 جـمـلگـى گـريـسـتـنـد. اهل خانه يزيد هم گريه كردند به طورى كه صداى گريه شان بلند شد.(556) وى هـمـچـنـيـن مـى گـويـد: چـون مـا را بـه كـاخ يـزيـد بـردنـد، در مـقـابل او نشستيم دلش به حال ما سوخت ، مردى سرخ رو از مردم شام برخاست و گفت : اى يزيد اين دختر را به من ببخش (مقصودش من بودم ) و من هم دخترى زيبا بودم ، به خود لرزيدم ، گمان كـردم چـنـين كارى خواهد شد. پيراهن عمه ام زينب را گرفتم ،(557) عمّه ام مى دانست چنين كـارى نـخـواهـد شـد، لذا به آن مرد شامى خطاب كرد و گفت : به خدا دروغ گفتى ، خود را پست كـردى ، سوگند به خدا اين كار نه براى تو و نه براى يزيد خواهد بود. در اين هنگام يزيد در خشم شد و به زينب گفت : تو دروغ گفتى همانا اين كار به دست من است ، اگر بخواهم آن را انـجـام خـواهـم داد. زيـنـب (س ) گـفـت : هـرگز خدا اين كا را به دست تو نداده جز اينكه از دين ما بـيـرون روى و به آيين ديگرى در آيى ! يزيد در اثر خشم فراوان به جوش آمد و گفت : با من چنين سخن مى گويى ، پدر و برادرانت از دين بيرون رفته اند، زينب گفت : اگر مسلمانى ، تو و پـدر و جـدّت بـه ديـن خـدا و آيين پدر و برادرم هدايت گشته ايد. يزيد گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا، زينب فرمود: تو اكنون امير و فرمانروايى هرچه خواهى بگو و هرچه مى خواهى انجام بـده ، بـه سـتـم دشنام مى دهى و به سلطنت خود بر ما چيره مى شوى ، يزيد از سخنان حضرت زينب شرمنده گشت و خاموش شد. پس آن مرد بار ديگر درخواست خود را تكرار كرد، يزيد گفت : دور شو، خدا مرگت بدهد.(558)
54 ـ فاطمه بنت على (ع )
فـاطـمـه يكى از دختران اميرالمؤ منين (ع ) مى باشد كه با محمد حنفيه از يك مادرند و مادرشان امّ ولد بـوده اسـت .(559) وى ابـتـدا، هـمـسـر مـحـمـدبـن ابـى سـعـيـد بـن عقيل بود و فرزندى به نام حُمَيْده به دنيا آورد، پس از محمد به همسرى سعيدبن اسودبن ابى البـخـتـرى درآمـد كه فرزندانى به نامهاى برّه و خالده به دنيا آورده ، سپس ‍ منذربن عبيدة بن زبـيـربـن عـوام او را بـه عـنـوان هـمـسـر خـود انـتـخـاب نـمـود و عـثـمـان و كـنـده از او مـتولّد شده اند.(560)
فـاطـمـه بـنـت عـلى (ع ) از جمله زنانى بود كه در كربلا حضور داشت و به اسارت لشكريان يزيد در آمد.(561)
حـرث بـن كـعـب از فـاطـمـه دخـتـر عـلى (ع ) ايـن روايـت را نقل مى كند: يزيد ملعون فرمان داد تا زنان اسير را به همراه على بن الحسين (ع ) در جايى مسكن بدهند كه از سرما و گرما در امان نباشند، آنان نيز چنين كردند، به طورى كه صورتهاى اسرا پوست انداخت . وى همچنين گفته : بعد از شهادت امام حسين ، در بيت المقدس از زير هر سنگى كه بـلنـد مـى كـردنـد خـون تـازه جـارى مـى شد و مردم خورشيد را بر روى ديوارها به رنگ سرخ ديدند مانند پارچه هاى زرد رنگ .(562)
بـرخـى از مـنـابـع چـنـيـن نـقـل كـرده انـد: هـنـگـامـى كـه اسـرا و اهـل بيت (ع ) وارد مدينه شدند. فاطمه بنت على (ع ) به خواهرش زينب (س ) گفت : اين مرد دينى نـعـمان بشير، نسبت به ما نيكى كرد، آيا نزد تو چيزى هست تا به عنوان صله به او بپردازيم ؟(563)
بـنـا بـه گـفـتـه بـرخـى از مـنـابـع فـاطـمـه بـنـت عـلى (ع ) در سال 117 از دنيا رفت .(564)
55 ـ فاطمه صغرى
فـاطـمـه صـغـرى را بـرخى از مورخين به عنوان دختر امام حسين (ع ) مى شمارند. درباره او ميان مـورخـيـن اخـتـلاف اسـت . بـرخى از ايشان مى گويند فاطمه صغرى دختر امام حسين (ع ) در هنگام شـهـادت آن حضرت در مدينه بود و خبر شهادت پدر بزرگوار خويش را از پرنده اى شنيد كه بـال و پـرش را بـه خـون حسين (ع ) آغشته كرده و روى ديوار خانه شان در مدينه نشسته بود. فـاطـمـه نـاراحـت شـد و شـروع كـرد بـه گـريـه كـردن و اشـعـارى را خـوانـد كـه اول بيت آن ، اين است :
نَعَبَ الْغُرابُ فَقُلْتُ: مَنْ تَنْعاهُ وَيْلَكَ يا غُرابُ... .(565)
كـلاغ خـبـر مـرگ آورد. گـفتم : خبر مرگ چه كسى را آوردى ؟ گفت : حسين (ع ) دركربلاشهيدشده است .
