.
قـاضـى لغـمـان مـى گـويـد: ((شـمـارى از كـوفـيـان بـه طـور پـنـهـانـى بـا مـسـلم بـن عقيل ـ رحمة اللّه عليه ـ بيعت كردند.))(115)
دينورى مى گويد: مسلم بن عقيل پيوسته از كوفيان بيعت مى گرفت ، تا آن كه هجده هزار مرد، پنهانى و آرام با او بيعت كردند.))(116)
فـتـّال نـيـشـابـورى مـى نـويـسـد: ((شـيـعـيـان نـزد مـسـلم بـن عقيل در رفت و آمد بودند، تا آن كه جاى او آشكار شد و خبر آن به لغمان بن بشير، والى كوفه رسيد.))(117)

نخستين اجتماع كوفيان با مسلم
طـبرى مى گويد: آنگاه مسلم پيش رفت تا به كوفه در آمد و در خانه مختار بن ابى عبيد، كـه امروز به خانه مسلم بن مسيّب مشهور است ، وارد گرديد. شيعيان نزد وى در رفت و آمد بودند. همين كه گروهى نزد وى گرد مى آمدند، نامه حسين (ع ) را برايشان خواند و آنان آغاز به گريستن كردند...)).(118)
در ايـن اجـتـماع نخست ، يكى از نمودهاى ثابت جامعه كوفه يعنى اندك بودن شمار مؤ منان راسـتين و آنهايى كه از بند اسارت ((ضعف روحى )) و بيمارى ((دوگانگى )) و ((دوستى دنـيـا و بى ميلى نسبت به مرگ )) آزادند، خود را نشان داد. با وجود كثرت اجتماع كنندگان بـه ظـاهر شيعه ، تنها سه تن پايدار ماندند. آن سه تن بزرگانى بودند كه آمادگى كامل خود را براى امتثال فرمان مسلم و فدا شدن در اين راه را اعلام داشتند؛ و سرانجام نيز رفتند و در كربلا به شهادت رسيدند.
طـبـرسـى داسـتـان را ايـن گـونـه ادامـه مـى دهـد: ((... آنـگـاه عابس بن ابى شبيب شاكرى بـرخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت : "اما بعد، من از مردم چيزى به شما نمى گويم و نمى دانم كه در دل آنها چه مى گذرد! تو را به آنان نمى فربيم ! به خدا سوگند من آن چـيـزى را بـر زبان مى آورم كه خود بدان باور دارم ؛ به خدا سوگند هرگاه مرا فرا بـخـوانيد، اجابت مى كنم و با دشمنانتان مى جنگم و آن قدر در راه شما شمشير مى زنم تا خـداونـد را ديـدار كـنم و از اين كار مقصودى جز آنچه در نزد خداوند است ندارم ! سپس حبيب بـن مـظـاهـر فـقـعـسـى بـرخـواسـت و گـفـت : خـدايـت رحـمـت كـنـد، آنـچـه را در دل داشتى در كوتاه سخنى بيان كردى ! آنگاه گتف : به خداى بى همتا سوگند كه من نيز عقيده او را دارم ! پس از آن حنفى نيز مانند همين سخن را بر زبان آورد!))(119)
در ايـن اجـتـمـاع نـمـود ديـگرى هم بود كه خود را مخفيانه و شرم آگين نشان داد، هرچند كه بـزرگ تـريـن و روشـن تـريـن نمود جامعه كوفه بود. اين نمود همان وجود انبوه جمعيتى بـود كـه حق را دوست مى داشت ولى حاضر به جانبازى در راه آن نبود! نمود ((سستى )) و ((ضـعـف روحـى )) كـه مـوجـب شـد شـيـطـان بـر هـمـه ايـن مـردم چيره گردد؛ و پسر و دختر پيامبرشان را بكشند!
حـجـاج بـن عـلى بـه نـقـل از مـحـمـّد بـن بـشـر هـمـدانـى ـ شـاهـد عـيـنـى و ناقل داستان اين اجتماع ـ گويد: من به محمّد بن بشير گفتم : آيا تو هم در آن اجتماع چيزى گـفـتـى ؟ گـفـت : مـن دوست مى داشتم تكه يارانم پيروز شوند؛ ولى كشته شدن را دوست نمى داشتم ! و نخواستم دروغ بگويم !))(120)

ديدارهاى پياپى با مسلم
دسـتـه هـاى شـيـعـيـان كـوفه پى در پى به ديدار مسلم مى آمدند. او نامه امام (ع ) را بر ايـشـان مى خواند و آنان مى گريستند و مى گفتند: ((به خدا سوگند آن قدر در برابرش شمشير مى زنيم تا همه كشته شويم !))(121)

