د؟ اى مرگ بر شما! از رحمت خدا به دور مانيد. واى بر شما! آيا مى دانيد چه خـطـاى بزرگى مرتكب شده ايد؟ و چه گناهى به دوش گرفته ايد؟ و چه خونهايى را ريخته ايـد؟ و چـه دخـترانى را سوگوار كرده ايد؟ و چه اموالى را به تاراج برده ايد! بهترين مردان پـس از پـيـامـبـر (ص ) را كـشـتـيـد و قلب هايتان از رحم و شفقت تهى شد! آگاه باشيد كه حزب خداوند رستگارند و حزب شيطان زيانكار.(473)
آنگاه پس از اين خطبه اشعار ذيل را خواندند:
قَتَلْتُمْ اءَخى صَبْرا فَوَيْلٌ لِاُمِّكُمْ
مَسْتُجْزَوْنَ نارا حَرُّها يَتَوَقَّدُ
سَفَكْتُمْ دِماءً حَرَّمَ اللّهُ سَفْكَها
وَ حَرَّمَهَا الْقُرْانُ ثُمّ مُحَمَّدُ
اءَلا فَابْشِروُا بِالنّارِ اَنِّكُمْ غَدا
لَفى قَعْرِ نارٍ حَرُّها يَتَصَعَّدُ
وَ اِنِّى لَاءَبْكى فى حَياتى عَلى اءَخى
عَلى خَيْرِ مَنْ بَعْدَ النَّبِىِّ سِيُولَدُ
بِدَمْعٍ غَزيرٍ مُسْتَهِلٍّ مُكَفْكَفٍ
عَلَى الْخَدِّ مِنّى دائِبٌ لَيْسَ يَحْمَدُ(474)
بـرادرم را مـظـلومـانـه كـشـتـيد. واى بر مادرهاتان ، كه به زودى آتشى فروزان را به پاداش خواهيد گرفت .
شما خونهايى را ريختيد كه خداوند و محمد (ص ) و قرآن ريختن آنها را حرام كرده اند.
بدانيد و همديگر را به عذاب بشارت دهيد. زيرا كه فردا به طور قطع در جهنّم جاودانه خواهيد شد.
تا زنده ام بر برادرم مى گريم ، بر بهترين كسى كه پس از پيامبر (ص ) ولادت يافته است .
با اشكى فروزان كه پيوسته برگونه هاى من جارى است و خشك نمى شود.
درخواست ام كلثوم از شمر:
چـون اسـيـران را بـه هـمـراه سـرهـاى شـهـيـدان از كـوفـه بـه شـام حـركـت دادنـد، قبل ازرسيدن به شام حضرت ام كلثوم به شمر ـ كه در بين كوفيان بود ـ نزديك شد و گفت : حاجتى از تو دارم ! شمر گفت : چه مى خواهى ؟ فرمود: وقتى ما را وارد شهر كرديد از دروازه اى ببريد كه تماشاگر كمترى داشته باشد! و به سربازان بگو اين سرها را از ميان كجاوه هاى مـا بـيـرون بـبـرنـد و از مـا دور كـنـنـد؛ زيـرا از بـس مـا را بـه ايـن حـال ديـدنـد، خـوار و ذليل شديم . شمر ملعون در جواب خواسته ام كلثوم ـ از روى كفر و عناد و سـركـشـى ـ دسـتـور داد: سـرهـا را بـر نـوك نـيـزه كـرده و در وسـط كـجـاوه ها ببرند و در چنين وضـعيّتى آنها را بين تماشاگران بگردانند، تا آنكه به دروازه دمشق رسيدند، و بر پلّه هاى در مسجد جامع ايستادند، همان جايى كه اسيران را در آنجا نگه مى داشتند.(475)
38 ـ سكينه (ع )
او، دخـتـر بـا كـمـال و بـا فـضـيـلت امـام حـسـيـن (ع ) و ربـاب فـرزنـد امـرى ء القـيـس اسـت .(476) نـامـش را، اءمـيـمـه ، اءمـيـنـه ، آمـنه ، امامه و اميّه گفته اند.(477) امّا به ((سـكـيـنـه )) لقـبـى كـه مـادرش ، ربـاب بـه او داده (478) مـشـهـور مـى بـاشـد. سـال ولادت سـكـينه به درستى روشن نيست . ولى چون در زمان حيات پدرش بالغه و بانويى رشـيـده بـوده مـى تـوان گـفـت در روز عـاشـورا ده يـا چـهـارده سـاله و تـولدش سال 47 [يا 51 قمرى ] بوده است .(479)
او، عـفـيـفـه ، بـخـشـنـده ، شـاعـر، فـصـيـح و بـليـغ ، آشـنـا در نـزد اهـل ادب ، بـا فـراسـت ، بـا وقـار و خوش ذوق بود.(480) امام حسين (ع ) درباره اش مى فرمايد:
((امّا سكينة فغالب عليها الاستغراق مع اللّه .))(481)
((امـا سـكـيـنـه غـالبـا و بـا تـمـام وجـود مـحـو جـمـال ازلى خـداى متعال است .))
