شنودى و خشم سخن مى گـويـد)، ايـن سـخنى بود كه رهبران اين حزب بر سر زبان ها انداختند؛ و بر خواننده آگاه و دانـا روشـن اسـت كـه مـفـهـومـش ايـن اسـت كـه رسـول خـدا(ص) در حـال خـشـنودى كسانى را بيش از آنچه شايسته اند مى ستايد و به آنان منزلتى بزرگ تر از اسـتـحـقـاقـشـان مـى بـخشد! همان طور كه كسانى را در حالت خشم بيش از اندازه نكوهش مى كند. بـنـابر اين در حالت خشنودى و خشم ، از سر هواى نفس سخن مى گويد نه بر اساس آنچه بر او وحى شده است ! ـ پناه بر خدا ـ .

از جـمله اسناد كاشف از اين تبليغِ ترديدبرانگيز روايتى است كه از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل شده است ، وى مى گويد: (من به قصد نگهدارى ، هر چه را كه از پيامبر(ص) مى شنيدم مى نـوشـتم ، ولى قريش مرا از اين كار باز داشتند(!) و گفتند: آيا هر چه را كه از پيامبر(ص) مى شنوى مى نويسى ؟ حال آن كه پيامبر انسانى است كه در حالت خشنودى و خشم سخن مى گويد. مـن از نـوشـتـن خـوددارى ورزيـدم و مـوضـوع را بـه رسول خدا(ص) يادآور شدم . آن حضرت با اشاره به دهان مباركشان فرمودند: (بنويس ، زيرا به خدايى كه جانم در دست اوست سوگند، جز حق چيزى از آن بيرون نمى آيد.)(20)

مـقـصود رهبرى اين حزب از اين تبليغ ‌هاى ترديدبرانگيز، ايجاد مانع بر سر راه پيامبر(ص) بـود. رهـبرى ياد شده با جعل شعار(نبوّت و خلافت در بنى هاشم جمع نمى شود) با بسيارى از دشـمـنـان اسـلام و نـيـز آن دسـتـه از تـيـره هـاى قـريـش كـه بـا اكـراه و عـلى رغـم ميل شان به اسلام درآمده بودند و هنوز هم غرور جاهليت را در سر داشتند، هم پيمان گرديد.

دليل اين كه مانع تراشى ها و تبليغاتِ شك برانگيز، پرداخته رهبرى اين حزب است ، اين بود كـه پـس از رحلت رسول خدا(ص) اين رهبرى طى سه دوره خلافت خود توانست بر گرد سخنان آن حـضـرت ، حـصارى آهنين بكشد و به هيچ كس اجازه دست يافتن به آنها را ندهند، عايشه گفته اسـت : خـليـفـه اول در نـخـستين گام همه احاديثى را كه خودش نوشته بود جمع كرد و آتش زد آن گـاه مـردم را گـرد آورد و گـفـت : شـمـا احـاديـثـى را از رسول خدا(ص) نقل مى كنيد كه درباره آنها اختلاف داريد؛ و اختلاف ميان مردم پس از شما بسيار شـديـدتـر خـواهـد بـود. بـنـابـرايـن از رسـول خـدا(ص) چـيـزى نـقـل نـكنيد، و هر كس از شما [از سخنان ايشان ] پرسيد بگوييد: ميان ما و شما كتاب خداوند است .(21)

از ديـگر مقررات خليفه دوم اين بود كه از مردم خواست همه احاديثى را كه پيش خود دارند نزد او بـيـاورند؛ و چون آوردند، دستور داد همه را آتش زدند.(22) او همچنين دستور داد كه تا او زنـده اسـت هـمـه راويـان حـديـث بـايـد در مـديـنـه سـكـونـت داشـته باشند.(23) به سـربـازانـش نـيـز فـرمـان داد كـه از پـيـامـبـر(ص) چـيـزى نقل نكنند.(24)

خليفه سوم نيز با صدور فرمانى نقل هر حديثى را كه در روزگار ابوبكر و عمر شنيده نشده بود ممنوع ساخت .(25)

هـدف نـهـايى از همه اين سنگ اندازى و بازدارندگى ها اين بود كه سخنان پيامبر(ص) درباره ولايـت و جـانـشـيـنـى و شـخـص خـليـفـه پـس از ايـشـان و مـوقـعـيـّت مـمـتـاز اهـل بـيـت در دوران زنـدگـى و پـس از رحـلت وى در عـمـل باطل و بى اثر گردد. رهبران اين حزب ناچار بودند كه بر هدف اصلى و واقعى خود با ابـزار و روش هـاى گـوناگون سرپوش بنهند. مانند دستاويز قرار دادن ترس از اختلاف ميان مردم و امثال آن كه اگر با دليل و برهان محك زده شود از خانه عنكبوت هم سست تر است .

