 عبداللّه جعفر بوده است .(68) بلكه مى گويد!:((آنگاه عمرو بن سعيد برايش نامه اى نوشت ...))(69) دقت كنيد!
ب ـ هـمچنين از محتواى نامه عبداللّه بن جعفر به امام (ع ) چنين بر مى آيد كه او با عبداللّه عـبـاس ، ابـن حنيفه و ديگران درباره قيام امام (ع ) از زاويه نگرش به پيروزى يا شكست ظـاهـرى ديـدگـاه مـشـتـرك داشت ؛ ديدگاهى كه جوهره اصلى رايزنى ها و نصايح آنان را تشكيل مى داد و از آن بيم داشتند كه امام (ع ) در كارى كه در پيش گرفته است كشته شود. لذا امام (ع ) به آنها پاسخ مى دهد، منطقى كه او بر پايه اش حركت مى كند جز اين است ، زيـرا كـه جـدّش را در خـواب ديـده اسـت و بـراى امتثال فرمان آن حضرت ماءمور انجام چنين تحركى است .(70)
در پاسخ امام (ع ) به عبداللّه بن جعفر شايان ذكر است : ((اما بعد، نامه ات به من رسيد. آن را خـوانـدم و آنـچـه را كه يادآور شده بودى دريافتم . به آگاهى تو برسانم كه من جـدّم را در خـواب ديدن آن حضرت مرا از كارى خبر داد و من در پى آن هستم ، خواه به سودم باشد يا به زيانم . اى پسرعمو، به خدا سوگند اگر در لانه جنبده اى از جنبدگان زمين بـاشـم ، آنـان مـرا بيرون خواهند آورد و خواهند كشت ! به خدا سوگند آنان بر من ستم روا خـواهـنـد داشـت ، هـمـان گـونـه اى كـه يـهـوديـان بـر روز شنبه ستم روا داشتند. والسلام ))(71)
2 ـ از اخـبـار مـربـوط بـه تـلاش هـاى عـبـداللّه جـعـفـر و نـامـه اى كـه بـراى امـام (ع ) فـرسـتـاد(72) چـنين بر مى آيد كه او معتقد يا اميدوار بود كه مى تواند از طريق ميانجيگرى ، ميان حكومت اموى و امام (ع ) صلح برقرار كند، البته به شرطى كه حضرت از قيام و خروج دست بكشد. هرچند كه بيعت نكند.
امـام (ع ) نـيـز در پاسخ اين توهّم يادآور شد كه چنانچه بيعت نكند به ناچار كشته خواهد شـد! و او نـيـز هـرگـز بـا يـزيـد بـيعت نخواهد كرد و ناگزير نتيجه اين خواهد بود كه ((چنانچه در لانه جنبنده اى از جنبندگان زمين باشم ، مرا بيرون خواهند آورد تا بكشند!...)) و ايـن نـيـز پاسخى است به پندار عبداللّه جعفر ـ بر فرض درستى روايت الفتوح ـ كه وى مـى تـوانـسـت ((از امـويـان بـراى امـام (ع ) و مـال و اولاد و خـانـواده اش امـان بگيرد!))(73)
از آنـچـه گـذشـت بـراى مـا روشـن مـى شود كه تلاش صلح آميز عبداللّه بن جعفر، براى درآمدن زير پرچم اموى نبوده و نشانى از اين كه وى زير سلطه امويان و يا نماينده آنان بـوده اسـت ديـده نـمـى شود. بلكه انتظار او براى ايجاد صلح ميان امام (ع ) و حكومت بنى امـيـه ، بـا خـواست و تمايل حكومت اموى در انصراف امام (ع ) از رفتن به عراق و بازگشت مـجـدّد بـه مكّه ، از طريق دادن امان و نيكى و جايزه و حسن همجوارى ، موافقت داشت ؛ و تلاش عـبـداللّه بـن جـعـفـر و حـكـومـت بـنـى امـيـه در ايـن چـارچـوب در طول هم بودند، نه آنكه يك چيز باشند.
