امى ، خيفى ، عقبى ، بدرى ، احدى ، شجرى و مهاجرى .
ميان اعراب سرورشان و در ميان صحنه جنگ چون شير ژيان ، وارث مشعريان ، پدر دو سبط: حسن و حـسـيـن . مـظـهـر شـگـفـتى ها، پراكنده سازنده سپاه ها، شهاب ثاقب ، نور جانشين پيامبر، شير پـيـروز خـدا، مـطـلوب هر جوينده و پيروز پيروزمندانه ، اين بود نشانه هاى جد من على بن ابى طالب .
مـنـم فـرزنـد فـاطـمـه زهـرا، مـنـم فـرزنـد سـرور زنـان ، مـنـم فـرزنـد پـاكـيـزه بتول ، منم فرزند پاره تن رسول .
راوى گـويـد: او همچنان بر شمرد و من من گفت تا آن كه فرياد گريه و شيون مردم بلند شد. يـزيـد از تـرس آن كـه مـبادا آشوب بپا شود، سخن او را بريد و به مؤ ذّن فرمان گفتن اذان را داد. عـلى بـن الحسين نيز ساكت شد. هنگامى كه مؤ ذن گفت : اللّه اكبر، حضرت فرمود: بزرگى را تـكـبـيـر گـفـتـى كـه قـابل سنجيدن نباشد و با حواس ظاهرى درك نگردد. هيچ چيز از خداوند بزرگتر نيست . چون مؤ ذن گفت : اشهد ان لا اله الا اللّه ، او فرمود: مو، پوست ، گوشت ، خون ، مـغـز و اسـتـخـوانـم بـه يـكتايى خداوند گواهى مى دهد. هنگامى كه مؤ ذن گفت : اشهد ان محمدا رسـول اللّه ، امام سجاد از روى منبر رو به يزيد كرد و گفت : اى يزيد! آيا اين محمّد جدّ من است يا جد تو؟ اگر گمان برى كه جد توست ، دروغ گفته اى و اگر بگويى كه جد من است ، پس چرا خاندانش را كشتى ؟
راوى گـويـد: چـون مـؤ ذن از اذان و اقـامـه فـراغـت يـافـت ، يـزيـد پـيـش رفـت و نـمـاز ظـهـر را خواند.(133)
11 ـ 4 ـ بازتاب خطبه ى امام سجاد (ع ) در شام
پـس از خـطـبـه ى امـام سـجـّاد (ع )، آنچنان رعب و وحشت بر يزيد چيره شد كه دستور داد سرهاى شهيدان كربلا را جمع كنند و با احترام به قصر بياورند.(134)
يـزيـد بـه حـضـرت زينب (س ) و همراهان اجازه داد براى مصائب امام حسين (ع ) عزادارى كنند. اين عـزادارى هـفت روز طول كشيد و زنان بسيارى در آن شركت مى كردند. نزديك بود مردم به قصر يـزيـد حـمله كنند و او را بكشند. مروان كه در آن هنگام در شام بود احساس خطر كرد و به يزيد گفت مصلحت نيست اينان در شام بمانند. هرچه زودتر آنها را به مدينه روانه كن .(135)
در مـقـتـل مـنـسـوب بـه ابى مخنف آمده است : آنچنان ذكر حسين (ع ) همه جا را فرا گرفته بود كه يـزيـد، قرآن را چندين قسمت كرد و به مردم مى داد تا قرآن بخوانند و با خواندن آيات قرآن و تـوجه به آن ، ياد امام حسين (ع ) و حسينيان را فراموش كنند. ولى هيچ چيز نمى توانست ياد امام حسين (ع ) را از ذهن آنها بيرون كند.(136)
12 ـ 4 ـ پيشنهاد امام سجاد(ع ) به يزيد
پـس از اعـتـراض امـام سـجـاد (ع ) به خطيب دربارى يزيد و اينكه نبايد خشنودى خلق خدا را به خـشـم آفـريـدگـار بـفـروشـد. يـزيـد بـه امـام (ع ) وعـده داد تـا پـيـشـنـهـادهـاى او را عـمـلى كند.(137) امام سجّاد (ع ) فرمود:
1 ـ مـى خـواهـم يـك بـار ديـگر چهره ى مبارك آقا و مولايم حسين (ع ) را ببينم . از روى او توشه بردارم و با وى خداحافظى كنم .
2 ـ آنچه سپاهيان از ما غارت كرده اند برگردانده شود.
3 ـ اگـر تـصـمـيم به كشتن من گرفته اى فردى مطمئن را با اين زنان همراه كن تا آنان را به حـرم جـدّشان برسانند. يزيد گفت : روى پدرت را هرگز نخواهى ديد. ولى تو را نمى كشم و كسى جز تو همراه زنان نخواهد رفت و در مورد سوّم ، آنچه از شما برده شد من چندين برابرش را جـبـران مـى كـنـم . امـام (ع ) فـرمـود: مـا اموال ترا نمى خواهيم . ارزانى خودت باد. من آنچه را سـپـاهـيـان تـو غـارت كـرده انـد مـى خـواهـم . زيـرا در مـيـان آنـهـا دوك نـخ ريـسـى فـاطمه دختر رسول خدا (ص )، مقنعه ، گردن بند و پيراهنش بود. يزيد دستور داد آنها را برگردانند و خود نيز دويست دينار بر آنها افزود.
