ى بيش نخواهى پاييد و در آن روزى كه منادى ندا دهد: ((نفرين خداوند بر ستمكاران ))، جمع تو پراكنده خواهد شد.
سـپـاس خـدايـى را كـه بـر رفـتـار پـيـشـينيان ما مهر سعادت و رحمت زد و كار آيندگان ما را با شـهـادت و بـخـشـايـش بـه پـايـان بـرد. از خـداونـد مـى خـواهـم كـه پـاداش آنـان را كـامـل گرداند، بر اجرشان بيفزايد و سر منزلشان را نيكو گرداند و پايان كار ما را شرافت قـرار دهـد كـه او رحـيـم و دوسـت دارنـده است . بس است ما را خدا و نيكو حمايتگرى است ، چه نيكو سرورى و چه نيكو ياورى !
4 ـ 4 ـ حفاظت و مراقبت از اسراء
در مجلس يزيد مردى شامى به فاطمه بنت الحسين (ع )(307) نگاه كرد. سپس به يزيد رو كـرد و گـفت : اى اميرمؤ منان اين كنيزك را به من ببخش ! فاطمه به عمّه اش زينب پناه برد و گفت : عمّه جان يتيمى مرا بس نبود كه حال بايد به كنيزى هم بروم ؟! حضرت زينب فرمود: نه ، اعـتـنـايـى بـه اين فاسق مكن . مرد شامى گفت : اين كنيزك كيست ؟ يزيد گفت : اين فاطمه دختر حـسين (ع ) است و آن زن عمه اش زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) است . مرد شامى گفت : منظورت حسين پـسـر فاطمه و على بن ابى طالب (ع )؟! يزيد گفت : آرى ، آن مرد خشمگين گرديد و گفت : اى يـزيـد خـدا تـو را لعـنت كند، خاندان پيامبرت را كشتى ، فرزندانش را اسير مى كنى ؟ سوگند به خدا من فكر كردم اينها اسيران روم هستند! يزيد گفت : به خدا تو را نيز به آنها ملحق خواهم كرد، دستور داد تا گردنش را بزنند.(308)
5 ـ 4 ـ پاسخ به ياوه گويى فردى در مجلس يزيد
بـرخـى از افـراد پـسـت و احـمـق در مـجـلس يـزيـد چـنـيـن گـفـتـنـد: حـسـيـن بـا چـنـد تن ازياران و اهـل بـيـت (ع ) خـويـش (به جنگ ما) آمد. امّا ما آنچنان به آنها يورش برديم كه برخى از آنها به بـرخى ديگر پناه مى بردند! زمان كوتاهى نگذشت كه تمام آنها را كشتيم . زينب (س ) فرمود: بگريد بر شما گريه كنندگان ، اى دروغ گو! به درستى كه بر اثر شمشير برادرم حسين (ع ) خـانـه اى در كـوفـه نـمانده مگر اينكه صداى گريه و ناله زنها و مردها در آن خانه بلند شده است !(309)
6 ـ 4 ـ درخواست زينب (س ) از يزيد جهت برگزارى مراسم عزاى حسينى
حـضـرت زيـنـب (س ) فـردى را نـزد يـزيـد فـرسـتـاد و تقاضا كرد كه او اجازه بدهد تابراى بـرادرش حـسـيـن (ع ) مـجـلس عـزا بـه پـا كـنـد. يـزيـد مـلعـون اجازه داد و آنان را در دارالحجاره مـنـزل داد و در آنجا يك هفته به عزادارى پرداختند، هر روز زنان بسيارى نزد ايشان مى آمدند، و تـحـت تاءثير قرار مى گرفتند، تا آنجا كه نزديك بود مردم در سراى يزيد بريزند و او را بـكـشـنـد. مـروان آگـاه شـد و گفت : مصلحت نيست اهل بيت حسين (ع ) را در اين شهر نگهدارى كنى ، بـرگ سـفـر بـسـاز و ايـشـان را روانـه بـه سـوى حـجـاز كـن ، يـزيـد هـم قبول كرد و آنان را به مدينه روانه كرد.(310)
5 ـ از شام تا مدينه
1 ـ 5 ـ آمدن به كربلا و زيارت قبور شهيدان
پـس از حـوادثـى كـه در شـام پـيـش آمـد، يـزيـد و دار و دسـتـه اش تـصـمـيـم گـرفـتـنـد اهل بيت (ع ) را به مدينه بفرستند. اهل بيت (ع ) در راه بازگشت از شام به مدينه وقتى به عراق رسـيـدنـد بـه راهـنـمـاى خـودشـان گـفـتـنـد: مـا را از راه كـربـلا عـبـور بـده و راهـنـمـا هـم قـبول كرد. هنگامى كه چشم حضرت زينب (س ) به زمين كربلا افتاد، خطاب به اهالى و ساكنين آن ديار در حالى كه اشك در چشمان او حلقه زده بود، چنين گفت :
يا نازِلينَ بِكَرْبَلا هَلْ عِنْدَكُمْ
