هـم نـزدش بـود و شـمـشـيـرش را صيقل مى داد و شعر (يا دهر افٍّ لك ...) را مى خواند.
آن را دو يـا سـه بـار تـكـرار كـرد. چـون مـن فـهميدم و به مقصودش پى بردم بغض گلويم را گـرفت ولى اشك نريختم و آرامش خودم را حفظ كردم و دانستم كه بلا سر رسيده است . امّا عمّه ام زينب (س ) نتوانست خود را نگاه دارد. برخاست و سراسيمه خود را به پدرم رساند و اظهار حزن و اندوه كرد... پدرم او را به صبر، سفارش كرد و سپس نزد يارانش رفت .(36)
3 ـ 2 ـ امام سجاد (ع ) راوى نيايش امام حسين (ع ) در صبح عاشورا
بـه فـرمـايـش امام چهارم (ع ) بامداد روز عاشورا كه سپاه عمر سعد به خيمه گاه امام حسين (ع ) نـزديـك شـد، حـضـرت دسـتـان خـود را بـه سـوى آسـمـان بـلنـد كـرد و در نـيـايـشى از خداوند متعال خواست گره مشكلاتش را باز كند و اندوهش را بزدايد.(37)
4 ـ 2 ـ سپردن اسم اعظم و ميراث پيامبران به امام سجاد (ع )
روز عاشورا، امام حسين (ع ) به خيمه ى امام سجاد (ع ) آمده و اسم اعظم وميراث پيامبران را به او سـپـرد، و يـادآور شـد كـه كـتـب عـلم امـامـت و مـصـاحـف و سـلاح رسـول خـدا (ص ) را بـه ام سـلمـه ، هـمـسـر پـيـامـبـر (ص ) داده و سـفارش كرده كه آنها را بدو سپارد.(38)
نـيـز روايت شده كه در آن روز امام حسين (ع ) دختر بزرگ خود فاطمه را پيش خواند و كتابى در لفـّافـه به او سپرد و دستور داد و آن را به برادرش على بن الحسين (ع ) تسليم كند از عالم (ع )(39) پـرسـيدند: در آن كتاب چه بود؟ فرمود: هرچه بنى آدم تا قيامت به آن محتاج بودند در آن وجود داشت .(40)
5 ـ 2 ـ امام سجاد و يارى پدر
هـنـگـامـى كـه تـمـام ياران امام حسين (ع ) به شهادت رسيدند و امام سجاد (ع )صداى استغاثه ى پـدر را شـنـيـد بـا وجود بيمارى شديدى كه داشت از بستر برخاست و به عصا تكيه داد مصمّم بود امام و رهبر خود را يارى كند ولى نگاه سيدالشهدا (ع ) به او افتاد و فرياد زد:
((خـواهـرم ، ام كـلثـوم ! مـگـذار پـسـرم بـه مـيـدان بـيـايـد مـبـادا زمـيـن از نـسـل آل مـحـمـد (ص ) خـالى شـود!)) از ايـن رو ام كـلثـوم ، امـام سـجـاد (ع ) را بـه بـسـتـر بازگرداند.(41)
ايـن جـريـان در گـزارشـى ديـگـر چنين نقل شده است : وقتى امام حسين (ع ) براى خداحافظى به خـيـمـه ى سـيـّد السـاجـدين آمد آن بزرگوار روى فرشى از پوست بسترى بود و عقيله ى بنى هـاشـم از او پرستارى مى كرد. امام سجاد (ع ) مى خواست از جا برخيزد ولى قدرت برخاستن را نـداشـت . سـپس به عمّه اش ‍ زينب فرمود: مرا به سينه ات تكيه بده تا بنشينم . زينب (ع ) چنين كـرد و امـام سـجـاد (ع ) بـا پـدر سـخـن گـفت و از شهادت تمام مردان و نوجوانان آگاه شد سپس گـريـه ى شـديـدى كـرد و گـفت : عمّه جان ! عصا و شمشيرم را بياور. امام حسين (ع ) فرمود: با عـصـا و شـمـشـيـر چـكـار دارى ؟ فـرمـود: مـى خـواهـم بـه عـصـا تـكـيـه داده و از فـرزنـد رسول خدا (ص ) دفاع كنم زيرا، پس از تو خيرى [در دنيا] وجود ندارد.(42)
6 ـ 2 ـ حمله ى سپاهيان يزيد به خيمه ى امام سجاد (ع )
حميدبن مسلم مى گويد: وقتى به بالين على بن الحسين (ع ) كه سخت بيمار و برروى فرشى افـتـاده بـود رسـيدم گروهى از پيادگان همراه شمر به وى گفتند: آيا اين بيمار را نمى كشى ؟(43) من گفتم : سبحان اللّه ! آيا كودكان (44) را هم مى كشند؟ آيا همين كودكى و بـيـمـارى او را بـس نـيـست ؟ همانجا ماندم تا آنان از على بن الحسين (ع ) دور شدند. وقتى عمر سـعـد به خيمه ها آمد زنان به روى او فرياد زدند و گريستند. سپس عمربن سعد به همراهانش فـرمـان داد كـه هـيـچ فـردى بـه خـيـمـه ى زنـان وارد نـشـود و مـتـعـرّض ايـن كـودك بـيـمـار نگردد...(45). پس گروهى را به خيمه ى زنان و امام سجاد (ع ) به پاسدارى واداشت و گـفـت : مـواظـب بـاشـيـد كـه ايـنـان از خـيـمـه بـيـرون نـرونـد و كـسـى نـيـز بـه آنـان آزار نرساند.(46)
7 ـ 2 ـ تدبير امام سجاد (ع )
هـنگامى كه دشمن خيمه هاى امام حسين (ع ) را به آتش كشيد حضرت زينب (س ) نزد امام سجاد (ع ) آمد و عرض كرد: اى يادگار گذشتگان و پناه باقى ماندگان ، ما چه وظيفه اى داريم ؟ امام (ع ) فرمود: "عليكنّ بالفرار" بر شما باد كه فرار كنيد.