در مـقـابـل ، بـرخى مى گويند دخترى از امام حسين (ع ) به نام فاطمه صغرى در كربلا حضور داشت و از وى چنين نقل مى كنند: روز عاشورا من جلوى خيمه ايستاده بودم . اجساد پدر و كشته ها را نـگاه مى كردم . با خود گفتم : اين مردم با ما چه خواهند كرد، آيا اسيرمان مى كنند؟ يا مى كشند؟ هـمـين هنگام مردى سوار بر اسب از راه رسيد، زنان را با كعب نيزه مى زد، زيور آلات و چادر آنها را بـه غارت برد، زنان هر كدام به ديگرى پناه مى بردند و فرياد سر مى دادند: وا جدّاه ؛ وا ابتاه ؛ وا علياه . من به خود لرزيدم . به جانب چپ و راست نگاه مى كردم ، ناگاه عمه ام را ديدم ، از ترس اين كه آن ستمكار سوى من بيايد به طرف عمّه ام رفتم . ناگاه آن بى حيا به سويم آمد، گريختم كه شايد از دستش نجات پيدا كنم ولى او خود را به من رسانيد كعب نيزه را بين دو كـتـفـم فـرود آورد كـه من برو افتادم ، آن بى رحم آمد چادر از سرم ربود، گوشواره از گوشم كـشـيـد و گوشم را پاره كرد، خون بر سر و صورت من جارى شد، بيهوش افتادم ؛ در اين بين عمّه ام را بالاى سرم مشاهده كردم كه مى گريد و مى گويد: عزيزم از جاى برخيز تا ببينم كه بـر سـر دخـتـران بـى ياور و برادر بيمارت چه آمده ؟ عرض كردم آيا پوشش نزد شما هست تا سـرم را بـپـوشـانـم (يـا عـمـتـاه هل من خرقة استر بهاراءسى عن اعين النّظار؟ فقالت : يا نبتاه و عـمـّتـك مـثـلك ) يـعـنـى عـمـه ات مانند تو مى باشد من ديدم سر آن مظلومه هم مكشوف و بدنش از ضـرب تـازيـانـه و كـعب نيزه كبود گرديده . وقتى به خيمه رسيديم ، ديدم تمامى خيمه ها را غارت كرده اند. برادرم على بن الحسين (ع ) را ديدم كه از گرسنگى و تشنگى و طغيان درد بر روى زمين افتاده و توان نشستن ندارد. از مشاهده اين حوادث ما براى او گريه مى كرديم او هم به حال ما گريه مى كرد.(566)
شمارى از مورخين خطبه اى را كه در كوفه بعد از حضرت زينب خوانده شده به فاطمه صغرى نـسـبت مى دهند(567) كه ما آن را در عنوان فاطمه بنت الحسين (ع ) آورديم . از طرفى در مـنـابـع مـعـتبر و متقدم چنين آمد كه يكى از فرزندان امام حسين فاطمه است و ديگر عنوانى به نام فـاطـمه صغرى ديده نشد.(568) شايد آوردن قيد صغرى به خاطر حضور فاطمه بنت عـلى (ع ) در كـربـلا و جـمـع اسـيـران بـود، نه اينكه امام حسين دو فاطمه داشته يكى صغرى و ديگرى كبرى ؛ كه چنين نيست .
پـس آن چـه مـسلم است اين كه يك دختر از امام حسين به نام فاطمه در كربلا حضور داشته و جزء اسـيـران بـوده اسـت . بـسـيارى از منابع تحت عنوان فاطمه بنت الحسين از ايشان نام برده اند و بـرخـى تـحـت عـنـوان فـاطمه صغرى ، اما درباره حضور فاطمه صغرى در مدينه مدرك معتبر و مهمى جز ناسخ ندارد.
بـنـا بـر گـفـتـه بـرخـى از مـورخـيـن ، فـاطـمـه صـغـرى در سـال سـى ام هـجـرى بـه دنـيـا آمـده و در واقـعـه كـربـلا در حـدود سـى سـال سـن داشته و در سال 110 هجرى وفات يافته است . در پشت قبر سكينه (س ) و ام كلثوم (س )، سمت چپ آن ، قبرى است منسوب به فاطمه صغرى (ع ) دختر امام حسين (ع ).
در بيشت