همين است كه تو آورده اى . به خدا من اولين داوطلب اين پيكارم و تا پاى جان از اين پيمان نمى گذرم . .
و انگار گاه جنگ و ستيز شده باشد، شروع مى كند به دور گشتن و رجز خواندن و مبارز طلبيدن .
افراد،يكى يكى پيش مى آيند و پيمان مى بندند تا نود مرد از قبيله دستشان باگرماى دست جلودار آشنا مى شود.
در اين ميانه ، ناگهان سايه اى از انتهاى چادرها جدا مى شود و به تك خود را در ظلمت بيابان گم مى كند. ابرى تيره بر چهره ماه مى نشيند.
هيچكس گريز سايه را جدى نمى گيرد. شايد سگى يا گرگى به بيابان زده باشد.
فرصت وداع نيست .
نود و يك اسب زين مى شود، نود و يك پا پر ركاب قرار مى گيرد و نود و يك دهنه ، كشيده مى شود؛ و ناگهان زمين در زير پاى نود و يك سوار مى لرزد.
حبيب ، همچنان سر مست و عاشق ، كاروان را جلودارى مى كند. اسبها آرام آرام به عرق مى نشينند و خاك نرم بيابان سر و روى مردان را مى پوشاند. ماه ، همچنان گرفته و غمگين از لابه لا ى ابرها، سواران را مى پايد.
تا خيام حسين راهى نمانده است .
ناگهان حبيب ، نگران و وحشتزده ، مركب خويش را در جا ميخكوب مى كند و نود اسب ديگر نيز پايشان به ايستادنى ناگهانى ، بر خاك نرم بيابان كشيده مى شود.
اين لشكر مقابل ناگهان چگونه در اين بيابان ، سبز شده است ؟! شگفتى و وحشت بر دل نود سوار چنگ مى زند، حبيب آرام آرام به لشكر مقابل نزديك مى شود و كاروان نيز نرم و وارفته خود را جلو مى كشد. حبيب فرياد مى زند:
شما كيستيد و به چه كار آمده ايد؟
فرمانده سپاه مقابل به نعره پاسخ مى دهد:
منم ازرق ، سدارى از سپاه عمر سعد، با پانصد سوار جنگى . ماءمورم كه كاروانتان را باز گردانم ، يا از دم تيغ بگذرانم .
حبيب حيرت زده مى پرسد:
چه كس شما را خبر كرده است ؟!
و پاسخ مى شنود:
از خودتان ، از قبيله خودتان ، نه از بيرون .
و ذهن همه كاروان به سايه اى باز مى گردد كه ساعتى پيش از انتهاى خيمه ها كنده شده است .
حبيب فرياد مى زند:
باز نمى گرديم ، مى جنگيم .
و ناگهان برق نود و يك شمشير در شبستان بيابان مى درخشد. دو سپاه ناگهان به هم مى پيچد و جنگى سخت درمى گيرد. صداى شيهه اسبها و برخورد شمشيرها و فرياد سوارها بر دل شب چنگ مى زند. حبيب اگر چه پير است ، اما هنوز خاطره دلاوريهاى او دشمن را از اطرافش مى گريزاند. جنگ زياد طول نمى كشد. پنج به يك و پانصد به نود و يك ، تكليف را يكسره مى كند. از دو سپاه ، كشته ها و اسبها به زمين مى افتد و خاك بيابان را به سرخى گل مى كنند. از كاروان آنچه بر جاى مى ماند، چاره اى جز گريز نمى بيند، كشته هاى خويش را در طرفة العينى به اسبها مى بندد و راه گريز پيش مى گيرد. كشته هاى دشمن همچنان بر زمين مى ماند و لشكر ابن سعد فاتح به سوى اردوگاه باز مى گردد.
حبيب كه كاروان را مغلوب و افرادش را منهزم و گريخته مى بيند، غمگين و افسرده به سمت خيام امام مى تازد. وقتى به خيام نزديك مى شود، عطر تلاوت قرآن امام كه در فضا پيچيده است ، به او جانى دوباره مى بخشد. اما همچنان احساس شرم مى كند از اينكه تنها و تهى بازگشته است . پروا را كنار مى زند و چشمه اشك در زير پاى امام مى گشايد و هق هق گريه اش فضاى خيمه را بر مى دارد. اما يك كلام امام و فقط يك كلام امام ، انگار آرامش دنيا را در قلب او مى ريزد و تسكينش مى بخشد: لاحول و لاقوة الا بالله . شب بر زمين و زمان سايه انداخته است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شب بر زمين و زمان سايه انداخته است و تيرگى لحظه به لحظه غليظتر و متراكم تر مى شود. ماه چند شبه ، در گيرودار با ابرهاى سياهى است كه هر لحظه او را سخت تر احاطه مى كنند و خراش بر چهره اش ‍ مى اندازند.
خيمه هاى كوچك و محزون چون كودكان غريب و خسته دست در گردن هم برده و هم را در آغوش گرفته اند؛ كندوهايى كه آواى شيرين قرآن از آنها متصاعد مى شود.
نافع بن هلال دلش در خيمه تن بى تابى مى كند؛ مبادا دشمن نامرد بر محمل تاريكى بنشيند و ب