تـمـام بانوان و كودكان در حالى كه گريان بودند و فرياد مى زدند محلّ اقامت را ترك كردند ولى زينب (س ) باقى ماند و كنار بستر امام (ع ) به آن حضرت مى نگريست و امام (ع ) بر اثر شدت بيمارى قادر به بيرون رفتن نبود.(47)
8 ـ 2 ـ امام سجاد (ع ) در مراسم خاك سپارى پدر
به عقيده ى شيعه ، كسى جز امام حقّ تجهيز و تدفين امام معصوم ديگر راندارد.(48)
از ايـن رو امـام سـجـاد (ع ) روز سيزدهم محرّم سال 61 ق (49) به طور اعجاز در كربلا حـاضـر شـد و پـس از اقـامـه ى نـمـاز، پـدر بـزرگـوارش را به خاك سپرد و سپس به كوفه برگشت .(50)
تفضيل اين ماجرا دو گونه نقل شده است :
الف ) امـام سـجـاد (ع ) پـس از دفـن شـهـيـدان كـربـلا بـه سوى جسد مطهّر پدر رفت و او را در بغل گرفت و با صداى بلند گريست . آنگاه به جايگاه مرقد مطهّر آمد و اندكى خاك برداشت . ناگهان قبرى آماده و صندوقى شكافته پيداشد. دست هاى خود را به زير بدن پدر برد و با خواندن جمله ى ((بسم اللّه و فى سبيل اللّه ...)) تنها و بدون كمك بنى اسد، بدن مطهّر پدرش در قـبـر گـذاشـت و به آنها فرمود: غير از شما كسان ديگرى هم هستند كه به من كمك كنند. چون بدن مطهّر را در قبر گذاشت ، صورت خود را بر آن رگ هاى بريده نهاد و گفت :
((خـوشـا بـه حـال زمـيـنى كه پيكر پاك تو را در آغوش گرفت به راستى كه دنيا پس از تو تـاريـك و ظـلمـانى گشته و آخرت به نور جمالت روشن و نورانى شده است . شب ، خواب را از چـشـم مـا ربوده و اندوهمان دائمى گشته است . مگر خداوند براى ما همان جائى را برگزيند كه تـو هـم اكـنـون اقـامـت كـردى . درود و سـلام مـن بـر تـو و رحـمـت و بـركـات الهـى بـر تـو باد.))(51)
از آنـجـا كـه يـكـى از رسـالت هـاى بـازمـاندگان حادثه ى كربلا افشاگرى بر ضدّ دشمن و ضربه زدن به رژيم اموى بود امام سجاد (ع ) پس از دفن امام حسين (ع ) روى قبر را پوشيد و بر آن نوشت :
((هذا قبر الحسين بن على بن ابى طالب الذّى قتلوه عطشانا.))
(([اى مردم بدانيد!] اين قبر حسين بن على (ع ) است كه او را با لب تشنه شهيد كردند.))
حـضـرت مـى تـوانـسـت اوصـاف ديگرى براى سيدالشهدا بيان كند اما تاءكيد بر اين كه او را آنگونه به شهادت رساندند نوعى افشاگرى است .(52)
ب ) وقـتـى بنى اسد مى خواستند پيكر مطهّر شهدا را به خاك بسپارند سوار ناشناس نزد آنها آمـد و گـفت : براى چه اينجا آمده ايد؟ گفتند: براى دفن اجساد مطهّر شهدا آمده ايم ولى بدنها را نمى شناسيم ، همينكه آن سوار اين جمله را شنيد با صداى بلند گريه كرد و فرياد زد:
((وا ـ اَباه ـ وا اباعبداللّه ليتك حاضرا و ترانى اسيرا ذليلا.))
((آه پـدرم ، آه اى ابـاعـبـداللّه اى كـاش در ايـنـجـا حاضر بودى و مى ديدى كه مرا اسير و خوار نمودند.))
سـپـس بـه آنـها فرمود: من شما را راهنمايى مى كنم از اسب پياده شد و كنار پيكرهاى پاره پاره عـبـور كـرد نـاگـهـان چـشمش به پيكر مطهّر