پـس از گـذشـت روزگـارى پـرالتـهاب معاوية بن ابى سفيان ـ وارث و امتداد طبيعى رهبرى اين حزب ـ بر مسند خلافت تكيه زد. او با كمال جراءت و جسارت از هدف واقعى منع و بازدارندگى هاى گستاخانه خود پرده برداشت و در سال عجفاء (لاغر) موسوم به (عام الجماعة ) با صدور بـخـشـنـامـه اى بـا صـراحـت اعـلام كـرد: (هـر كـس چـيـزى در فضايل ابوتراب و اهل بيت او نقل كند، از پناه حكومت بيرون است ).(26)

رهـبـرى حـزب سـلطـه گـر در مـمـانـعـت مـردم از سخنان پيامبر(ص) جراءت و جسارت را به اوج رسـانـد و هـنـگامى كه آن حضرت قصد داشت در واپسين لحظه هاى زندگى وصيتى بنويسد كه مـردم را از گـمـراهـى و اختلاف برهاند،(27) جلوگيرى كردند. در جسارت ديگرى كه بـالاتر از آن تصور نمى توان كرد، حضرت را به هذيان گويى متهم ساختند و آشكارا شعار (حَسْبُنا كِتابُ اللّهِ) (كتاب خداوند ما را بس است ) را در برابر ايشان علم كردند. به طورى كه حاضران غير حزبى غافلگير و سخت حيرت زده شدند و با آن جريان به منازعه و مخالفت بـرخـاسـتـنـد. امـا اعـوان و انـصـار ايـن حـزب در ظـاهـر بـيـش تـر بـودنـد و بـا كـمـال قـدرت هـمـان سـخـن عـمـر را تـكـرار كردند! تا آن جا كه اجازه ندادند پيامبر(ص) آخرين وصـايـايـشـان را بـنـويـسـنـد؛ و بـه تـعـبـيـر ابـن عـبـاس ، ايـن مصيبتى بود كه بالاتر از آن قابل تصور نيست !

خـليـفـه دوم در گـفـت و گـويى با عبدالله بن عباس اعتراف مى كند كه از نظر او گفتار پيامبر حـجـيـّت نـدارد و هـيـچ عـذرى را پـذيـرفتنى نمى سازد و اين كه پيامبر(ص) در آخرين لحظات تصميم داشت تا على را صريحا معرفى كند. همچنين خليفه دوم خود را سخن گوى رسمى قريش و بـيـان كـنـنده احساسات ايشان و نيز نماينده آنان در مخالفت با پيامبر(ص) مى دانست همه اين مـوارد در آغـاز خـلافـتـش و در گـفـت و گـويـى بـا ابـن عـبـاس كـه سـؤ ال هـايـى درباره على (ع) مى كند، مطرح شد. عمر گفت : اى عبدالله ، كفاره بر تو باشد اگر از مـن پنهان كنى [بگو] آيا در دل او [على ] ميلى به خلافت باقى ماند؟ گفتم : بلى . گفت : آيا مـى پـنـدارد كه او تعيين شده از سوى پيامبر خدا(ص) است ؟ گفتم آرى ؛ بالاتر اين ، كه من از پـدرم دربـاره ادعـاى عـلى (ع) پـرسـيـدم و او تـاءيـيـدش كـرد. عـمـر گـفـت : رسـول خـدا(ص) گـفته هايى داشت كه هيچ دليلى را ثابت نمى كند و هيچ عذرى را پذيرفتنى نمى سازد. او گاهى در كارهايش توقف مى كرد و منتظر مى ماند... در وقت بيمارى قصد داشت كه صريحا به نام او [على ] اشاره كند ولى من از روى دلسوزى و حفظ اسلام از آن جلوگيرى كردم . نه ، به خداى اين قرآن سوگند كه قريش بر آن توافق نمى كند؛ و اگر او زمام امور را به دست گيرد، همه عرب شورش خواهد كرد. رسول خدا(ص) نيز دانست كه من از قصدش آگاهم و از [نوشتن ] خوددارى كرد؛ و خداوند از انجام كارى جز آنچه مقدر كرده است ابا دارد.(28)

براى بسيارى از مورخان و انديشمندان اسلامى كه از بند قداست خيالى و ساخته تبليغات سوء اموى براى برخى صحابه رهيده اند، دشوار است كه اين حقيقت را بپذيرند كه اسلام رهبران اين حـزب بـه طـمـع آيـنـده اسلام و اميد رسيدن به منصب هاى حكومتى در دوران پيامبر(ص) و پس از ايـشان بوده و نه از سر اعتقاد كامل به حقايق دين . آنان بر اين باورند كه رهبرى اين حزب با ايمان كامل به اسلام درآمد ولى نتوانست كه از روحيه حب شهرت ، جاه طلبى و مقام پرستى ، كه در كـردار و رفـتـارش فـراوان ديـده مـى شـود خـود را بـرهـانـد. اي