خَبَرٌ بِقَتْلانا وَ ما اءَعْلامُها
ما حالُ جُثَّةٍ مَيِّت فى اَرْضِكُمْ
بَقِيَتْ ثَلاثا لا يَزارُ مَقامُها
بِاللّهِ هَلْ وَارَيْتُمُوها فىِ الثَّرا
وَهَلْ اِسْتَقَرَّتْ فىِ اللُّحُودِ رِمامُها(311)
اى كسانى كه در كربلا هستيد آيا خبر از كشته هاى ما داريد و آيا نشانه اى از آنها وجود دارد. آن بـدنـهـاى پـاك بـى جـان در زمين شما چه شد. همان بدنهايى كه سه روز كسى به سراغ آنها نـرفـت شما را به خدا سوگند آيا آنها را به خاك سپرديد؟ و آيا استخوانهاى خرد شده آنها در خاك جاى گرفت ؟
صـاحـب الدّمـعـه گـويـد: هـنـگـامـى كـه اهـل بـيـت (ع ) بـه زمين كربلا رسيدند در همان قتلگاه و مـحـل شـهـادت شـهـيدان پياده شدند، در آنجا عده اى از بنى هاشم و غير بنى هاشم هم بودند كه بـراى زيـارت امـام حـسين (ع ) آمده بودند كه همديگر را در يك زمان ملاقات نمودند، آنگاه همگى شـروع كـردنـد به گريه و ناله و طپانچه به صورت زدن و تا سه روز عزادارى كردند، در همين زمان زنهاى باديه نشين هم به آنها پيوستند. حضرت زينب (س ) در آن جمع حاضر شد دست بـه گـريـبـان بـرد و آن را پـاره كـرد، بـا فـريـاد بـلنـد كـه دل انـسـان را به درد مى آورد صدا زد: واى برادرم ، واى حسينم ، اى حبيب پيامبر (ص )، اى پسر مـكـه و مـنـى ، اى پـسـر فـاطـمـه زهـرا (س )، اى پـسـر عـلى مـرتـضـى ، آه ، آه ،... در هـمـيـن حال بيهوش شد و به زمين افتاد.(312)
2 ـ 5 ـ ورود حضرت زينب عليه السّلام به مدينه
هـنگامى كه كاروان حسينى از شام برگشتند وارد مدينه شدند. فاطمه دختراميرالمؤ منين (ع ) به خـواهـرش ‍ زيـنـب (س ) گفت : چون اين مرد (نعمان بن بشير) در حق ما احسان كرد خوب است به او صله اى بدهيم ، آيا چيزى دارى تا به عنوان صله به او بدهيم ؟
زيـنـب در پـاسـخ گـفـت : سـوگـند به خدا جز زيور خود چيز ديگرى نداريم ، آنگاه دست بند و بـازو بـنـد خـود را درآورده بـراى نـعمان بن بشير فرستادند و از او عذرخواهى كرد. نعمان بن بـشـيـر تـمـام آنـهـا را پـس داد و گفت : اگر من آنچه انجام دادم براى دنيا بود البتّه اين پاداش بـراى مـن بـس بـود و از آن خـشـنـود مـى شـدم ولو كـمتر از اين بود باز هم راضى مى شدم ؛ اما سـوگـند به خدا هرچه انجام دادم براى رضاى خدا و جهت خويشاوندى و نزديكى شما با پيامبر (ص ) بوده است .(313)
3 ـ 5 ـ حاضر شدگان در كنار قبر پيغمبر و گفت و گو با آن حضرت
وقـتـى كه كاروان وارد مدينه شدند، زينب به طرف مسجد پيغمبر (ص ) رفت وقتى به در مسجد رسيد در جانب در را گرفت ، فرياد زد: يا جدَّاه اِنّى ناعِيَةٌ اِلَيْكَ اَخىِ الْحُسين عليه السّلام . اى جـدِّ من ، من خبر مرگ برادرم حسين (ع ) را آورده ام ! آنگاه پيوسته آن مخدّره گريه مى كرد و اشك چـشـمـش جـارى بود. هرگاه به امام سجاد نگاه مى كرد، اندوه او تازه مى شد و غصّه اش زياد مى شد.(314)
بـنـا بـه نـقـل بـرخـى از مـورّخـيـن ، حـضـرت زينب در آستانه ورود به شهر مدينه و كنار مسجد النّبى اشعارى خطاب به جدش رسول اللّه (ص ) انشاء فرموده اند كه به شرح زير است .
اِنْ كُنْتَ اَوْصَيْتَ بِالْقُرْبى بِخَيْرِ جَزا
فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا الْقُرْبى وَ ما وَصَلوا
حَتّى اَبادُوهُمْ قَتْلى عَلى ظَمَاءٍ
مِنْ بارِدِ الْماءِ ما ذاقُوا وَ ما نَهَلوُا(315)
اى پـيـامـبـر (ص ) اگـر دربـاره خـانـدانـت سـفـارش بـه نـيكى كردى ولى آنها به اين سفارش عـمـل نـكـردنـد تـا آنـكـه آنـهـا را بـه شـهـادت رساندند در حالى كه تشنه بودند، از آب سرد ننوشيدند