مـى شـود.(99) بـلكـه آنـچـه او نـقـل كـرده بـا ايـن عـبـارت در تـعـارض اسـت . مـثـل آنـجـا كـه مـى گـويـد: ((قـيام مسلم بن عـقـيـل در كـوفـه ، روز سـه شـنـبـه ، هـشـت شـب گـذشـتـه از ذى حـجـّه سـال شـصـت بـود...))(100) يـعـنـى در هـمان روزى كه امام (ع ) از مكّه بيرون آمد. معناى اين سخن اين است كه همه وقايع دوران حضور مسلم در كوفه ، در هنگامى روى داد كه امـام (ع ) در مـكـّه بـود؛ كـه از جـمـله آنها، واقعه عزل نعمان از كوفه و نصب ابن زياد بر عراق بود.
بـنـابراين نمى توان به روايت نادر طبرى اعتماد كرد؛ زيرا با روايت مشهور در تعارض اسـت كه مى گويد: عزل نعمان از ولايت كوفه و تعيين ابن زياد به جاى او در زمانى به انجام رسيد كه امام حسين (ع ) همچنان در مكّه بود و از آن شهر نكوچيده بود.
ابـن عـبـدالبـرّ نـيـز در كـتـاب ((عـقـد الفـريـد)) مـطـلبـى را نـقـل كـرده اسـت كـه شـايـد بـراى بـرخـى ايـن تـوهـّم را پـيـش آورد كـه عـزل نـعـمان از ولايت كوفه و تعيين ابن زياد به جاى او هنگامى انجام شد كه امام (ع ) در راه عراق بود. ابن عبدالبر مى گويد: ((يزيد براى والى خويش در عراق يعنى عبيداللّه زيـاد نـوشت كه حسين به سوى كوفه حركت كرد و از ميان روزگاران ، روزگار تو و از مـيـان شـهـرهـا، شهر تو و از ميان واليان ، تو مبتلا گشته اى ؛ و در اين امتحان يا آزاد مى شوى يا به بندگى باز مى گردى .))(101)
ايـن تـوهـّم از آنـجـا ناشى مى شود كه تصور شده است اين نامه نخستين نامه اى بود كه يزيد به ابن زياد نوشت ؛ يعنى همان نامه اى كه به وى فرمان داد با شتاب هرچه تمام از بـصـره بـه كـوفـه بـرود. حـال آن كـه قـضـيـه ايـن طـور نـيـسـت ، بـه دليل اين عبارت كه مى گويد: ((والى خود در عراق ))، اين نامه غير از آن نامه نخست است . مـفـهـوم اين عبارت آن است كه در آن روز و پيش از آن نامه ، ابن زياد ولايت بصره و كوفه هر دو را با هم داشته است ؛ چرا كه ولايت بر بصره تنها، ولايت بر همه عراق اطلاق نمى شـده اسـت . يـعـقـوبـى نـيـز خـود هـمـيـن نـامـه را بـا عـبـارتـى روشـن تـر نـقـل كـرده اسـت كـه بـه خـوبـى نـشـان مـى دهـد ايـن نـامـه غـيـر از آن نـامـه اول يـزيـد اسـت . او مـى گويد: حسين (ع ) از مكّه رهسپار عراق گشت . يزيد عبيداله زياد را ولايـت داده بـود و بـه او نـوشـت : شـنـيـده ام كـوفـيـان بـه حسين (ع ) نامه نوشته و از او خواسته اند كه نزد آنان برود؛ و او از مكّه به سوى آنها در حركت است . اينك شهر تو از مـيـان شهرها و روزگار تو از ميان روزگاران بدو مبتلا گشته اند، يا او را مى كشى و يا آن كـه بـه نـسـب خـود و بـه پـدرت عـبـيـد بـاز مـى گـردى ، هـشـدار كـه از دسـتـت نرود.))(102) از اين روايت به خوبى استفاده مى شود كه ابن زياد پيش از آن كه امام حسين (ع ) از مكّه بيرون بيايد، والى كوفه و بصره گرديده بود. يزيد هم اين نامه را هـنگامى به ابن زياد نوشت كه ولايت كوفه را به وى داده بود، نه آن كه با اين نامه ، او را گمارده باشد. دقّت كنيد!

