"text" href="w:text:994.txt">دورنماى پيروزى حسينى</a><a class="text" href="w:text:995.txt">مقطع دوران ظهور</a><a class="folder" href="w:html:996.xml">امام حسين (ع) پس از برادرش امام حسن (ع) </a><a class="folder" href="w:html:1000.xml">روش امام حسين (ع) در دوران معاويه </a><a class="folder" href="w:html:1005.xml">داستان آغاز انقلاب </a><a class="folder" href="w:html:1009.xml">آغاز سفر (پيروزى با شهادت ) </a><a class="folder" href="w:html:1014.xml">پاورقی </a></body></html>نام کتاب : با کاروان حسيني جلد ۱

نویسنده : علي الشاوي

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:986.txt">تعريف</a><a class="text" href="w:text:987.txt">منافقان اهل كتاب</a><a class="text" href="w:text:988.txt">نتايج سقيفه </a><a class="text" href="w:text:989.txt"> پيامدهاى دوران عثمان</a></body></html>تعريف

نـفـاق بـه مـعـنـاى [بـه دروغ ] آشـكار كردن ايمان و پوشاندن و در پرده نگه داشتن كفر است . بـنـابـر اين منافق به كسى گفته مى شود كه كفر خويش را پنهان مى دارد و بر آن سرپوش مى نهد و به دروغ اظهار ايمان مى كند. نفاق واژه اى اسلامى است و اعراب پيش از اسلام با مفهوم ويژه اين واژه آشنا نبودند، گرچه اصل آن در زبان عربى رواج داشت .(1)

سردمدار خاطيان از آغاز تا پايان

جريان نفاق چگونه در جامعه اسلامى آغاز گرديد؟ و آيا اين جريان در جايى از تاريخ زندگى مسلمانان پايان پذيرفته است ؟

يـك نـظـريـه مـشـهـور مـى گـويـد: (جـريـان نـفـاق بـا مـهـاجـرت پـيـامـبـر (ص) بـه مـدينه و تـشـكـيـل دولت اسـلامـى در ايـن شـهـر آغـاز شـد.)؛ و ايـن جـريـان تـا واپـسين روزهاى زندگى پيامبر(ص) ادامه يافت .

ايـن نـظـريه كه بر پايه عامل (ترس ) از اقتدار و شوكت اسلام و مسلمانان مبتنى است بر اين باور است كه زير تاءثير اين عامِل ، كسانى كه در حقيقت كافر بودند، پس از ورود به اسلام ، بـه نـفـاق روى آوردنـد؛ بـه ايـن تـرتـيـب كه با مؤ من وانمود كردن خود در ظاهر، كفرشان را پوشيده مى داشتند.

مـنـحـصـر دانـسـتن [شكل گيرى پديده ] نفاق به عامل ترس ، ضرورتا به اين جا مى انجامد كه گـفـتـه شود: جريان نفاق هنگامى در جامعه اسلامى پديد آمد كه اين دين مبين از قدرت و شوكت و نيروى قهر و غلبه برخوردار گرديد.

اما يك تاءمل ساده نشان مى دهد كه نفاق انگيزه نيرومندترى جز ترس داشته و آن (طمع ) بوده اسـت . بـراى مثال طمع به آينده اسلام چيزى نيست كه در مدينه منوره پديد آمده باشد، بلكه از هـمـان روزهـاى آغـازيـن ظـهور اسلام در مكّه مكرمه شكل گرفته است ؛ زيرا در ميان اعراب كسانى بودند كه نسبت به واقعيّت سنّت هاى اجتماعى و قانون منازعه و آينده آگاهى و شناخت داشتند؛ و مـى دانـسـتـند كه دعوت بى رونق پيامبر(ص) در مكّه ، به زودى پيروز خواهد شد و آوازه اش در همه جا خواهد پيچيد.

پژوهنده در تاريخ دعوت اسلامى و سيره نبوى به آسانى [و با اندكى تحقيق ] به مصاديق اين حـقـيـقـت مـى رسـد. چـنان كه يكى از مردان بنى عامر بن صعصعه پرده از اين حقيقت برداشته مى گـويـد: (بـه خـدا سـوگند، اگر من اين جوان قريشى را در اختيار مى داشتم ، همه عرب را به وسيله او مى خوردم .) وى به رسول خدا(ص) چنين پيشنهاد كرد: (اگر ما با تو بيعت كنيم و آن گاه خداوند تو را بر مخالفانت پيروز سازد، آيا مى پذيرى كه پس از تو قدرت و جانشينى از آن مـا بـاشـد؟) حضرت در پاسخ فرمود: (جانشينى من امرى الهى است و او در هر جا كه خود بـخـواهـد قرارش مى دهد.) مرد عامرى گفت : آيا مى خواهى [راضى هستى ] كه اعراب گلوى ما را به خاطر تو ببرند و پس از آن كه خداوند تو را پيروز كرد قدرت از آن ديگران باشد؟ ما را به قدرت تو نيازى نيست ؛ و [با اين استدلال ] دعوت آن حضرت را نپذيرفتند.(2)

