تاءثر شدند كه يكباره به خدا روى آوردند و تـوبـه كـردند و همگى خالصانه ايمان آوردند؛ و به اين ترتيب اسلامشان نيكو گرديد. ولى تـاريـخ حـوادث پـس از درگـذشـت پـيـامـبـر(ص)، ايـن احـتـمـال را نـيـز بـه طـور كامل مردود مى شمارد.

احـتـمال سوم اين است كه بگوييم پس از رحلت پيامبر(ص)، جريان نفاق ، زمام امور را خود به دسـت گـرفـت ، يـا اين كه دست كم با اولياى حكومت ، به طور پنهانى به اين تفاهم رسيد كه مـخـالفـت نـورزد و آشـوب و نـاامنى ايجاد نكند، با اين شرط كه آنچه موجب تاءمين امنيت آنان مى شـود نـيـز پـذيـرفـتـه شـود. يـا ايـن كـه پـس از درگـذشـت پـيـامـبـر خـدا(ص) و پـس از تـشـكـيـل سـقـيـفـه جـريان اسلام و جريان نفاق در يك مجرا و راستا قرار گرفتند و بدون عهد و پـيـمـان و بـه صـورت خـودجـوش بـه صـلح رسـيـدنـد و به اين ترتيب برخورد و تعارض و مخالفت از ميانشان رخت بربست !

بـى تـرديد انديشه ورزى و ژرف نگرى لازم در رويدادهاى پايان دوران پيامبر(ص) و آشوب هـايـى كـه بـلافـاصله پس از رحلت ايشان برپا شد، ما را به اين مطلب رهنمون مى گردد كه آنـچـه روى داد از چارچوب احتمال سوم بيرون نيست . البته به شرط آن كه بررسى كننده اين حوادث و كسى كه آنها را مورد ژرف انديشى قرار مى دهد، از سلطه قداست دروغينى كه تبليغات گمراه كننده امويان ، پيش از مرگ صحابه مشهور، برايشان ، ابداع كرده است بيرون باشد.

شاخص هاى جريان نفاق

1ـ حزب سلطه

بـراى اثـبات اين موضوع كه گروهى از صحابه در دايره نفاق قرار مى گيرند، همين بس كه بـدانـيـم ايـنـان در كـارى كـه رسول خدا(ص) مقرر داشته بود، ايجاد مانع مى كردند، چنان كه خداى متعال مى فرمايد:

(وَ إِذَا قـِيـلَ لَهـُمْ تـَعـَالَوْا إِلَى مـَا اءَنـزَلَ اللّهَُ وَإِلَى الرَّسـُولِ رَاءَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُودا)(15)

و چـون بـه ايـشـان گـفـتـه شـود: (بـه سـوى آنـچـه خـدا نـازل كـرده و بـه سـوى پـيـامـبـر [او] بـياييد؛ منافقان را مى بينى كه از تو سخت روى برمى تابند.

واژه (صـَدّ) در آيـه شـريـفـه بـه مـعـناى روى گردانيدن ، خوددارى ورزيدن و باز داشتن است ؛(16) و انـتـسـاب آن بـه مـنافقان تا هنگامى كه اصرار بر منع داشته از آن خوددارى نـورزنـد، اسـتـمـرار دارد. زيـرا ايمان تنها به فرمانبردارى مطلق از پيامبر(ص) در همه آنچه آورده اسـت و احـسـاس حـرج نـكـردن از آنـچـه مـقـرر داشـتـه اسـت و تـسـليـم كـامـل نـسـبت به فرمان آن حضرت است ؛ و اين از حقايق بزرگ و روشن قرآنى است كه نياز به توضيح ندارد.

حـال چـگـونـه خـواهـد بـود اگـر گـروهـى از صـحـابـه نـه تـنـهـا فـرمـان نازل شده خداوند بر پيامبر(ص) را نپذيرند، بلكه بكوشند كه آن حضرت را از تحقّق آن نيز بـاز دارنـد و مـانع اجرايش بشوند؟ به ويژه آن كه اين فرمان درباره يكى از بزرگ ترين و مهم ترين مسائل اسلامى يعنى قضيه ولايت و خلافت باشد.

رهبران اين حزب در دوران پيش از اسلام ميان قريش گمنام بودند و در پيش آمدهاى مهم و خطرهاى بـزرگ ، مـورد تـوجـّه نـبـودنـد. جايگاه اينان در رهبرى قريش بسيار ضعيف بود، زيرا افرادى پست به شمار مى آمدند و به قبايلى كوچك منسوب بودند.

