ة وَاَصْبَحَتْ
عَلَىَّ فُجاجُ الْاَرْضِ مِنْ بَعْدِكُمْ سِجْنا
سَلامٌ عَلَيْكُمْ ما اَمَرَّ فِراقَكُمْ
فَيا وَيْلَتا مِنْ قَبْلِ ذاالْيَوْمِ قَدْ مِتْنا
وَ اِنّى لَاءَرْثى لِلْغَريبِ وَإِنَّنى
غَريبٌ بَعيدُ الذّارِ وَالْاَهْلِ وَ الْمَغْنى
إ ذا طَلَعَتْ شَمْسُ النَّهارِ ذَكَرْتُكُمْ
وَ اِنْ غَرَبَتْ جَدَّدْتُ مِنْ اَجْلِكُمْ حُزْنا
لَقَدْ كانَ عَيْشى بالْاَحِبَّةِ صافِيا
وَما كُنْتُ اَدْرى اَنَّ صُحْبَتَنا تُضْنى
زَمانٌ نَعِمْنا فيهِ حَتّى إ ذا انْقَضى
بَكَيْنا عَلى اءيّامِنا بِدَمٍ اءقْنى
فَوَ اللّهِ قَدْ زادَ اشْتِيا قى إ لَيْكُمْ
وَلَمْ يَدَعِ التَّغْميضُ لى بَعْدَكُمْ جَفْنا
وَ قَدْ بارَحَتْنى لَوْعَةُ الْبَيْنِ وَ الْاءَسى
وَقَدْ صِرْتُ دوُنَ الْخَلْقِ لى مَفْزَعا سَنا
وَقَدْ رَحَلُوا عَنّى اءحِبَّةُ خاطِرى
فَما اَحَدٌ مِنْهُمْ عَلى غُرْبَتى حَنّا
عَسى وَ لَعَلَّ الدَّهْرَ يَجْمَعُ بَيْنَنا
وَ تَرْجِعُ اءَيّامُ الْهَنا مِثْلَ ما كُنّا(273)
پـيش از اين كه از ما دور شويد بايستيد تا با ما وداع كنيد. زيرا جسم ما به خاطر شما ناتوان گرديد؛
بـدرسـتـى كـه زنـدگـيـم بـه بـاد فـنـا رفـت و الان پـهـنـه زمـيـن بـراى مـن مثل زندان است ؛
سلام و درود بر شما! چقدر ناگواراست دورى شما! پس اى كاش من پيش از اين مرده بودم ؛
هـمـانـا سوگوارى مى كنم براى غريب دور از وطن ، در حالى كه خودم غريبم و دور از سرزمين و خاندان و خانه ام ؛
زمـانـى كـه خـورشـيـد طلوع مى كند ياد شما مى كنم ، و هنگامى كه غروب مى كند به خاطر شما اندوهم تازه مى گردد؛
بـدرسـتـى خـوشـى و سـرورم بـا دوستان چقدر گوارا بود، ولى نمى دانستم كه اين همراهى ما پايان مى پذيرد؛
زمـانـى بـود كـه مـا حـال خـوشـى داشتيم تا اينكه آن مدت سپرى شد و ما براى اين مصائب خون گريستيم ؛
سـوگند به خدا كه علاقه ام به شما فراوان است ، آنقدر چشم انتظارى كشيدم كه ديگر پلكى برايم نمانده ؛
سوز و گداز من به دليل جدايى شما بلند شد؛
بدرستى آنانى كه مايه آرامش خاطرم بودند رفتند، پس هيچ يك ازآنان نيست تا بر غربتم ناله سر دهد؛
شايد روزگار دوباره ما را به هم برساند و ما به آن دوران خوشگوار برگرديم ؛
19 ـ 2 ـ آخرين سخنان زينب با حسين (ع ) در قتلگاه
هـنـگـامـى كـه دشـمـنان تصميم گرفتند اهل بيت (ع ) را حركت بدهند، زينب (س ) بادلى شكسته ، برادرش ‍ حسين (ع ) را صدا زد و گفت : برادرم تو را به خداى شنواى دانا مى سپارم . سوگند بـه خـدا اگـر مـرا مـخيّر كنند بين ماندن در كنار تو و رفتن از بر تو من ماندن را انتخاب خواهم نـمـود، اگـر چـه طـعـمـه گـرگـان بـيـابـان شـوم . لكـن اكـنـون از كـنـار تـو مـى روم نـه بـا ميل و رضا بلكه با زور و اجبار.(274)از كربلا تا مدينه
1 ـ از كربلا تا كوفه
مطالبى كه مربوط به كربلا بود در فصل كربلا آورده شد. آنچه كه در كوفه اتفاق افتاده است در بخش كوفه آورده خواهد شد. اما از بين راه كربلا تا كوفه اطّلاعى در دست نيست .
2 ـ در كوفه
يـعـقـوبـى در پـايـان بيان فاجعه كربلا مى نويسد: سپاه عمر سعد خيمه گاه حسين را غارت و خـانـدانـش را دسـتـگـيـر كـردنـد و بـه كـوفـه بـردنـد چـون اهـل بيت به كوفه وارد شدند، زنان شهر بيرون آمدند و به گريه و زارى پرداختند، على بن الحسين (ع ) گفت : اگر اينان بر ما مى گريند پس چه كسى ما را كشته .(275)
1 ـ 2 ـ خطبه حضرت زينب (س ) در كوفه
راوى گـويـد: زيـنـب دخـتـر عـلى (ع ) را ديـدم كـه بـا كـمـال حيا و عفّت ، بسيار شيوا ورسا سخن مى گفت چنان كه گويى زبان على از كام او بيرون آمده بود.