بـه جـهـت ايـن مـقـام والا اسـت كـه امـام حسين (ع ) در روز عاشورا، وى را ((يا خيرة النسوان ))، اى بهترين زنان ، خطاب فرمود:(482)
دربـاره ى ازدواج حـضـرت سـكـيـنـه بـا هـمـسـران مـتـعـدّد گـزارشـهـاى مـخـتـلفـى نـقـل شـده ،(483) ولى آنـچـه صـحـيـح به نظر مى رسد آن است كه وى ، تنها به عقد عـبـداللّه بـن حـسـن (ع ) در آمـد و او نـيـز قـبـل از زفـاف در كـربـلا بـه فـيـض شـهـادت نايل آمد.(484)
سكينه با كاروان حسينى :
از سكينه دخت گرامى سيّدالشهدا (ع ) گزارش هايى درباره شب عاشورا، هنگام شهادت على اكبر (ع )، وداع پدر و آمدن ذوالجناح و قتلگاه بيان شده است .(485) از جمله اينكه آن بانوى محترمه مى فرمايد:
هـنـگـام بـيـرون رفـتـن مـا از مـديـنـه بـه سـوى مـكـه ، هـيـچ كـس ، تـرس و خـوفـش ، از مـا اهل بيت بيشتر نبود.(486)
نـيـز نـقـل شـده است كه چون امام حسين (ع )، هفتاد و دو تن از ياران و خاندانش را كشته و بر روى زمين افتاده ديد متوجه خيمه گاه شد و به سكينه و ساير زنان سلام داد. سكينه فرياد زد: پدر جان ! آيا تن به مرگ داده اى ؟ امام (ع ) فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه يار و ياورى ندارد. سكينه گفت : ما را به حرم جدّمان بازگردان . امام (ع ) فرمود: اگر مرغ سنگ خوار را به حال خود مى گذاردند مى خوابيد.(487) امام حسين (ع ) به زنها گفت : سكينه ى من امروز يـتـيـم خـواهـد شـد؛ بـه او تـوجـّه و التـفـات كـنـيـد، زيـرا دل يتيمان نازك مى باشد.(488) در اين وقت سكينه فرياد كنان به سوى آن حضرت آمد و امام (ع ) او را در آغوش گرفت و فرمود:
((اى سكينه ! بدان كه گريه ى تو پس از مرگ من طولانى خواهد شد.))(489)
چـون دشـمن ، زنان را از ميان كشتگان عبور داد، حضرت سكينه خود را بر روى جسد پدر انداخت و آن را در آغـوش گـرفـت . در اثـر گـريـه ، بـى هـوش شـد. در آن حـالت شـنـيـد كه پدرش مى فرمايد:
((شـيـعيان من ! هر زمان كه آب گوارايى نوشيديد، مرا به ياد آوريد. يا حكايت غريب يا شهيدى را شنيديد بر من بگرييد.))
سكينه جسد پدر را رها نمى كرد و كسى نمى توانست او را از پدرش جدا كند. تا اينكه گروهى از اعراب ، وى را با زور از بدن پدر جدا كردند.(490)
سكينه در اسارت :
دوره ى جـديـد ولى طـاقت فرساى زندگى بانو سكينه (ع )، يعنى دوران اسارت ازروز يازدهم مـحـرّم آغـاز شـد.(491) او هـمـراه ساير اسيران و سرهاى شهيدان در حالى كه بر شتر برهنه سوار و ريسمان اسارت به گردنش بود، از كربلا به كوفه و شام به اسارت برده شـد.(492) حـضـرت سـكـيـنـه در تـوقـّفـگـاه ((قـصـر بـنـى مقاتل )) كه سپاه عمربن سعد مشغول استراحت و تهيّه ى آب بودند، تنها به سوى درختى رفت و انـدكـى خوابيد. در اين هنگام ، دشمن زبون ، كاروان اسيران را حركت داده و سكينه در بيابان جا مـانـد. درخـواسـتِ هـم مـحـمـلِ او، فاطمه بنت الحسين (ع ) از ساربان مبنى بر توقّف كاروان بى نـتيجه ماند و قافله ى اسيران حركت كرد. ولى پس از طىّ مقدارى از مسير و با اصرارِ فاطمه ، ساربان ، شتر را نگه داشت و سكينه به كاروان ملحق شد.(493)
سكينه در مجلس يزيد:
امـام مـحمد باقر (ع ) مى فرمايد: چون ذرّيه و اهل بيت امام حسين (ع ) را در روز وبا وضعى خاصّ به مجلس يزيد بردند، مردم جفاكار شام گفتند: اسيرانى نيكوتر از اينان نديده ايم . حضرت سكينه كه ريسمان به كتفش بسته بودند فرمود: ما اسيران خاندان پيامبريم .(494)
گـردانـنـدگـان مـجـلس يـزيـد، سـكـيـنـه را جـايـى نـشـانـده بـودنـد كـه سـر بـريـده پـدر را نـبـيـنـد.(495) ولى وقـتـى تلاش كرد تا آن را ببيند يزيد با چوب خيزران بر لب و دنـدان مـبـارك پـدرش مى زد. صداى گريه