العابدين به عمه اش زينب خطاب كرد و چنين فرمود:
يـا عـَمَّتـى اُسـْكـُتـى فـَفِى الْباقى مِنَ الْماضى اِعْتبار، وَ اَنْتِ بِحَمْدِ اللّهِ عالِمَةً غَيْرُ مُعَلَّمَةٌ، فَهِمَةٌ غَيْر مُفَهّمة ، اِنَّ الْبُكاءُ وَ الْحَنينَ لايَرِدا نِ مَنْ قَدْ اَبادَهُ الدَّهْر فَسَكَتَتْ.(280)
اى عمه خاموش باش باقى ماندگان بايد از گذشتگان عبرت گيرند، تو بحمداللّه ناخوانده دانـايـى و نـيـامـوخـتـه خـردمند. گريه و ناله رفتگان را باز نمى گرداند، آنگاه حضرت زينب ساكت شد.
3 ـ 2 ـ داستان مسلم جصّاص (گچ كار)
مـرحـوم مـجـلسـى از بـرخـى كـتـب مـعـتـبـره بـدون ذكـر سـنـد از مـسـلم جـصـاص چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: ابـن زيـاد مـرا بـراى تـعـمـيـر دارالامـاره كـوفـه خـواسـتـه بـود، مـن در آنـجـا مـشـغـول گـچ كـارى بـودم ناگهان صداى شيون از شهر كوفه شنيده شد، خدمت كارى كه از ما پـذيـرايـى مـى كـرد پـرسـيـدم چـه خـبـر اسـت كـه در كـوفـه جنجال به پا است ؟ گفت : سر يك خارجى را وارد كردند كه بريزيد شوريده بود. گفتم : اين شورشگر چه كسى است ؟ گفت : حسين بن على (ع ) صبر كردم تا آن خدمتكار رفت ، چنان مشت بر صورتم كوبيدم كه ترسيدم چشمم از كار بيفتد! دستانم را شستم ، از پشت قصر بيرون رفتم تـا ايـن كـه خـود را بـه مـيدان كوفه رساندم ، در آنجا ايستادم ، مردم در انتظار اسيران و سرها بودند كه نزديك چهل هودج بر چهل شتر بود، در ميان آنها زنان و فرزندان فاطمه بودند، امام چـهـارم (ع ) بـر شـتـر بـى جـهـاز سـوار بـود و خـون از پـاهـايـش فـوّاره مـى زد و بـا ايـن حال مى گريست و مى فرمود:... .
در اين ميان شيون برخاست ديدم سرها را آوردند، سر حسين (ع ) جلوى آنها بود و آن سر نورانى و مانند ماه بود، از همه مردم به پيامبر (ص ) شبيه تر بود، ريشش خضاب شده ، چهره اش چون قـرص مـاه تـابـنـده بـود، باد محاسنش را به چپ و راست مى برد. چشم زينب (س ) چون به سر بـرادر افـتـاد، پـيـشـانى به چوبه محمل زد و ما به چشم خود ديديم كه خون از زير روپوشش بيرون ريخت و با سوز دل به آن سر بريده خطاب كرد و گفت :
يا هِلالا لَمَّااسْتَتَمِّ كَمالا
غالَهُ خَسْفُهُ فَاءَبْدا غُرُوبا
ما تَوَهَمّْتُ يا شَقيقَ فُؤ ادى
كانَ هذا مُقَدَّرا مَكْتُوبا
يا اءَخى فاطِمَ الصَّغيرَةِ كَلِّمْها
فَقَدْ كادَ قَلْبُها اَنْ يَذُوبا
يا اءَخى قَلْبُكَ الشَّفيقُ عَلَيْنا
مالَهُ قَدْقَسى وَ صارَ صَليبا
يا اءَخى لَوْتَرى عَلِيّا لَدَى الْاءَسْرِ
مَعَ الْيُتْمِ لا يُطيقُ وُجُوبا
كُلَّما اَوْجَعُوهُ بِالضَّرْبِ نادا
كَ بِذُلٍّ يَغيضُ دَمْعا سَكُوبا
يا اءَخى ضَمِّهِ اِلَيْكَ وَ قرِّبْهُ
وَسَكِّنْ فُؤ ادَهُ الْمَرْعُوبا
ما اءَذَلَّ الْيَتيمِ حينَ يُنَادى
بِاءَبيهِ وَ لا يَراهُ مُجيبا.(281)
اى ماهى كه چون به سر حد كمال رسيد ناگهان خسوفش او را در ربود و غروب كرد؛
اى پاره دلم گمان نمى كردم سرنوشت ما اين گونه باشد؛
اى برادر با فاطمه خردسال سخن گوى ، زيرا نزديك است دلش آب شود؛
اى برادرم دل تو بر ما مهربان بود، چرا سخت شده است ؛
اى بـرادرم اى كـاش مـى ديـدى على (زين العابدين ) را كه هنگام اسيرى و بى پدرى توانايى نشست و برخاست نداشت ؛
هرگاه او را ضربتى مى زدند با ناتوانى تو را صدا مى زد و اشكش جارى بود؛
اى برادرم او را پيش طلب و در بگير و دل ترسانش را به آرامش بده ؛
چه ذلّت و خوارى است يتيمى را كه پدر خود را بخواند و جواب دهنده اى نبيند.(282)
4 ـ 2 ـ متنبّه شدن يكى از شيعيان كوفه توسّط حضرت زينب (س )
وى گـويـد: جـنـايـتـى را مـرتـكـب شـدم و خـطـايـى كـردم كـه اگـر خـدا مـرا نـبـخـشـد قطعااهل جهنّم هستم . اجمال مطلب اين كه از جريانات بى خبر بودم . صحنه هاى عجيب و غريبى را مـشـاهـده مى كردم ، از جمله اينكه ديدم زنى مشغول صحبت است ، از وى پرسيدم اين سرها مربوط به چه كسانى است ؟ اين اسيران كيانند؟ در اين موقع آن زن اسير فرياد برآورد: شما حيا نمى كنيد از خدا كه به ما نگاه مى كنيد!
