احـب مـنـتـخـب طـريـحـى چنين آورده كه : يزيد فرمان داد اسرا را وارد كاخ اوكردند، زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) خطاب به وى چنين گفت : اى يزيد آيا از خدا نمى ترسى كه حسين را كشتى ؟! ايـن بس ‍ نبود تا اين كه دستور دادى حرم پيامبر (ص ) را از عراق به شام آوردند، حرمت آنها را هـتـك كـردى ، بـا وضـعى اسفبار همچون اسيران و كنيزان سوار بر شتر بى جهاز مى كنى و از شـهـرى به شهر ديگر مى برى . يزيد پاسخ داد: برادرت چنين مى گفت : من از يزيد بهترم ، پـدرم از پـدرش ، مادرم از مادر او و جدّم از جدّش برترند. برخى از اين حرفها درست و برخى نـادرسـت اسـت . امـا ايـن كـه گـفـتـه جـدّم از جـد يزيد برتر است سخن بجايى است ، چون جدّش رسـول خـدا (ص ) بـهـتـريـن انـسـان اسـت . امـا ايـن كـه گـفـته پدر و مادرم از پدر و مادر يزيد بـرتـرنـد، چـگـونـه ؟ در حالى كه پدرش با پدرم در راه حكومت با هم ستيز كردند، در نتيجه پدرم حاكم شد. سپس يزيد اين آيه را خواند:
((قـُلِ الّلهـُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُوْتىِ الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ من تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْئىٍ قَديرٌ.))(298)
حضرت زينب در جواب يزيد اين آيه را تلاوت فرمود:
((وَلا تـَحـْسـَبَنَّ الذّينَ قُتِلوُا فى سَبيلِاللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْيَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون فَرِحينَ بِمآ آتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ...(299)
سپس فرمود: اى يزيد، حسين (ع ) را تو كشتى ، اگر تو نبودى پسر مرجانه پست تر و كوچك تر از اين بود. آيا از خدا هراس نداشتى در كشتن حسين (ع ) در حالى كه پيغمبر(ص ) درباره او و بـرادرش فـرمـود: اَلْحـَسـَنُ وَ الْحـُسـيـن سـيـّد اشـبـاب اهـل الجـنـّة .)) (حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت اند.) اگر بگويى نه معلوم است كه دروغ مى گـويـى ، و اگـر بـگـويـى آرى ، پـسـر خـود را مـحـكوم كردى ؛ يزيد گفت : ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ.(300)
(ايـنـهـا فـرزنـدان دو دودمـانـى بودند كه از نظر پاكى و تقوى و فضيلت بعضى از بعضى ديـگـر ارث مـى بـرنـد.) يـزيد شرمنده گشت . در همين هنگام با چوب دستى بر لب و دندان امام حسين (ع ) مى زد و اشعار ابن زبعرى را مى خواند كه :
لَيْتَ اشياخى ببدر شَهِدوُا
جَزَعَ الْخَزْرَجَ مِنْ وَقْعِ الْاَسل (301)
خطبه زينب (س ) در مجلس يزيد
زيـنـب كـبـرى (س ) پس از شنيدن اشعار كفرآميز يزيد، از جا برخاست و پس از ستايش خداوند و فرستادگان و درود بر پيامبر خدا (ص )، خطاب به پسر ابوسفيان چنين فرمود:
خداى بزرگ به راستى فرمايد:
((ثـُمَّ كـانَ عـاقـِبـَةَ الّذيـنَ اءسـاؤ ا الْسـُوآى اَنْ كـَذَبـُوا بـِآيـاتِ اللّهِ وَ كـانـوُا بـِهـا يـَسـْتـَهـزِئُونْ))(302) اى يـزيـد! آيـا گـمان برده اى كه با بستن راه هاى زمين و تار كردن افق هاى آسمان بر ما و چونان اسيران ما را از اين سو به آن سو بردن ، ما در نزد خداوند خـوار گـشـتـه ايـم و تو عزيز؟ و اين كار موجب منزلت تو در نزد خداوند مى شود؟ آيا اينك كه دنـيـا را بـه كـام و كـارهـا را سامان يافته مى بينى ، باد به غبغب انداخته با خودپسندى تمام شـادمانى مى كنى ؟ اگر امروز ملك و اقتدار ما به تو داده شده است ، اندكى درنگ كن و اين سخن خـداى را از يـاد مـبر كه مى فرمايد: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَذّينَ كَفَروُا انَّما نُمْلى خَبرٌ لاَنْفُسِهِمْ اِنَّما نُملى لَهُم لِيَزْدادوُا اَثْما وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ))(303)
اى پـسـر آزاد شـده ، آيـا ايـن از عـدل اسـت كـه غـلامـان و كنيزان تو پرده نشين باشند و دختران رسول خدا را چونان اسيران در كوچه و بازار بگردانى ؟ و آنان را با سر برهنه و چهره باز از ايـن شـهـر بـه آن شهر برى تا مردم در آبشخورها و منزلگاه ها به تماشايشان بنشينند، و دور و نزديك و شريف و وضيع ديده بر چهره هاشان اندازند و مردى كه سرپرستى شان كند و يا حامى اى كه حمايت شان كند نداشته باشند!
