ت : خداوند قلب مرا به خاطر كشتن حسين تو كه سـركـشـى كـرد و نيز از سركشان خانواده است شفا داد!!! در برخى از منابع وارد شده كه زينب كـبـرى در ايـن لحـظـه بـه گريه افتاد.(286) سپس فرمود به جان خودم سوگند تو پـيـرو بزرگم را كشتى ، شاخه ام را قطع كردى و ريشه مرا زدى ، اگر شفاى تو در اين است عـجـب شـفـا يـافـتـى . ابن زياد ملعون گفت : اين زن شاعر و سجع گوى است ، به جان خودم كه پـدرت هـم شـاعـر و سجع گوى بود. زينب (س ) فرمود: اى پسر زياد! زن را با شعر و سجع چه كار؟(287)
7 ـ 2 ـ جلوگيرى از كشته شدن امام سجاد به دست ابن زياد
در مـجـلس ابن زياد پس از مشاجرات لفظى عبيداللّه و امام سجّاد، آن ملعون تصميم مى گيرد كه امام زين العابدين را بكشد، وقتى زينب كبرى (س ) متوجه مى شود امام سجّاد (ع ) را در آغوش مى كـشـد. فـريـاد بـر مى آورد اى ابن زياد از ما دست بردار، مگر از خونهاى ما سير نشده اى ؟ مگر كسى از ما بجاى نهاده اى ؟ او را در برگرفت و فرمود: تو را به خدا اگر ايمان دارى ، اگر خـواسـتى او را بكشى مرا نيز با وى بكش . در اين لحظه زين العابدين (ع ) فرياد زد: اى ابن زيـاد اگـر مـيان تو و اين زنان خويشاوندى هست يك مرد پرهيزكار را با آنها بفرست كه مسلمان وار همراه آنها باشد. در اين هنگام ابن زياد لختى در آنها نگريست سپس به اطرافيانش رو كرد و گـفـت : شـگفتا از خويشاوندى ، سوگند به خدا كه خوش دارد اگر اين پسر را بكشم او را نيز با وى بكشم ، پسر را واگذاريد تا با زنان همراه باشد.(288)
8 ـ 2 ـ زندانى شدن حضرت زينب (س ) در كوفه
ابن زياد دستور داد، امام زين العابدين و اهل بيت (ع ) را در خانه اى كه در كنار مسجداعظم كوفه قـرار داشـت زنـدانى كنند. حضرت زينب (س ) فرمود: هيچ زن عرب حق ندارد به ديدار ما بيايد، مـگـر كـنـيـزان ، زيـرا آنـهـا نـيـز مـانـنـد مـا رنـج اسـيـرى كـشـيـده اند.(289) و بنا به قول برخى از مورخين ابن زياد دستور داد كه بر آنها سخت بگيرند.(290)
3 ـ از كوفه تا شام
ابـن زيـاد طـى نامه اى به يزيد، او را از شهادت حسين عليه السّلام و جريان خاندان او با خبر نـمـود، نـيـز نـامـه اى بـراى ((عـمـروبـن سـعـيـدبـن عـاص )) حـاكـم مـديـنـه ارسـال داشـت .(291) چـون يـزيـد نامه ابن زياد را دريافت كرد و بر مضمون آن اطّلاع يـافـت ، پـاسـخ آن را بـراى عـبـيداللّه فرستاد و فرمان داد كه سر امام حسين (ع ) و يارانش را همراه زنان و كودكان به شام بفرستد. ابن زياد هم در پى اين دستور ((محفّربن ثعلبه عائذى )) را خـوانـد و آن سـرهـاى پـاك هـمـراه بـا اسـيـران و زنـان را به او سپرد. وى هم آنها را مانند اسيران كفّار در حالى كه اهالى شهرها به تماشاى آنها مى آمدند به شام برد.(292)
در بـيـن راه كـوفـه و شـام شـهـرى اسـت بـه نـام نـصـيـبـيـن ، در آنـجـا كاروان توقف كرد. سپس اهـل بـيت (عليه السلام ) را بر سرهاى شهيدان عبور دادند. چون چشمِ حضرت زينب (س ) به سر برادرش حسين افتاد شعرى گفت كه به شرح زير است .
اَتُشَهِّرُونا فِى الْبَريَّةِ عَنْوَةً
وَ والِدُنا اَوْحى اِلَيْهِ جَليلٌ
كَفَرْتُمْ بِرَبِّ الْعَرْشِ ثُمَّ نَبيّهِ
كَاَنْ لَمْ يَجِئْكُمْ فِى الزَّمانِ رَسُولٌ
لَحاكُمْ اِلهُ الْعَرْشِ يا شَرَّ اُمَّةٍ
لَكُمْ فى لَظى يَوْمِ الْمقادِ عَويلٌ.(293)
آيـا ما را به اجبار در معرض ديد مردمان قرار مى دهيد، در حالى كه از طرف پروردگار بزرگ بر پدرمان وحى نازل مى شد؟
شما هم به خدا و هم بر پيامبرش كافر شديد، مثل اينكه گويا پيامبرى براى شما نيامد.