هـمـچنين در ميان اعراب افراد با نبوغى بودند كه از همان آغاز ظهور اسلام دريافتند كه اين دين در آينده موقعيّتى ممتاز خواهد داشت . نيز كسانى از آنها با يهوديان و مسيحيانى كه اخبار جنگ ها و حوادث آينده را از پيشينيان خود به ارث برده بودند، ارتباط نزديك داشتند. آن گونه كه در قـرآن كـريـم آمـده اسـت ، اهـل كـتـاب حـتـى بـه ويـژگى هاى جسمى و روحى پيامبر(ص) آگاهى كـامـل داشـتـنـد: (اَلَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ اءَبْنَاءَهُمْ)(3) و در گفت و گو با مردم ، او را پيامبر خاتم و پيروز معرفى كردند.

هـنـگـامـى كـه پـيـامـبـر اكـرم (ص) بـه رسـالت مـبـعـوث شـد، اهـل كـتـاب ايـن مـوضـوع را با برخى اعراب در ميان گذاشتند و تاءكيد ورزيدند كه آينده از آن پيامبر اسلام و دعوت تازه اش ‍ خواهد بود.

چشمداشت به آينده ، از انگيزه هاى قوى پيوستن به اسلام و درآمدن زير پرچمش بود؛ و اعراب در مـوضـوع هـاى اعـتـقـادى و حـوادث مـربـوط بـه آيـنـده بـر آراى اهل كتاب اعتماد مى كردند.

بـراى مـثـال ، بـرخـى از افـراد قـبـيـله كـنـده بـا ايـن سـخـن اهل كتاب كه (به زودى پيامبرى از مكّه ظهور خواهد كرد كه روزگارش نزديك است ) به حقانيت دعوت پيامبر(ص) پى بردند.(4)

پـس از آن كـه رسـول خدا(ص) دعوتش را به قبيله بنى عيس عرضه كرد، گروهى از آنان نزد يهوديان فدك رفتند و نظرشان را در اين باره جويا شدند.(5)

در روايـتـى آمـده اسـت كـه در يـكـى از سفرهاى تجارى ابوبكر به شام ، يكى از راهبان ، هنگام ظـهـور پـيامبر(ص) را در مكّه به او خبر داد؛ و به او دستور داد كه در شمار پيروان آن حضرت درآيد. وى چون از سفر بازگشت ، مطلع شد كه پيامبر (ص) مردم را به سوى خداوند دعوت مى كند و بى درنگ نزد آن حضرت رفت و اسلام آورد.(6)

عـثـمـان بـن عـفان گويد كه او در يكى از دروازه هاى شام از زنى كاهن شنيد كه احمد(ص) ظهور كـرده اسـت ، آن گـاه بـه مـكـّه بازگشت ، ديد كه پيامبر(ص) مبعوث گشته و مردم را به سوى خداوند عزّوجلّ دعوت مى كند.(7)

دربـاره اسـلام طـلحـة بـن عـبيدالله گويند: در بُصرى بود كه از راهبى شنيد پيامبرى به نام احـمـد ظـهـور كـرده اسـت . چون به مكّه رفت ، شنيد كه مردم مى گويند: محمد پسر عبدالله ادعاى پـيـامـبـرى كـرده اسـت . آن گـاه نـزد ابوبكر رفت و موضوع را از او جويا شد. او نيز وى را از موضوع آگاه ساخت و نزد پيامبر(ص) برد؛ و طلحه اسلام آورد.(8)

برخى از صحابه ، بر حفظ پيوند محكم با يهود و كمك گرفتن از انديشه آنان چنان اصرار و پـافـشـارى داشـتند كه جراءت كردند با كمال جسارت ، صفحاتى از تورات را بياورند و بر پيامبر(ص) بخوانند و بدين وسيله آن حضرت را به شدّت بيازارند! در خبر آمده است :

عمر بن خطاب [به نزد حضرت ] آمد و گفت : من نزد يكى از برادران يهوديم (از قريظه ) رفتم و او سـخـنـان پـرمـعـنـايـى را از تـورات بـرايـم نوشت ، آيا اجازه مى دهيد كه آن را براى شما بـخـوانـم ؟ (راوى گـويـد) چـهـره رسـول خـدا(ص) دگـرگـون شـد؛ و عـبـدالله گـفـت : خـدا عـقـل تـو را مـسخ كند آيا رنگ رخسار پيامبر(ص) را نمى بينى ؟ در اين هنگام عمر گفت : رضايت دادم بـه ايـن كـه اللّه ، پـروردگـارم و اسـلام دينم و محمد(ص) پيامبرم باشد. گويند: در اين هـنـگـام چـهـره پـيـامـبـر(ص) باز