امـام سـجـاد (ع ) آن ديـنـارهـا را گرفت و بين فقرا و مستمندان تقسيم كرد. سپس يزيد دستور داد اسيران را به وطن خود مدينه باز گردانند.(138)
بـه گفته ى برخى از مورّخان ، امام سجاد (ع )، سر امام حسين (ع ) و ساير شهيدان را در بيستم صـفـر به بدن هاى مقدّسشان در كربلا ملحق كرد و از آنجا عازم مدينه شد.(139) بدين رو، مى توان گفت : هر سه پيشنهاد امام سجاد (ع ) عملى شده است .
13 ـ 4 ـ امام سجاد (ع ) و منهال
امـام سـجـّاد (ع ) در بـازار دمـشـق ، بـا مـنـهـال بـن عـمـرو روبـرو شـد. مـنـهـال گـفـت : اى پـسـررسـول خـدا شـب را چـگـونـه گـذرانـدى ؟ فـرمـود: مـانـنـد بـنـى اسـرائيـل در خـاندان فرعون ، كه فرزندان را سر مى بريدند و زنان را زنده نگه مى داشتند. اى منهال ! عرب بر عجم مى باليد كه محمد (ص ) از آنان است و قريش بر ساير اعراب مباهات مى كرد كه پيامبر (ص ) از ماست . حال ، روزى بر خاندان پيامبر (ص ) گذشت كه حقّ آنان غصب گـرديـد و خـونـشـان بـه ناحقّ ريخته شد و از وطن و كاشانه ى خود آواره شد نه . پس بر اين مصيبتى كه بر ما گذشت بايد گفت : "انا للّه و انا اليه راجعون "(140)
14 ـ 4 ـ اقدامات يزيد در مقابله با حركت امام سجاد (ع ) و ساير اسرا
1 ـ ترور ناموفق امام سجاد (ع ).
2 ـ انتقال اسرا به كاخ جهت جلوگيرى از اجتماع مردم در عزادارى .
3 ـ مقصّر دانستن عبيداللّه بن زياد در شهادت امام حسين (ع ).(141)
4 ـ تلاش در جبران خسارت مالى وارده بر اهل بيت (ع ) و دلجويى از آنان .(142)
5 ـ بازگرداندن محترمانه ى اسرا به مدينه براى جلوگيرى از اقدامات فرهنگى آنان .
15 ـ 4 ـ بازگرداندن امام سجاد (ع ) و ساير اسرا به مدينه
يـزيـد، پـس از خـطـبـه ى امـام سـجـاد (ع ) و دگـرگـون شـدن مـردم و سـوگـوارى اهـل بـيت (ع )(143) نحمان بن بشير را نزد خود فراخواند و به او گفت : آماده باش تا ايـن زنـان را بـه مدينه ببرى . [سپس براى تبرئه خود] در مكانى خلوت و دور از چشم ديگران بـه على بن حسين (ع ) گفت : خداوند پسر مرجانه را لعنت كند. به خدا قسم آگاه باش كه اگر مـن بـا پـدرت روبـرو مـى شـدم هرچه را كه پيشنهاد مى كرد مى پذيرفتم و با آنچه در توان داشـتم از مرگ او جلوگيرى مى كردم . امّا قضاى الهى چنان رقم خورد كه ديدى . ولى تو [چون بـه مـديـنـه رسيدى ] برايم نامه بنويس هر حاجتى كه داشته باشى برآورده مى سازم . آنگاه لبـاس هـا و پـيـراهـن هـاى غـارت شـده امـام سجّاد (ع ) و خاندان عصمت و طهارت را همراه پوشاك اهدايى خود، به آن بزرگوار داد و آنان را عازم مدينه كرد.(144)
5 ـ از شام تا مدينه
امـام سـجاد (ع ) و اهل بيت سيّدالشهدا (ع )، پس از گذراندن مصائب و مشكلات فراوان در شام به سوى مدينه حركت كرده و وارد عراق شدند. از راهنماى قافله خواستند كه آنها را از كربلا عبور دهد. هنگامى كه به آن سرزمين بد خاطره رسيدند، با جابربن عبداللّه انصارى و جمعى از بنى هـاشـم و عـدّه اى از مـردان خـانـدان رسـالت كـه بـه زيـارت امـام حـسـيـن (ع ) آمده بودند روبرو شدند.(145) امام سجاد (ع ) به جابر فرمود:
((يـا جـابـرُ هـيـهـُنـا و اللّه قـُتـِلَتْ رجـالُنـا و ذُبـحـَتْ اطـفـالنـا و سـُبـيـت نـسـائُنـا و حُرِّقَتْ خيامنا.))(146)
اى جـابـر! سـوگند به خدا در همين جا مردان ما را كشتند، و نوجوانان ما را سر بريدن