 شد و فرمود: به آن كه جانم به دست اوست سوگند، چنانچه موسى در ميان شما پيدا شود و شما مرا رها و از او پيروى كنيد، گمراه شده ايد! شما سهم من از امّت ها و من سهم شما از پيامبرانم .(9)

ايـن ارتـبـاط با اهل كتاب و تاءثير پذيرى از آنان ، حتى در درون خانه نيز موجبات آزار و اذيت پيامبر(ص) را فراهم مى آورد؛ چنان كه نقل شده است : روزى حفصه ، همسر پيامبر(ص)، نوشته اى از داسـتـان يـوسـف را كـه بـر اسـتـخـوانـى نوشته شده بود نزد آن حضرت آورد و آغاز به خواندن آن كرد رسول خدا(ص) فرمود: (به آن كه جانم در دست اوست سوگند، در حالى كه من در مـيـان شـمـا هـسـتـم ، اگـر يـوسـف هـم بـيـايـد و شـمـا از او پـيـروى كـنـيـد، گـمـراه شـده ايد!)(10)

برخى از صحابه نيز به اين دليل بر حفظ ارتباط نزديك و محكم با يهود و نصارى پاى مى فـشـردنـد كـه اگـر روزى مـسـلمـانـان بـه سـخـتـى شـكـسـت بخورند، يا نشانى از ناتوانى و افـول قـدرت و زوال اقـتـدارشـان ديـده شـود، از آن اسـتـفـاده كـنـنـد. سـدّى گـويـد: هـنگامى كه رسول خدا(ص) در جنگ احد زخمى شد، عثمان گفت : من بايد به شام بروم و از دوست يهوديم در آن جـا امـان بـگيرم ، زيرا بيم آن دارم كه روزگار به نفع يهود ورق بخورد.طلحة بن عبيدالله نيز گفت : من بايد به شام بروم و از دوست نصرانى خود در آن جا امان بگيرم زيرا بيم آن دارم كـه روزگـار بـه نـفـع مـسيحيان ورق بخورد. سدى گويد: يكى از آن دو قصد داشت كه يهودى شود و ديگرى مسيحى .(11)

مـراتـب طـمـع مـنـافـقـان از ورود بـه اسـلام ، در مـوارد زيـر قابل تصوير است :

1ـ رسيدن به رهبرى و حكومت و سلطه بر جامعه ، به منظور اشباع غريزه سلطه جويى . علامه طـبـاطـبـائى در ايـن بـاره مـى گـويـد: در مـيـان جـوامـع مـردان بـسـيـارى ديـده مى شوند كه به دنـبـال هـر دعـوتـگـرى راه مـى افـتـنـد و بـر گـرد هـر فريادى تجمع مى كنند. بدون آن كه از نيروهاى مخالف هر چند توانا باشند پروا كنند. اينان با اصرار تمام زندگى خود را به خطر مى اندازند، به اين اميد كه روزى هدفشان را به اجرا درآورند و بر مردم حكومت كنند و اداره امور را بـه تنهايى در دست گيرند و در زمين از ديگران برتر باشند...)(12) اين دسته از مـنـافـقـان نـيـز بـراى مصالح اسلام تا جايى كه در راستاى هدف هاى مطلوب خودشان باشد تـلاش مـى كنند. علامه طباطبائى مى گويد: (پى آمد چنين نفاقى جز دگرگون كردن اوضاع و كـمـيـن كردن عليه اسلام و مسلمانان و فاسد كردن جامعه دينى نيست . حتى چنين منافقانى ، تا آن جا كه بتوانند جامعه را تقويت مى كنند و مال و مقامشان را در راه آن فدا مى سازند، به اين منظور كه اوضاع جامعه به سامان آيد و براى بهره بردارى خودشان آماده شود و آسياب امور مسلمانان در راسـتـاى مـنافع شخصى آنان به گردش درآيد. آرى اين گونه منافقان هرگاه متوجّه شوند كه چيزى امنيت و اقتدار آنان را به خطر مى اندازد، با آن به مخالفت بر مى خيزند و كارشكنى مى كنند تا اين كه امور را به مجراى هدف هاى فاسد خودشان باز گردانند.)(13)

تـدبـّر كـافـى در تـاريـخ صدر اسلام ، به ويژه سيره شريف نبوى بر پيشانى بسيارى از صـحـابـه مـهـر ايـن اتـهـام را مى زند كه اسلامى طمع ورزانه داشته اند نه ايمانى خالصانه !زيـرا تحليل وقايع و رويدادهاى اين دوره به روشنى نشان مى دهد كه رفتار و موضع گيرى هاى اين دسته از صحابه ، مصداق بارز رفتار منافقان است .