من از نهيب او افتادم و غش كردم . وقتى به هوش آمدم آنها را ديدم كه داراى هيبت و عظمتى هستند. از بـانويى درباره وضعيت شان پرسيدم ؟ او سرش را به خاطر شرم و حيا پايين انداخت و گفت : من زينب دختر اميرالمؤ منين هستم و اين اسيران و دختران پيامبر (ص )، على (ع ) و فاطمه زهرا (س ) هـسـتـنـد. آن سـر نـورانـى كـه پـيـشاپيش سرهاى ديگر است سر برادرم حسين (ع ) است كه در كـربـلا او را كـشـتـند، هم چنين اولاد، برادر زاده ها و اصحاب او را هم به شهادت رساندند. اينها سـرهاى شان است ، آن جوانى كه سوار بر شتر است على بن الحسين زين العابدين است كه امام بعد از پدر خويش است ، آن مرد با شنيدن اين سخنان سرش را به سنگ زد و شكست ، پيراهن خود را پـاره پـاره كـرد، صـورت خـود را خراشيد و گفت : اى خانم كور باشد آن چشمى كه با نظر خـيـانـت بـر شـمـا نـگـاه كـنـد. مـن مـحـبّ شـمـا هـسـتـم و بـر مـن سـخـت اسـت آنچه كه بر شما وارد شد.(283)
5 ـ 2 ـ هلاكت زن خبيثه اى در كوفه با دعاى زينب (س )
زنى در كوفه بود به نام امّ هجام . هنگامى كه سر مبارك امام حسين (ع ) را از كنارخانه اش عبور مى دادند، آن زن به سر مطهّر اهانت كرد! زينب (س ) به آن زن نفرين كرد كه خانه اش بر سر او ويـران شـود، بـه نـاگـه آن خـانـه فـرو ريـخـت و همه كسانى كه در آن خانه بودند نابود شدند. اين زن خبيثه از زنان خوارج بود.(284)
6 ـ 2 ـ دختر على (ع ) در كاخ ابن زياد و احتجاج با او
هنگامى كه سر امام حسين (ع ) را همراه با كودكان ، خواهران و زنان او نزد ابن زياد بردند، زينب كبرى (س ) بدترين پيراهن را به تن داشت ، در حالى كه كنيزانش به دور وى حلقه زده بودند بـه صـورت نـاشـنـاس ‍ وارد مجلس ابن زياد شد و نشست . عبيداللّه گفت : اين زن نشسته كيست ؟ جوابى نشنيد تا اين كه سه بار تكرار كرد عاقبت يكى از كنيزانش گفت : اين زينب دختر فاطمه اسـت .(285) در هـمـيـن لحـظه ابن زياد خطاب به زينب گفت : سپاس خداى را كه شما را رسـوا كـرد و دروغـهـاى شـمـا را آشكار نمود. حضرت زينب (س ) در پاسخ فرمود: حمد و سپاس خـداى را كـه مـا را بـه مـحـمـّد (ص ) گـرامـى داشـت و بـه كمال پاكى رسانيد، برخلاف گفته شما، فاسق رسوا مى شود، آدم بدكار دروغ مى گويد و او غـيـر از مـاسـت . آنگاه ابن زياد به زينب گفت : كار خدا را با خاندانت چگونه ديدى ؟ زينب كبرى (س ) فـرمـود: چـيـزى جـز خوبى و زيبايى نديدم ! اينان گروهى بودند كه خداوند شهادت را براى شان تقدير كرده بود، پس آنها به جايگاه ابدى خويش شتافته و جاى گرفته اند، به زودى خـداونـد بـيـن تو و ايشان داورى خواهد كرد تا تو را محاكمه كند، بنگر تا در آن محاكمه پيروزى از آن كه خواهد بود؟! اى پسر مرجانه .
در ايـنـجـا ابـن زيـاد بـه هـيـجـان و خـشـم آمـد تـصـمـيـم بـه قـتـل زيـنـب (س ) گـرفـت . عـمـروبـن حـريـث بـه ابن زياد گفت : اى امير او زن است و زن را به سـخـنـانـش مـلامـت نـكـنـنـد. ابن زياد به زينب گ