رهـبـرى گـروه قريش قبل از اسلام با توافق و به طور مسالمت آميز گزينش مى شد، به طورى كـه مـردان بـرجـسـتـه اى از تـيـره هاى معينى از قريش ، زعامت را در اختيار مى گرفتند و رهبران حـزب سـلطـه هـيـچ جـايـگاهى در رهبرى قريش نداشتند، درست خلاف آنچه تبليغات مسموم مدعى بودند كه آنان بزرگوار بودند و خداوند دين خود را با مسلمان شدن ايشان عزت بخشيد. حتى دو تن از بزرگ ترين رهبران اين حزب ؛ به تعبير ابى سفيان بن حرب ، كه در دوره هاى بعد با آنان هم پيمان شد، از دو قبيله بسيار كم ارزش قريش ‍ بودند.

بـنـابـرايـن يقين داشتند كه بيرون از اسلام هيچ جايگاهى در رهبرى و رياست نخواهند يافت ، از ايـن رو بـا تـوجـّه بـه آيـنـده درخـشـانـى كـه از سـوى اهـل كـتـاب و آگـاهـان بـه حـوادث آيـنده براى اسلام پيش بينى شده بود، به اميد آن كه پس از رسول خدا(ص) در مسند رهبرى قرار گيرند، به اين دين پيوستند.

در چـنـيـن شـرايـطـى مـصلحت رهبران حزب در اين بود كه همه آنچه را اسلام تشريع كرده است ، بـجـز مـواردى كـه بـه مـوضـوع خـلافـت و شـخـص خـليـفه پس از پيامبر(ص) مربوط مى شد، بپذيرند.

وجـود آيـه هـاى شـريفه قرآنى درباره ولايت و خلافت و شخص خليفه پس از پيامبر(ص) و اين كه خلافت نيز مانند نبوّت امرى الهى است و مردم در انتخاب خليفه نقشى ندارند، از دشوارى هاى عـمـده اى بـود كـه خـود را بـا آن رودررو مـى ديـدنـد. امـا مـشـكـل بـزرگ تـر آنـان وجود احاديث نبوى در اين باره بود. زيرا كه سخنان آن حضرت در اين زمـيـنـه ، از سـويـى بيان قرآن را روشن مى ساخت و از سوى ديگر، از همان آغاز بر اين موضع متمركز بود كه جانشينان خود را تا برپايى قيامت معرفى كند. آن حضرت از جانشينان خود به نـام يـاد مـى كـرد؛ و تـاءكـيـد ايـشـان بـر شـخـص خـليـفـه اول يـعـنـى امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـلى (ع) جـاى هـيـچ گـونـه تاءويل و انكارى را باقى نگذاشته است .

رسـول خـدا(ص) هـمـزمـان بـا اعـلام نـبـوّت خويش موضوع خلافت و ولايت را نيز مطرح كردند و شـخـص ولىّ و خـليـفـه پـس از خـود را تـعـيين فرمودند. اين موضوع در حديث مشهور به (حديث الدار) در (يـوم الانـذار) آمـده اسـت ، هـمـان حـديـث مـتـواتـرى كـه هـم شـيـعـه و هـم سـنـى آن را نـقل كرده اند. پيامبر(ص) پس از دعوت خويشاوندانش به اسلام با اشاره به اميرمؤ منان ، على (ع)، فـرمـود: (ايـن بـرادر مـن و وصى و جانشين من در ميان شماست ، پس ، از او بشنويد و از او فرمان ببريد)(17)؛ و پس از آن نه تنها هيچ سخنى از ايشان مبنى بر لغو اين نصب الهـى نـقـل نـشـده اسـت ، بـلكـه بـا سـخـنـان و بـيانات پى در پى ، بر اين موضوع كه امامان اهل بيت و در آغازشان على (ع) جانشينان وى هستند، تاءكيد مى ورزيد. از مهم ترين اين حديث هاى مـقـدس و شـريـف مـوارد زيـر را مى توان نام برد: حديث ثقلين ، حديث سفينه ، حديث باب حطه ، حديث نجوم ،(18) حديث منزلت ، خطبه غدير و بيعت در اين روز و سرانجام وصيت نامه اى كـه آن حـضـرت انـدكـى پـيش از رحلتشان قصد داشتند كه براى جلوگيرى از گمراهى امّت بنويسند.(19)

ايـن بـزرگ تـريـن مشكلى بود كه رهبرى حزب سلطه گر را رنج مى داد، از اين رو ناچار بود كه روياروى رسول خدا(ص) قرار گيرد.

اما اين رويارويى در چه زمينه اى مى توانست باشد؟

بـدون تـرديـد تنها راهى كه در دوران رسول خدا(ص) پيش روى آنان قرار داشت ، اين بود كه در هـر فـرصـتـى عـصـمـت پـيـامـبر(ص) را به طور پنهان و آشكارا مورد ترديد قرار دهند و از انـتـشار سخنان آن حضرت به ويژه آنچه به موضوع ولايت و خلافت مربوط مى شد جلوگيرى كنند.

ايـن حـزب ايـن مـسـاءله را مـطـرح كـرد كـه (پـيامبر انسانى است كه در خ