 كاش كوه ها بر بيابانها مى پاشيد.(259)
مـرحـوم نـقدى از ابى مخنف چنين نقل مى كند كه : چون حسين (ع ) از روى زين به زمين افتاد اسب او بـه طـرف خـيـمه آمد، زينب (س ) همين كه صداى اسب را شنيد به سكينه رو كرد، و گفت : پدرت آب آورده ، سكينه بيرون رفت امّا اسب را ديد كه بى صاحب آمده ، فرياد برآورد كه : وا قتيلاه ، وا اءبـتـاه ، وا حـسـنـاه ، وا حسيناه ، وا غربتاه ، وا بعد سفراه ، وا كربتاه ))، ((واى كشته ام ، واى پـدرم ، واى حـسـنـم ، واى حـسـيـنـم ، واى غريبم ، واى از دورى سفر، واى از غم و اندوه .)) زنهاى ديگر حرم وقتى اين سخنان را شنيدند از خيمه بيرون آمدند همين كه نگاهشان به اسب افتاد دست ها را به صورت خودشان زدند و مى گفتند:
((وا محمّداه ، وا علياه ، وا حسناه ، وا حسيناه ، اليوم مات محمد المصطفى و علىّ المرتضى و فاطمة الزّهرا(ع )))(260)
((اى مـحـمـد! اى عـلى ! واى حـسـنـم ، واى حـسـيـنم ، امروز مانند روزى است كه محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا (س ) از دنيا رفتند.))
حـضـرت زيـنـب (س ) هـنـگامى كه اسب بى صاحب امام حسين (ع ) از ميدان برگشت به طرف خيمه اشعار زير را انشاء فرموده اند:
فَوَيْلَكَ يا مَيْمُونُ فَارْجِعْ بِسُرْعَةٍ
وَخَبِّرْ عَنِ السِّبْطِ الشَّريفِ هُدَى العُلا
وَ اَيْنَ تَرَكْتَ السِّبْطَ مَيْمُونُ قُلْ لَنا
وَ اَيْنَ الَّذى قَدْكانَ لِلْخَطْبِ حاملا
اَمَيْمُونُ تَغْدُوا بِالْحُسَيْنِ وَ مالَنا
كفيلٌ وَلِلْحِمْلِ الثَّقيلِ تَحَمَّلا
اَمَيْمُونُ ضَيَّعْتَ الْحُسَيْنَ وَ جِئْتَنا
تُحَمْحِمُ فى خَيماتِنا ثُمَّ تَصْهَلا
اَمَيْمُونُ اَسْقَيْتَ الْحُسَيْنَ حِمامَهُ
وَ بَيْنَ الْاءَعادى فى دِماءِ تَجَنْدَلا
اَمَيْمُونُ هَلاّ قَدْ فَدَيْتَ جَنابَهُ
وَلكِنْ قَضاءُ اللّهِ اَصْبَحَ مُنْزَلا
اَمَيْمُونُ اءَشْفَيْتَ الْعِدى مِنْ وَلِيِّنا
وَاَلْقَيْتَهُ بَيْنَ الْاَعادى مُجَنْدَلا
اَمَيْمُونُ فَارْجِعْ لاتُطيلُ خِطابَنا
فَما عُدْتَ ترجُوا وُدَّنا وَتُؤَمِلّا
يَتَّمْتُ ياذُلّى لِفَقْدِكَ يا اَخى
وَقَدْ عُدْتَ بِعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّا
اَخى مَنْ نَوى مِنْ بَعْدِ فَقِدْكَ يا اَخى
يُدافِعُ عَنّا مَنْ يَصُولُ مِنَ الْمَلا
اَخى من نراه حاميا و مناصرا
لقد هدّ هذا اليوم عزمى و عطلّا(261)
پـس واى بـر تـو اى مـيمون (262) با شتاب برگرد، و خبر بياور از سبط شريف كه مظهر هدايت و برترى است .
بگو براى ما كه كجا رهايش كردى ، كجا است آن كسى كه كارهاى بزرگ برعهده او بود.
اى مـيـمـون آيا حسين را بردى ، در حالى كه ما سرپرستى نداريم و چه كسى اين بار سنگين را حمل كند.
اى ميمون حسين (ع ) را از بين بردى ، و آمدى بانگ برآوردى و شهيد مى كشى .
اى ميمون مرگ را به حسين نوشاندى ، و او را در ميان دشمنان به خاك و خون افكندى .
اى ميمون چرا خود را فداى آن جناب نكردى ؟، امّا خواست همين بود كه شد.
اى ميمون دشمن ما را از سرپرست ما دلشاد كردى ، و او را بين دشمنان انداختى .
اى ميمون برگرد، سخن كوتاه كن . ديگر اميد و آرزوى دوستى ما را ندارى .
در فـراقـت ذليـل و خـوار شـدم اى بـرادرم ، و بـعـد از عـزّت و سـربـلنـدى دوبـاره ذليل گشتم .
برادرم چه كسى پس از تو از ما نگه دارى كند و هنگام هجوم دشمن چه كسى از ما حمايت كند.