نامه مسلم (ع ) به امام (ع )
شـمـار بيعت كنندگان كوفه با مسلم روز به روز افزايش مى يافت . پس از آن كه شمار آنـهـا بـه هجده هزار تن رسيد(122)، مسلم موضوع را به امام (ع ) نوشت . او نامه را بـه وسـيـله قيس بن مسهّر صيد او مى فرستاد و عابس بن ابى شبيب شاكرى و غلامش ، شوذب ، را نيز با او همراه ساخت . متن نامه چنين بود:
((امـا بـعـد، راهـنـمابه كسان خويش دروغ نمى گويد، هجده هزار تن از كوفيان با من بيعت كـرده اند. همين كه نامه ام به تو رسيد در آمدن شتاب كن كه مردم همه با شما هستند و به خاندان معاويه ، نظر و تمايلى ندارند، والسلام .))(123)

شخصيت نعمان بن بشير
بـا افـزايـش شـمـار بيعت كنندگان با مسلم و گرد آمدن مردم در پيرامون وى ، قضيه ميان مـردم كـوفـه پـيـچـيـده و داسـتـان مسلم و قضيه انتظار مردم براى آمدن امام (ع )، بحث روز مـسـاجـد، خـانـه هـا و كـوچـه و بـازار گرديد. چون كار بالا گرفت و پرده ها كنار رفت ، نعمان بن بشير بن سعد خزرجى (124)، والى وقت كوفه ، از تحولات جديد با خبر شد و خطرى ناگهانى را احساس كرد. آنگاه منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد، اى مردم تقواى الهى پيشه كنيد و به سوى فتنه و جدايى مشتابيد؛ زيرا كه در آنـهـا مـردان هـلاك مـى شـونـد، خـون هـا ريـخـتـه مـى شـود و امـوال غـصـب مـى گـردد. وى كـه بردبار و پارسا و عافيت طلب بود در ادامه گفت : من با كـسـى كه با من سر جنگ ندارد نمى جنگم ؛ به كسى كه بر من يورش نياورد يورش نمى بـرم ، مـن شـمـا را نـاسزا نمى گويم ، سر به سر شما نمى گذارم و كسى را به سبب امـور بى اهمّيّت و گمان و تهمت مؤ اخذه نمى كنم . ليكن اگر شما از من روى برگردانيد و بـيـعـتـتـان را بـشـكـنيد و با امام خويش به مخالفت برخيزيد به خداى يگانه سوگند، مـادامـى كـه قـبـضـه شـمـشير در دستم باشد شما را با آن مى زنم هرچند كسى از شما مرا يـارى نـكـنـد. امـيـدوارم حـق شـنـاسـان ، مـيـان شـمـا از آنـهـايـى كـه باطل آنها را از بين مى برد، بيشتر باشند.))(125)
چـون خـطبه اش به پايان رسيد، يكى از هم پيمانان و مزدوران بنى اميه به نام عبداللّه بـن مـسلم بن سعيد حضرمى اعتراض كرد و گفت : ((چيزى را كه در پيش روى دارى جز ستم اصلاح نمى كند! اين تصميمى كه تو درباره دشمنانت گرفته اى ، راءى افراد ناتوان اسـت ! نـعمان گفت : اگر من در اطاعت خداوند باشم و از افراد ناتوان به شمار آيم بهتر اسـت از آن كـه عـزتـمـنـد بـاشـم ولى در مـعـصـيـت خـداونـد بـه سـر بـبـرم . آنـگاه فرود آمد.))(126)
از آن روز بـه بـعـد مـزدوران و جـاسـوسان اموى در كوفه (127) پيوسته اخبار مـربـوط به حوادث كوفه و موضعگيرى نعمان بشير نسبت به آن حوادث را به يزيد در شـام گـزارش مـى دادنـد. مـجـموعه گزارش هاى ياد شده به يزيد اين طور مى گفت ((كه اگر به كوفه نياز دارى مردى نيرومند را بدانجا فرست تا فرمانت را به اجرا در آورد و بـا دشـمنانت همانند خودت رفتار كند. زيرا نعمان بن بشير مردى است ناتوان يا آن كه خود را ناتوان وانمود مى كند!))(128)

اشاره
نـعمان بن بشير نه دوستدار اهل بيت بود و نه گرايشى به آنها داشت .(129) او و پـدرش در يارى جريان نفاق ، پس از رحلت پيامبر(ص )، تاريخ سياه و بلندى دارند. نـعـمـان گـرايش عثمانى داشت و آشكارا نسبت به على (ع ) كينه مى ورزيد و از وى بد مى گـفـت . در جـنـگ هـاى جـمـل و صـفـيـن بـا او جـنـگـيـد و در رهـبـرى جـريـان نـفـاق بـه طـور كـامـل پـيـرو سـيـاسـت مـعـاويـه بـود، ((از نـشـانـه هـاى اين سياست اين بود كه معاويه از رويـارويـى آشكار با امام حسين (ع ) پرهيز مى كرد. چنانچه معاويه ناچار به رويارويى آشكار مى گشت و بر امام 