ن جواب مرد شامى را مى دهد. اين حركت او هرگونه توطئه مبنى بر ضـديـّت اسـراى كـربـلا و حـسـيـن و يـارانـش بـا قـرآن را خـنـثى كرد. زيباتر آنكه امام ، مفهوم اهـل بـيـت از ديـدگـاه قـرآن را بـراى وى و در نـتـيـجـه مـردم تـشريح نمود. و بدين وسيله ، اين احـتـمـال را كه در آينده ، اهل بيت رسول اللّه (ص ) را به گونه اى ديگر تفسير كنند نيز كاهش داد.(102)
ج ) امـام سـجـاد (ع ) در راه كـوفـه بـه شـام بـا كسى سخن نگفت . چون كاروانيان به درب كاخ يزيد رسيدند مُجْفِر با صداى بلند گفت : اين مُجْفِربن ثعلبه است كه مردمان پست و نابكار را نـزد امـير المؤ منين آورده است . امام سجاد (ع ) فرمود: آن كسى كه مادر مُجْفِر او را زائيده پست تر و بد نهادتر است .(103)
4 ـ 4 ـ امام سجاد (ع ) در زندان يزيد
فـاطـمـه دختر امام على (ع ) مى گويد: به فرمان يزيد، امام سجاد (ع ) و زنان وابسته به امام حـسـين (ع ) را به زندان بردند. اين زندان از نظر گرما و سرما محافظ نداشت . به طورى كه پوست صورت زندانيان كنده شده بود.(104)
5 ـ 4 ـ امام سجاد (ع ) در مجلس يزيد
دشـمـن سـنـگدل ، در حالى كه اهل بيت (ع ) را با ريسمان بسته بود به مجلس يزيدوارد كرده و مـقـابل او نگه داشت . امام سجاد (ع ) فرمود: اى يزيد! تو را به خدا قسم مى دهم ، به نظر تو اگر پيامبر (ص ) ما را با اين وضع و حال مى ديد چه مى گفت و چه مى كرد؟ پس يزيد دستور داد ريسمان ها و طناب ها را بردارند.(105)
در گـزارشـى ديـگر آمده است : امام سجّاد (ع ) نخستين كسى بود كه شمر او را وارد مجلس يزيد كـرد. دو دسـت آن بـزرگـوار بـه گردنش بسته شده بود. يزيد گفت : اى جوان ! تو كيستى ؟ فـرمـود: مـن عـلى بـن الحـسـيـن (ع ) هـسـتـم . آنـگـاه دسـتـور داد تـا غـل و زنـجير را از امام (ع ) بردارند.(106) وقتى چشم امام سجاد (ع ) به سر بريده ى پـدر كـه مـقـابـل يـزيـد بود افتاد، چنان متاءثر گرديد كه پس از آن هرگز غذايى كه از سر حيوان تهيّه شده بود نخورد.(107)
6 ـ 4 ـ پيشنهاد كشتن امام سجّاد (ع )
يـكـى از صحابيان پيامبر (ص ) نزد يزيد آمد و گفت : خداوند تو را بر دشمن خدا وپسر دشمن پـدرت مـسـلّط كـرد. ايـن جـوان [عـلى بـن الحـسـيـن ] را بـكـش و نـسـل ايـنان را برانداز؛ زيرا تا زنده باشند روى خوشى و سعادتى را نخواهى ديد. اين جوان آخـريـن كـسـى است كه به پادشاهى تو چشم دارد... . يزيد در پاسخ گفت :... من اينان را وا مى گـذارم . هـر كـسـى از آنـهـا كـه سـر بـلنـد كـرد شـمـشـيـرهـاى آل ابوسفيان وى را از پاى در مى آورد.(108)
7 ـ 4 ـ تصميم يزيد بر كشتن امام سجاد (ع )
يـزيـد بـارهـا تـصـمـيـم گـرفـت امـام سـجـاد (ع ) را بـه شـهـادت بـرسـانـد. ولى مـوفـّق نـشـد.(109) از جـمله اينكه از امام چهارم (ع ) پرسيد: اوضاع را چگونه ديدى ؟ فرمود: قـضـاى الهى را ديدم كه قبل از آفرينش آسمانها و زمين مقدّر شده بود. يزيد گفت : خدا را حمد و سـپـاس مـى گـويم كه پدرت را كشت . امام سجاد (ع ) فرمود: ((لعنة اللّه على مَنْ قَتَلَ اَبى )) نـفـريـن خـدا بـر كـسـى كـه پـدرم را كـشت . يزيد خشمگين شد و فرمان داد گردن آن حضرت را بزنند. امام (ع ) فرمود: اگر مى خواهى مرا بكشى ، كسى را ماءمور كن تا اين بانوان و كودكان را به مدينه برساند. يزيد با شنيدن اين جمله از كشتن امام (ع ) منصرف شد.(110)
در روايـت ديـگـر آمـده اسـت : چـون امـام سـجاد (ع ) را نزد يزيد بردند و او تصميم به كشتن امام سـجـاد (ع ) گرفت ، امام (ع ) را مقابل خود نگه داشت . با وى سخن گفت تا امام سخنى برخلاف نـظـر او بـگـويـد و وى را بـه شـهـادت بـرساند. امام در دست مباركش تسبيحى داشت و آن را با انگشتانش مى چرخاند و يزيد نيز در اين حال سخن مى گفت . يزيد به امام (ع ) اعتراض كرد كه چـرا هـنگام سخن گفتن من در دست خود تسبيح دارى . امام (ع ) به سيره جدّش پيامبر (ص ) درباره تـسـبـيـح خـداونـد متعال اشاره كرد و يزيد از تصميم خود منصرف شد.(111) ابن شهر آشـوب بـه نـقـل از مـدائنـى مـى گويد: با آشكار شدن انتساب امام سجاد (ع ) به پيامبر (ص ) [براى مردم ] يزيد به جلّادش گفت : على بن الحسين را به باغ ببر و بكش و همانجا دفنش كن .