بـرادرم ، چـه كـسـى حـامى و ياور ما باشد، بدرستى كه امروز عزم و اراده ام سست شد و از كار افتاد.
12 ـ 2 ـ سفارش امام (ع ) به زينب در هنگام آتش زدن خيمه ها
صـاحـب الاءيـقـاد از مـقـتل ابن العربى چنين نقل مى كند كه : امام حسين (ع ) هنگام وداع به خواهرش زينب (س ) سفارش كرد و فرمود: پس از اينكه خيمه ها را آتش زدند زنها را جمع كن . زينب (س ) هـم پـس از آتـش زدن خـيمه ها و پراكنده شدن كودكان به سراغ آنها رفت براى جمع آورى ، در هـمـيـن حـال مـتـوجّه شد دو تا از بچّه ها نيستند؛ براى پيدا كردن آنها به راه افتاد، ديد در جايى دسـت بـه گـردن هـم كرده ، روى زمين خوابيده اند، همين كه خواست آن دو كودك را حركت دهد متوجّه شـد كـه بـر اثـر تـشـنـگى جان سپرده اند. چون لشكر اين داستان را شنيدند از ابن سعد اجازه خـواسـتـنـد به اهل و عيال امام حسين (ع ) آب بدهند، زمانى كه آب را آوردند بچّه ها از نوشيدن آب خـوددارى كـردنـد و گـفتند: چگونه آب بنوشيم در حالى كه فرزندان پيامبر خدا با لب تشنه كشته شدند.(263)
13 ـ 2 ـ اجابت دعاى زينب
بـرخـى از مـورخـين از زينب (س ) چنين نقل كردند: هنگامى كه دستور دادندخيمه ها را غارت كنند من جـلوى خـيـمه ايستاده بودم ، مردى داخل خيمه شد كه چشمانى زاغ داشت آن چه كه در خيمه مربوط بـه ما بود گرفت . نگاهش به امام سجّاد (ع ) افتاد، ديد او روى فرشى از چرم و پوست افتاد در حـالى كـه بـيـمـار است پس آن فرش را از زيرش برگرفت ، سپس به طرف من ، چادر و دو گـوشـواره ام را گـرفـت در عين حال گريه هم مى كرد. به او گفتم : ((خدا لعنت كند، حرمت ما را هـتـك كـردى گـريـه هـم مـى كـنـى ؟ گـفـت : به خاطر اين گرفتارهايى كه براى شما پيش آمده گـريـه مى كنم ، بى بى گفت : مرا به خشم آوردى . خداوند دست و پاى تو را قطع كند و تو را بـه آتـش دنـيـا بـسـوزاند پيش از آتش آخرت .)) سوگند به خدا طولى نكشيد كه مختار قيام كرد، دست و پاى او را قطع كرد، آنگاه او را به آتش بسوزانيد.(264)
14 ـ 2 ـ حضور زينب در كنار جسد امام (ع ) در روز عاشورا
مـؤ لف الدمـعـة از شـخـصـى بـه نـام ابـن ريـاح چـنـيـن نـقل مى كند كه : من در كربلا حاضربودم . وقتى سرورم حسين (ع ) به شهادت رسيد، بانويى دامـن كـشـان بـر زمـيـن افـتـاد و بـرخـاسـت و آنـگاه به سويش حركت كرد؛ چهره آن زن مانند پاره خورشيد مى درخشيد و فرياد مى زد: ((وا حسيناه وا اماماه ، وا قتيلاه ، وا اءخاه ))، آنگاه آمد كنار جسد بـى سـر بـرادر و آن را در آغـوش گـرفت ، به طورى ناله هاى پى در پى سر مى داد تا همه كـسـانـى كه در آن جا حضور داشتند گريستند؛ پرسيدم اين زن چه نام دارد و چه كسى است ؟ در جوابم گفتند: وى زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) است .(265)
15 ـ 2 ـ ابتكار حضرت زينب (س ) قبل از يورش دشمن به خيمه ها
از مـقـتـل مـحـدّث كـبـيـر شـيـخ حـر عـامـلى قـدس سـره چـنـيـن نقل شده كه فرمود: چون لشكر به قصد غارت رو به خيام آوردند حضرت زينب براى ابن سعد پـيـام فرستاد كه اگر مقصود شما اسباب ، اثاث و زيور و لباس ما است به لشكريانت بگو شـتـاب نكنند ما خودمان اين چيزها را تحويل آنها مى دهيم پيش از آن كه دست نامحرم به جانب حرم بـرادرم دراز شـود. پـس آن بـانـوى بـزرگـوار دسـتـور داد تـمـام اسـبـاب و وسايل حتّى چادر و لباس و همچنين زيور، خلخال ، گوشواره همه را از خود جدا كردند؛ خود عليا مـخـدره زيـنـب (س ) يـك لبـاس كـهـنـه پـاره پـاره كـه در واقـع ارذل الثّياب بود در بر كرد، هم چنين ساير بانوان ، حتّى فاطمه نو عروس گوشواره اى در گـوش داشـتـه كـه يـادگـار پدرش بود. عرض كرد عمّه اين يادگار پدر است بيرون نياورم ؛ فـرمـود: بـيـرون بـياور، ز