2ـ دسـت يـافـتـن بـه جـايـگـاه مـعـنـوى در دل حـكـمـرانـان يـا مـسـلمـانـان بـه منظور (تخريب از داخـل )؛ و مـصـداق آن كـسـانـى هـسـتـنـد كـه اهـل كـتـاب در صـفـوف جـامـعـه اسـلامـى وارد كردند. مثل (كعب الاحبار) يهودى و (تميم دارى ) مسيحى .

3ـ رسيدن به اهدافى كم اهميت تر، مثل غنايم ، رشد و توسعه منافع شخصى در پرتو مصالح اسـلامـى يـا حـمـايـت از قوميت و امثال آن . مصاديق اين نوع طمع ورزان ، سودپرستانى هستند كه شمار آنان نيز فراوان است .

عـلاوه بـر اين ها كسانى بودند كه در آغاز به اسلام ايمان آوردند، اما در ادامه راه پس از روبه رو شـدن بـا دشـوارى هـاى فـراوان و ديـدن صـدمـه هـاى بـزرگ و يـا امـثـال شـبـهـه هـاى گـمـراه كـنـنده اى كه در نبوّت رسول خدا(ص) ايجاد ترديد مى كرد، از دين برگشتند، اما بى دينى شان را از روى ترس يا از سر طمع پنهان كردند. اينان تا هنگامى كه كفر و ارتدادشان را پنهان مى داشتند منافق به شمار مى آمدند.

وقـوع چـنـيـن حـالتـى هـم در مكّه مكرّمه و پيش از هجرت به مدينه و هم پس از هجرت و برپايى دولت اسلامى در مدينه منّوره و پيرامون آن امكان داشته است .

از آنـچـه گذشت به روشنى درمى يابيم كه جريان نفاق با ورود پيامبر اكرم (ص) به مدينه مـنـّوره آغـاز نـشد، بلكه از همان آغاز ظهور اسلام در مكّه مكرّمه در صف جامعه اسلامى نفوذ كرد؛ و پس از ورود پيامبر اكرم (ص) به مدينه و تشكيل دولت اسلامى به صورت يك پديده خطرناك اجتماعى ظاهر شد.

تـا ايـن جـا درباره آغاز پيدايش جريان نفاق سخن گفتيم ؛ و درباره زمان تداوم آن ، يك نظريه مـشـهـور مـدعـى اسـت كـه جـريـان نـفـاق تنها تا نزديكى وفات پيامبر(ص) ادامه يافت . اما اين ديدگاه به طور كامل خطا است و واقعيّت هاى تاريخى آن را مردود مى شمارد.

در اين زمينه شايسته است دو موضع را از هم تفكيك كرد:

1ـ از تـلاش هـاى مـنـافـقـان در مـقـابله با مؤ منان خبرى نمى رسيد و آنها توطئه ها و رفتارهاى مخالفت آميزشان را به طور پنهانى انجام مى دادند.

2ـ جـريـان نـفـاق در عـمـل بـه پـايـان رسـيـد و حـضـورش در صـحـنـه هـاى سـيـاسى و اجتماعى زوال يافت .

آرى بلافاصله پس از رحلت پيامبر(ص) و تشكيل سقيفه و انتشار نتايج آن ، ديگر آن رفتارى كـه مـنـافقان در دوران پيامبر(ص) داشتند، به چشم نمى خورد؛ و اين جريان بزرگ و خطرناك اجـتـمـاعـى ، يـكـبـاره پـنـهـان گـرديـد. به راستى چه شد، جريانى كه روزى از چنان نيرويى برخوردار بود كه پيش از جنگ احد سيصد تن از سپاه نهصد يا هزار نفرى اسلام را از ورود به مـيـدان نـبـرد بـاز داشـت ؛(14) و در ديـگر رويدادها نيز مواضع زشت و ذلت بارش را اعـلام مـى كـرد و تـا واپـسـيـن روزهاى زندگانى پيامبر(ص) مكرورزى و دسيسه چينى مى كرد، يكباره پنهان گرديد؟ دليل اين كه پنهان شدند چه بود؟ و چرا ديگر از آنها خبرى نمى رسيد؟

در اين جا سه احتمال وجود دارد:

نـخـسـت ايـن كـه بـگـويـيـم هـمـه افـراد يـا رهـبـران و اعـضـاى فـعـال آن پيش از رحلت پيامبر(ص) نابود يا يكجا كشته شدند. مفهوم چنين احتمالى اين است كه بـگـويـيـم ايـن جـريـان بـه طور كامل از ميان رفت يا اين كه رحلت پيامبر(ص) موجب فلج شدن كـامـل آن گـرديـد. ولى تـاريـخ سـيـره نـبـوى چـنـيـن احـتـمـالى را تـاءيـيد نمى كند و به طور كامل آن را مردود مى شمارد.

دوم ايـن كه بگوييم بلافاصله پس از رحلت پيامبر(ص) و بر اثر اين مصيبت جانكاه ، منافقان بـه شـدّت تـكان خوردند و به خود آمدند و چنان م