از ايـن رو مـى بـيـنيم كه عبداللّه جعفر پس از مشاهده اصرار امام (ع ) بر ادامه قيام و رفتن بـه عـراق از تـلاش بـراى ايـجـاد مـتـاركـه دسـت كـشـيـد و درسـتـى كـامـل خـويـش را نـسـبـت بـه امـام ، ابراز داشت ؛ و به اين منظور فرزندانش محمد و عون را فـرمـان داد كـه بـه امـام (ع ) بـپـيوندند. زيرا او خودش چنانكه در برخى آثار آمده است ، نابينا و معذور بود.(74)
خـوب اسـت كه در پايان بحث كوتاهمان درباره نقش عبداللّه بن جعفر، در اينجا روايتى را كـه شـيـخ مـفـيـد نـقـل كـرده و حـاكـى از تـاءيـيـد قـيـام امـام (ع ) بـه وسـيـله او مى باشد، نقل كنيم . اين روايت مى گويد: ((يكى از دوستان عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب نزد وى آمـد و شـهادت پسرانش را به او تسليت گفت و كلمه استرجاع بر زبان راند. در اين هنگام غـلام عـبـداللّه ، ابوالسلاسل ، گفت : اين چيزى است كه از حسين بن على (ع ) به ما رسيده است ؛ عبداللّه بن جعفر با كفش خود او را زد و گفت : اى پسر زن بد بو، آيا درباره حسين (ع ) چنين سخنى را مى گويى ؟! به خدا سوگند اگر در حضورش بودم دوست داشتم كه از او جـدا نـگـردم تا همراهش كشته شوم . به خدا سوگند من آن دو را سخاوتمندانه تقديم كردم و چيزى كه تحمّل مصيبت آنها را بر من آسان مى كند اين است كه آنان در راه برادر و پـسـرعمويم كشته شده اند و به او كمك كرده اند و همراهش شكيبايى ورزيده اند. آنگاه رو به مجلسيان كرد و گفت : الحمدللّه ؛ قتل حسين بر من گران است ، اگر من با دوستان خود حسين را يارى ندادم ، دو پسرم او را يارى داده اند.))(75)

تلاش سركوبگرانه
پس از آنكه اءشدق شيوه پيشنهاد امان و نيكى و جايزه و حسن همجوارى را بى فايده يافت ، بـراى حـل مـشـكـل ـ چـنـان كـه شـيـوه هـمـه سـتـمـگـران است ـ به روش هاى تهديد كننده و سـركـوبـگـرانـه پناه برد، به گمان اين كه شايد بتواند از اين راه به هدف هاى مورد نظر خويش دست يابد.
طـبـرى بـه نـقـل از عـقـبـة بـن سـمـعـان گـويـد: ((هـنـگامى كه حسين (ع ) از مكّه بيرون آمد، فـرسـتـادگـان عـمـرو بـن سـعـيد بن عاص ، به فرماندهى يحيى بن سعيد، راه را بر او بـسـتـند و گفتند: بازگرد، به كجا مى روى ؟ ولى او خوددارى ورزيد و ادامه مسير داد. دو طـرف در مـقـام دفـاع بـرآمـدنـد و دست به تازيانه بردند. سپس حسين (ع ) و يارانش به شـدت بـا آنـان مـخـالفـت ورزيـدنـد و حـسـيـن بـه راه خـويش ادامه داد. ياران سعيد فرياد برآوردند: اى حسين آيا از خدا پروا نمى كنى ؟ از جماعت بيرون مى روى و در ميان اين امّت تفرقه مى افكنى ؟! در اين هنگام حسين (ع ) آيه شريفه زير را قرائت فرمود: ((لِى عَمَلِى وَ لَكـُمْ عـَمـَلُكـُمْ، اَنـْتـُم بـَريـئُونَ مـِمـّا اءعـْمـَلُ وَ اءنـَا بـَرِى ءٌ مـِمّا تَعْمَلُونَ))(76) (عمل من از آن من است و عمل شما از آنِ شما، شما از كار من بيزاريد و من از كار شما)
روايـت دينور مى گويد: ((هنگامى كه حسين (ع ) از مكّه بيرون آمد رئيس شرطه اى كه زير فـرمـان عـمرو بن سعيد بن عاص بود در راءس گروهى راه را بر حسين بست و گفت : امير به تو فرمان بازگشت مى دهد، بازگرديد يا آنكه خود تو را باز خواهم گرداند!
حـسـيـن (ع ) خوددارى ورزيد و دو طرف براى دفع يكديگر دست به تازيانه بردند! اين خـبـر بـه عـمـرو بـن سعيد رسيد و ترسيد كه اوضاع خطرناك شود، از اين رو كسى نزد رئيس شرطه هايش فرستاد و به او فرمان بازگشت داد!))(77)

اشاره
تاءمل در اين دو نقل به روشنى نشان مى دهد كه نيروى نظامى امويان براى جلوگيرى از بـيـرون رفـتـن امـام (ع ) كـافـى نـبـوه ؛ زيـرا فرض بر اين است كه عمرو بن سعيد همه نـيـروهـا و امكانات خويش را براى چنين رويارويى اى كه در بيرون شهر مكّه براى شكست كـاروان نـسبتاً بزرگ حسينى انجام مى شد به كار گيرد و آن را مجبور به بازگشت كند. ولى در مـقـام عـمـل ، تـلاش از دو طـرف از دسـت بـردن بـه تازيانه براى دفع يكديگر فـراتـر نـرفـت . كـاروان حـسـيـنى سرسختانه خوددارى ورزيد و اشدق از خطرناك شدن اوضـاع بـيـمـنـاك شـد؛ و به ((فرستادگانش )) يا ((سپاهيانش )) فرمان داد كه نوميدانه بـازگـشـتـنـد، بـدون