آرى ، البـته ما نمى توانيم از كسى كه دندان در جگر نيكان فرو مى برد و گوشت او با خون شـهـيـدان رويـيـده اسـت چـشـم يـارى داشـتـه بـاشـيـم ! آن كـس كـه بـر مـا اهـل بـيت نظر بغض آلود و كينه آميز مى افكند، چرا بايد در دشمنى ما كوتاهى كند؟ آن گاه تو بـى هـيـچ احـسـاس گـنـاهـى و با كمال بى چشم و رويى با چوبدستى بر لبان ابى عبداللّه بزنى و بگويى :
لَاءَ هَلُّو وَ اسْتَهَلُّوا فَرِحا
ثُمَّ قالُوا: يا يَزيدُ لا تَشَلْ
چـرا نـبـايـد ايـن را بـگـويـى و پـدرانـت را فـرانـخـوانـى ، كـه بـا ريـخـتـن خـون اهـل بـيت محمد و ستارگان زمين از آل ابوطالب انتقام گرفتى و زخم هايتان التيام يافت . بدان كـه تـو بـه زودى بـه آنـهـا خـواهـى پـيـوسـت و آرزو خـواهـى كـرد اى كـاش شل و لاى مى بودى و چنين سخن هايى را بر زبان نمى راندى .
پـروردگـارا! حـق مـا را بـسـتان و از كسانى كه بر ما ستم كرده اند انتقام بگير و بر آنان كه خون ما را ريختند و حاميان ما را كشتند خشم خود را فروبار. به خدا سوگند كه با اين كار تنها پـوسـت خـود را كـنـده و گـوشـت خـود را خـورده اى ! تـو بـا ايـن خـون هـايـى كـه از فـرزنـدان رسول خدا (ص ) ريخته اى و حرمتى كه از آنان شكسته اى ، نزد آن حضرت حاضر خواهى شد و روزى كه خداوند آنان را گرد آورد و متحدشان سازد از تو انتقام خواهد گرفت و خداوند حق آنان را از تـو خـواهـد ستاند. ((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ اءَمْوتا، بَلْ اءَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهـِمْ يـُرْزَقـُونَ)).(304) تـو را هـمـيـن [تـنـبـيـه بـس ] كـه خـداونـد داور، مـحمد دشمن و جبرئيل گواه باشد. و آن كه تو را تشويق كرد و زمام امور مسلمانان را به تو سپرد، به زودى خـواهـد دانـسـت كـه چـه ((بـد جانشينانى براى ستمگرانند))؛(305) و ((جايگاه چه كسى بدتر و سپاهش ناتوان تر است )).(306)
هر چند كه گفت و گوى با تو بر مصايب من مى افزايد، چون قدر و منزلتت را كوچك مى بينم و تـو را فـروتـر ازآن كـه نـكـوهـش و تـوبيخ كنم مى پندارم ، اما [چه كنم ] كه ديده ها اشكبار و سينه هاسوزان است .
چـه شـگـفـت است كشته شدن نجيبان حزب خدا به دست رها شدگان حزب شيطان ! دست هايى به خـون مـا آلوده اسـت و دهـان هـايـى براى خوردن گوشت ما به آب افتاده است ؛ و بر آن بدن هاى پـاك و مـطـهر گرگان و كفتارها گله گله مى آيند و مى روند. اگر ما را غنيمت انگاشته اى بدان كه در آن روزى كه به جزاى عمل خود برسى ما را از دست رفته خواهى يافت و خود را زيانكار! و خـداونـد بـر بـندگان ستم روا نمى دارد. من از تو، به خدا شكايت و بر او تكيه مى كنم . هر مـكـرى خـواهى بينديش و هرچه از دستت بر مى آيد كوتاهى مكن . به خدا سوگند كه ياد ما را از خاطره ها نخواهى زدود و چراغ وحى ما را خاموش نخواهى كرد و به كنه كار ما پى نخواهى برد و از نـنـگ رفـتـار بـدى كـه با ما كردى نخواهى رست ؛ و از رسوايى آن رهايى نخواهى يافت . بدان كه راه تو جز فريب نيست و چند رو