در آستانه انقلاب (103)
مـسـلم بـن عـقـيـل بـه عـنوان سفير امام حسين (ع ) به سوى مردم كوفه ، در نيمه ماه رمضان سـال شـصـت هـجـرى از مـكـّه بـيـرون آمـد و در روز پـنـجـم مـاه شـوّال هـمـان سـال وارد كـوفـه گـرديد.(104) امام (ع ) قيس بن مسهّر صيداوى و عـمـارة بـن عبيداله سلولى و عبداللّه و عبدالرّحمن ، پسران شدّاد ارحبى ،(105) را بـا وى هـمـراه كـرده بـود. بـنـا بـه قـولى عـبـداللّه بـن يـقـطـر را نـيـز بـا او فرستاد.(106)
امـام (ع ) بـه مـسـلم بـن عـقـيـل سـفـارش كـرد كـه بـر مـوثـّق تـريـن اهـل كـوفـه وارد شود و فرمود: ((آن گاه كه به شهر درآمدى نزد موثّق ترين مردم شهر فرود آى ))(107)
نـقـل شـده اسـت كـه او بـر مـسـلم بـن عـوسـجـه وارد شـد.(108) نـيـز نـقـل شده است ، وى نخست بر هانى بن عروه ، وارد گرديد.(109) ولى مشهور اين اسـت كـه مـسـلم نخست در خانه مختار بن ابى عبيد ثقفى فرود آمد؛ و سپس از آنجا به خانه هانى نقل مكان كرد.(110)
امـام حـسـيـن (ع ) رفـتـن خـويـش بـه كـوفه را منوط به اين امر كرد كه : مسلم بايد به او بنويسد كه مردم كوفه به حقيقت ، همان طورى هستند كه در نامه هايشان آمده و پيك هايشان گـفته اند. آن حضرت در نامه نخست خود به كوفيان نوشت !... چنانچه او براى من نوشت كـه عـامه مردم خردمندان همانطور كه پيك هايتان گفته اند و در نامه هايتان خواندم همراءى هستند، به خواست خداوند به زودى نزد شما مى آيم ...))(111)
در روايت ديگرى آمده است كه امام (ع ) در نامه اى خطاب به آنان چنين گفت : اگر شما همان طـورى كـه پـيـك هـايـتـان گـفـتـه انـد و در نـامـه هـايـتان خوانده ام هستيد، با پسر عمويم برخيزيد و با او بيعت كنيد و او را وا مگذاريد...))(112).
از ايـن روايـت چـنـيـن بـر مـى آيـد كـه وظـيـفـه مسلم (ع ) در كوفه ، تنها به آماده سازى و سـازمـانـدهـى كـوفيان تا آمدن امام و سپس قيام بر ضد حكومت اموى و نوشتن گزارش هاى پـيـاپى درباره وضعيت اهل كوفه و تحوّلات جارى آن دوره ، محدود نبوده است . بلكه مسلم ايـن اخـتـيـار را داشت كه ـ در شرايط استثنايى ـ هر گاه كه مناسب ببيند، حتى پيش از آمدن امـام (ع )، هـمـراه بـا كـوفـيـان بـر ضـد امـويـان قـيـام كـنـد. ايـن چـيـزى بـود كـه در عـمـل نـيـز بـه وقـوع پـيـوسـت و مـسلم ناچار گشت ـ به سبب شرايط استثنايى كه پس از دستگيرى هانى بن عروه ـ در آن روز با همراهانش به قيام مباردت ورزد.

مژده شهادت
امـام (ع ) بـه مـسـلم خـبـر داد كـه فـرجـام كـار وى در ايـن راه ، نيل به درجه رفيع شهادت است ، نقل شده است كه هنگام خداحافظى با مسلم در مكّه ، خطاب بـه وى فرمود: من تو را به كوفه مى فرستم و خداوند آنچه كه دوست مى دارد و خشنود است كار تو را رقم خواهد زد. اميدوارم كه من و تو در مرتبه شهيدان باشيم . به بركت و يـارى خداوند رهسپار شو تابه كوفه در آيى ، چون به شهر در آمدى نزد مؤ ثّق ترين مـردمـش مـنـزل كـن و مـردم را بـه فـرمـانبردارى من بخوان . اگر ديدى كه همه بر بيعت من اتـفاق نظر دارند، باشتاب به من گزارش بده تا بر اساس آن رفتار كنم ، ان شاء اله تعالى ))

پنهان كارى
همچنين امام (ع ) مسلم را به ((تقوا، پنهان كارى و مهربانى ))(113) سفارش كرد و فـرمـود كـه اگـر ((مـردم را يـكـدل و مـنـظـم شـده يافت ، به سرعت ، موضوع را به او گزارش دهد.))(114)
شايد مقصود امام (ع ) از پنهان كارى اى كه مسلم را بدان سفارش فرمود پنهان نگه داشتن مـوضـوع سـفـارش تـا رسيدن به كوفه ، سازمان دادن كوفيان براى قيام ، مكان و زمان تحركاتش ، جاى انبار اسلحه ؛ كادر فرماندهى و اشخاص مورد اعتمادش ؛ كلمه رمز حمله ؛ و ديگر مصاديق پنهان كارى بوده است .
در اجـراى هـمـيـن توصيه ، مسلم (ع ) در سازماندهى كوفيان از شيوه پنهان كارى و مداراى بـا با مردم استفاده كرد تا آن كه نيرو و امكانات لازم براى قيام كوفيان همراه وى يا امام (ع ) ـ درصـورت آمـدن بـه كـوفـه ـ در بـرابـر سـلطـه امـوى كامل گردد