زشـت گـردانـد شما را خداى بزرگ اى بدترين امّت ، كه صداى گريه شما در ميان آتش قيامت بلند است !
4 ـ در شام
1 ـ 4 ـ ورود به شام
مـرحـوم شـيـخ عـبـاس قـمـى چـنـيـن مـى نـويـسـد: شـيـخ كـفـعـمـى و شـيـخ بـهـايـى و ديـگـران نـقل كردند كه در روز اوّل ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسين (ع ) را وارد دمشق كردند و آن روز روز عيد بنى اميّه و روز ماتم بنى هاشم است كه داغ ها در آن روز تازه مى شود.
روزهاى ماتمى اندر عراق آمد پديد
بن اميه در دمشق آن روزها كردند عيد(294)
2 ـ 4 ـ ورود به كاخ يزيد
از ابـو ريـحـان بـيـرونـى در ((آثـار البـاقـيـه )) نـقـل شـده كـه روز اوّل صـفـر سر مقدّس حسين عليه السّلام را به دمشق آوردند. يزيدبن معاويه آن را پيش دست خود نهاد و با چوب دستى بر دندانهاى پيشين او مى زد و مى گفت :
لَيْتَ اَشْياخى بِبَدْرِ شَهدوُا
جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْاءَسَلِ
فَاءَهَلّوُا وَ اسْتَهلُّوا فَرَحا
ثُمَّ قالُوا: يا يَزيدُ لاتَشَلْ
لَعِبُتْ هاشِمُ بِاالْمُلْكِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلَ
لَسْتُ مِنْ خِنْدَفٍ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ
مِنْ بَنى اءَحْمَدَ ما كانَ فَعَلَ.(295)
اى كاش پيروان و گذشتگان قبيله من كه در بدر كشته شدند، زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نـيـزه (در جـنـگ اُحـد) مـى ديـدنـد و از شـادى فـريـاد مـى زدنـد و مـى گـفـتـنـد: اى يـزيـد دسـتـت شَل مباد! مهتران و بزرگان آنها را كشتيم ، اين را به جاى بدر كرديم و سر به سر شده قبيله هـاشـم بـا سـلطـنـت بـازى كـردنـد نـه خـبـرى از آسـمـان آمـد و نـه وحـى نازل شد، من از دودمان خندف نيستم اگر كين احمد (ص ) را از فرزندان او نجويم .
اهـل بـيـت حـسـين عليه السّلام را در حالى كه به رديف توسّط ريسمانى بسته شده بودند، به مـجـلس يـزيـد وارد نـمـودنـد... سـپـس سـر بـريـده حـسـيـن عـليـه السـّلام را در مـقـابـل گـذاشـت و زنـان را پـشـت سـر خـود جـاى داد تـا ايـن صـحـنه دلخراش را نبينند. امام زين العابدين (ع ) اين منظره جانسوز را ديد و تا پايان عمر از غذايى كه از سر حيوان تهيّه مى شد دورى كرد.
حضرت زينب (س ) با مشاهده اين صحنه تكان دهنده ناگهان گريبان خود را پاره نمود. سپس با آه و ناله اى جانسوز كه دلها را جريحه دار مى نمود فرمود:
يـا حـَسـَيـْنـاهُ، يـا حَبيبَ رَسُولِ اللّهِ، يَابْنَ مَكَّةَ وَ مِنى ، يَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراء، سَيِّدَةِ النِّساءِ، يَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى .
اى حـسـيـنـم ، اى مـحـبوب رسول خدا، اى فرزند مكّه و منى ، اى پسر فاطمه زهرا (س ) بزرگ و سرور زنان ، اى پسر دختر محمّد مصطفى .
از فـريـاد و نـاله زينب در مجلس يزيد همه اهل مجلس گريستند، ولى يزيد همچنان ساكت نشسته بود.(296)
طبق نقل برخى از مورّخين زينب پس از اين خطاب به جدّش چنين گفت :
حَبيبُكَ يا رَسُولَ اللّهِ اَصْخى
تُكَفِّنُهُ الشِّمائِلُ وَالْجُنُوبِ
وَ ثَغْركُمْ رَشَفَتْ لَهُ ثَنايا
غَدا بِدَمِشْقَ يُقْرِعُهُ الْقَضيبُ
يَعُزُّ عَلَيْكَ اَنَّ بَنيك اَضْحَتْ
تُصابُ مِنَ الْعَدُوِّ وَلا تُصيبُ(297)
اى پيامبر، دوست تو كشته شد؛ بادهاى شمال و جنوب او را كفن مى كنند.
با لب و دندانت لبانش را مى مكيدى . همان لبانى كه در دمشق با چوب خيزران مى زدند!
سخت است بر شما كه فرزندانت قربانى شوند. از دشمن به آنها آسيب مى رسد ولى آنها نمى توانند به دشمن آسيب برسانند.
3 ـ 4 ـ احتجاج زينب (س ) با يزيد
ص