جـلّاد، امـام (ع ) را به باغ برد و مشغول كندن قبر شد. امام (ع ) نيز نماز مى گزارد و عبادت مى كـرد. وقـتـى مـى خـواست امام (ع ) را بكشد دستى از هوا به او ضربه زد و جلّاد با صورت به زمـيـن افـتاد. فرياد زد و بى هوش شد. خالدبن يزيد، جلّاد را ديد كه چيزى از صورتش باقى نـمانده بود. او، اين ماجرا را نزد پدرش تعريف كرد و يزيد دستور داد جلّاد را در قبر بگذارند و رويش ، خاك بريزند. در حال حاضر [زمان ابن شهر آشوب ] مكانى كه امام چهارم (ع ) در آنجا حبس شده بود و [نماز مى خواند] به مسجد تبديل گشته است .(112)
8 ـ 4 ـ گفتگوى امام سجّاد (ع ) با يزيد
سـر مـبـارك امـام حـسـيـن (ع ) را بـه مـجـلس يـزيد آورده (113) و به زمين نهادند. يزيد ازحـضـرت زيـنـب (س ) خـواسـت تـا سـخـن بـگويد ولى او امام سجاد (ع ) را به عنوان سخنگوى اهل بيت (ع ) معرفى كرد. امام چهارم (ع ) نيز اين اشعار را خواند:
لا تَطْمَعُوا اَنْ تُهينُونَا فَنُكْرِمَكُمْ
وَ اَنْ نكُفَّ الاَذى عنكُم وتُؤْذُونا
فاللّهُ يَعْلَمُ اِنّا لا نُحِبُّكُمْ
و لا نَلُو مُكُمْ اَنْ لا تُحِبُّونا(114)
ايـن تـوقـع را نـداشـتـه بـاشـيـد كـه شـما به ما اهانت كنيد و ما شما را گرامى بداريم از آزار نمودنتان خوددارى كنيم . ولى شما در آزار ما بكوشيد، خدا مى داند كه ما شما را دوست نداريم و شما را بدين خاطر كه ما را دوست نمى داريد. سرزنش نمى كنيم .
يـزيـد بـا سـخـنان كفرآميز، كينه ى ديرينه ى خود با اسلام و رهبران آن را به اثبات رسانيد ولى بـا واكـنـش ‍ صـريـح و قـاطـع بـازمـاندگان واقعه ى عاشورا به خصوص امام سجاد (ع ) مواجه شد. امام زين العابدين (ع ) خطاب به وى فرمود:
اى پسر معاويه و هند و صخر! پيش از آنكه تو متولّد شوى ، نبوّت و امامت پيوسته از آنِ پدران و نياكان من بوده است . جدّم ، على بن ابى طالب (ع ) در غزوه هاى بدر، احد و احزاب ، پرچمدار رسول خدا (ص ) بود، در حالى كه پدر تو پرچمدار كفر بود.(115)
آنگاه خطاب به يزيد اشعار زير را قرائت كرد:
ماذا تَقُولونَ اِنْ قال النبى لكم
ماذا فَعَلْتُم و انتم آخر الاُمَمْ
بعترتى و باءَهْلى بَعْدَ مُنْقَلبى
مِنْهُم اُسارى وَ مِنْهُمْ ضَرَجُوا بِدَم
اگـر پـيـامـبـر بـه شـمـا بـگـويد كه واپسين امّت ما بوديد پس از من به خويشان و خاندان چه كرديد؟ چه مى گوييد؟ در حالى كه دسته اى از آنان اسير و دسته اى در خون آلوده اند.
سـپـس فـرمـود: اى يـزيد! واى به حالت ! اگر مى دانستى با كشتن پدر، برادر و عموهايم چه گناهى مرتكب شده اى به كوه ها مى گريختى و بر خاكستر مى نشستى . آه و ناله سر مى دادى كـه چـرا سـر حـسـيـن (ع )، پـسـر فـاطـمـه و عـلى (ع ) را بـر ورودى شـهـر نـصـب كـرده اى ؟ حـال آنـكـه امـام حـسين (ع ) وديعه ى رسول خدا (ص ) در ميان شماست . اكنون اى يزيد! وعده باد شـمـا را بـه نـدامـت و پـشـيـمـانـى در روز قـيـامـت . زمـانـى ك