او نخست مردم را ساكت كرد و سپس چنين ايراد سخن كرد:
الحـمـدللّه و درود بـر پدرم رسول اللّه (ص ) اما بعد، اى كوفيان ، اى نيرنگ بازان ، اميدوارم هـرگـز چـشـمـانـتـان خـشـك نـشـود و نـاله هـاتـان فـرو نـشـيـنـد. ((مـَثـَل شـمـا مـَثـَل زنـى اسـت كـه رشته محكم تافته اش را از هم گشود))(276) شما سـوگـنـد هـاتـان را وسـيـله فـريـب قـرار داده ايـد. آيـا تـاكـنون از شما چيزى جز خودستايى و فـريـبـكـارى و سينه پركينه ديده شده است ؟ شما ظاهرى بى روح و پژمرده داريد، در برابر دشـمـنـان ناتوانيد، بيعت ها را مى شكنيد و پيمان ها را تباه مى كنيد. بدانيد كه براى قيامت خود بـد تـوشه اى فرستاده ايد. شما به غضب خداوند گرفتار خواهيد شد و در عذاب جهنم جاودانه خواهيد بود.
آيـا مـى گـريـيـد؟ آرى ، بـه خـدا سـوگـنـد، ايـن سزاى شماست و بايد بسيار بگرييد و اندك بخنديد. شما رسوايى را به جان خريده ايد و اين لكه ننگ هرگز از دامانتان پاك نخواهد گشت . شما فرزند پيامبر (ص ) و سرور جوانان بهشت و پناهگاه نيكان و غمخوار دردمندانتان و نشانه و راهـنـمـاى هـدايـت تـان را كـشـتيد. چه گناه زشتى مرتكب شديد! از رحمت خداوند دور و پيوسته ناكام باشيد!
كـوشـش هـايـتـان بيهوده و دست هايتان از درگاه خداوند كوتاه باد! شما غضب خداوند را بر خود خريديد و سرنوشت تان با خوارى و ذلّت رقم خورد.
واى بـر شـمـا! آيـا مـى دانـيـد چـه جـگـرى از مـحـمـد پاره كرديد و چه خونى از او ريختيد و چه دخـتـرانـى را سـوگـوار كـرديـد ((هـر آيـنه كارى زشت كرده ايد. نزديك است كه آسمان ها از آن گـشـوده شـود و زمـيـن بـشكافد و كوه ها فرو افتد و در هم ريزد))(277) [ننگ ] اين كار زشـت و احـمقانه شما زمين و آسمان را پر كرده است . آيا اگر از آسمان قطره اى باران به زمين نريزد در شگفت خواهيد شد؟ گرچه عذاب قيامت از اين نيز دردناكتر و رسوا كننده تر است ، پس تـا وقـت هـست بجنبيد، زيرا خداوند را چيزى به شتاب وا نمى دارد و هرگاه بخواهد، خوانخواهى مى كند، و پروردگارتان در كمين است .
راوى مى گويد: پس از آن زينب خاموش گرديد و مردم حيرت زده شدند و دست پشيمانى بردهان نهادند. پيرمردى را ديدم كه اشك از محاسنش جارى بود و اين شعر را مى خواند:
كُهؤ لُهُمْ خَيرُ الْكُهُولْ وَ نَسْلُهُمْ
اِذا عُدَّ نَسْلٌ لا يُخيبُ وَ لا يُخْزى (278)
2 ـ 2 ـ اشعار حضرت زينب (س ) در كوفه
حضرت زينب (س ) پس از خواندن خطبه اشعار زير را انشاء فرمودند:
ماذا تَقُولوُنَ اِذْ قالَ النَّبِىُّ لَكُمْ
ماذا صَنَعْتُمْ وَاَنْتُمْ آخِرُ الْاءُمَمِ
بِاءَهْلِ بَيْتى وَ اَوْلادى وَتَكِرْمَتى
مِنْهُمْ اُسارى وَ مِنْهُمْ ضُرِّجُوا بِدَم
ما كانَ ذاكَ جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُمْ
اَنْ تَخْلِفُونى بِسُوءِ فى ذَوى رَحيمٍ
اِنّى لَاءَخْشى عَلَيْكُمْ اءَنْ يَحِلَّ بِكُمْ
مِثْلُ الْعَذابِ الَّذى اَوْدى عَلى اِرَمٍ(279)
چه خواهيد گفت : هنگامى كه پيامبر (ص ) به شما گويد: شما كه آخرين امّت هستيد.
بـا خانواده و فرزندان و عزيزان من چه كرديد؟ برخى را اسير كرديد و برخى ديگر را آغشته به خون نموديد!
پاداش من كه نيكخواه شما بودم اين نبود كه با اهل بيت و خويشان من پس از من بدى كنيد.
من مى ترسم عذابى بر شما نازل شود مانند آن عذابى كه قوم ارم را هلاك كرد.
سپس امام زين 