همراه همه لوازم عملى آن چشم انتظار پيامبر خاتم (ص) بـودنـد. اين انتظار جدى آنان را وادار كرد تا شهر و ديارشان را ترك گفته به سرزمينى كه پـيـامـبـر بـدانـجـا هـجـرت مـى كـنـد؛ و آنـان اخـبـارش را نـسـلى پـس از نـسـل ديـگـر بـه ارث بـرده بـودنـد كـوچ كـنـنـد. ايـنـان در ايـن راه دشـوارى هـاى بـسـيـارى تحمل كردند، چنان كه در روايتى آمده است : يهوديان در كتاب هايشان ديده بودند كه محمد(ص) بـه جـايى ميان (عير) و (اُحد)(38) مهاجرت خواهد كرد. از اين رو در جست و جوى اين مـكـان بـرآمـدنـد و چـون بـر كـوهـى به نام (حِداد) گذشتند گفتند: حِداد و اُحد يكى هستند؛ و در اطـراف آن پراكنده شدند و برخى در (تيماء) برخى در (فدك ) و برخى در (خيبر) فرود آمـدنـد. آنـهـايى كه در تيماء بودند، مشتاق ديدار برادران خويش گشتند. در اين هنگام عربى از قـبـيله قيس بر آنان گذشت ؛ و شتر او را كرايه كردند. عرب گفت : من شما را ميان عير و احد مى بـرم . گـفـتـند: چون به آن دو كوه رسيدى ما را خبر كن ؛ و چون به سرزمين يثرب رسيدند، رو بـه آنـان كـرد و گـفت : اين عير است و آن احد. يهوديان از شتر پايين آمدند و گفتند: ما به هدف خود رسيديم و ديگر به شتر تو نيازى نداريم ، هر جا خواهى برو. سپس به برادران خود كه در خيبر و فدك ساكن بودند چنين نوشتند: سوى ما بشتابيد كه به جايگاه مورد نظر رسيديم ؛ و آنـان در پاسخ نوشتند: ما در اين سرزمين استقرار يافته و اموالى به دست آورده ايم ، و اينك كه به شما بسيار نزديكيم مى توانيم زود به شما بپيونديم .

يـهـوديـان در سـرزمين مدينه اموالى به دست آوردند و چون اين خبر به تُبَّع رسيد با آنها به جـنـگ پـرداخـت . آنـان بـه حصار پناه بردند و تُبّع محاصره شان كرد. يهودى ها دلسوزى مى كـردنـد و شـبـانـه براى افراد ناتوان سپاه تبّع خرما و جو مى انداختند. چون اين خبر به تبّع رسـيد بر آنان رقّت آورد؛ و به يهودى ها امان داد. چون نزد او فرود آمدند، تبع گفت : سرزمين شـمـا را جـايـى پـاكيزه يافتم و تصميم دارم كه ميان شما بمانم . گفتند: تو شايسته اين كار نـيستى ، زيرا اين سرزمين هجرتگاه يك پيامبر است و تا او هجرت نكند هيچ كس ‍ حق چنين كارى را نـدارد. گـفـت : بنابر اين من كسانى را از خاندانم در ميان شما مى گذارم كه چون آن پيامبر به ايـن جـا هجرت كرد ياريش دهند؛ و دو قبيله اوس و خزرج را به جاى گذاشت . پس از آن كه شمار افراد اين دو قبيله فزونى يافت اموال يهوديان را تصاحب كردند؛ و آنها مى گفتند: آن روزى كه محمد ظهور كند شما را از سرزمين ما بيرون مى راند و اموالمان را بازپس مى گيرد. پس از ظهور حضرت محمد(ص)، انصار به او ايمان آوردند و يهود انكارش كردند! و اين است معناى كلام خداى عزوجل كه مى فرمايد:

(وَ كـَانـُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ)(39)

و از ديـربـاز [در انتظارش ] بر كسانى كه كافر شده بودند پيروزى مى جستد؛ ولى همين كه آنچه [كه اوصافش ] را مى شناختند برايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خداوند بر كافران باد.

بـايـد ديـد چـرا آن انتظار جدى يهوديان اين نتيجه ناخوشايند و زيانبار را به همراه داشت ؟ در پـاسـخ بـايـد گـفـت كـه دليـل ايـن زيـانـبـارى تـوقـع يـهـود بـود كـه خـوش نـداشـتـنـد رسول خدا(ص) آنها را در رديف ديگر مردم قرار دهد و يا ديگران را برتر از ايشان بشمارد؛ و مـوقـعـيـّت مـمـتـاز مـادى و مـعنوى و اجتماعى شان را به خطر بيندازد و بسيارى استثناهاى ديگر، بنابر اين انتظار آنها يك انتظار مشروط بود.

وقـتـى ديـدنـد كـه مردم نزد پيامبر(ص)، از نظر حقوق و وظايف همانند دندانه هاى شانه مساوى هستند و ملاك برتريشان تقواست ، [ازپذيرش حق ] سر باز زدند و به گذشته خود بازگشتند و از هـواى نـفس پيروى كردند و نسبت به حقيقتى كه نزدشان شناخته شده بود كفر ورزيدند؛ و آن خسارت بزرگ و جبران ناپذير به بار آمد.

امـا چـنـانـچـه انـتـظـارشـان بـى قـيـد و شـرط مـى بـود و بـه طـور كـامـل و مـطـلق از فـرمـان آن حـضـرت اطـاعـت مى كردند و همه شرايط او را مى پذيرفتند، پيامد انتظارشان نيز رستگارى روشن مى بود كه (تسليم شدگان رستگار شدند).(40)

و چـون يـهـوديـان ـ پـس از آن انـتـظـار جـدى و دراز مدت ـ از تسليم شدن بدون شرط به خدا و رسـول و گـردن نـهـادن بـه اسـلام هـمچنان كه ديگر مردم چنين كردند، سرباز زدند، با آن كه حـقـيـقـت برايشان روشن بود، از سر جسارت ، در شمار سرسخت ترين دشمنان اسلام و مسلمانان درآمـدنـد، نتيجه آن شد كه به صفوف دشمنان پيوستند و پيمانى را كه با پيامبر(ص) بسته بـودنـد نه يك بار بلكه چندين بار شكستند. تا آن كه سرانجام خداوند آنان را شكست داد و با خوارى و ذلت آنان را از سرزمين شان راندند.

پـس از آن كـه دعـوت مـحـمـدى نـيرو گرفت و پشتوانه يافت همه نيروهاى مخالف در هم شكسته شـدنـد، كـسانى كه مقابلش قرار گرفته بودند در صدد برآمدند تا اهدافى را كه با زور و جنگ به دست نياورده بودند، از راه مكر و فريب و نيرنگ كسب كنند.

يـهـوديـان ، فـريـبـكـارى را بـا شيوه تخريب از داخل ـ كه از هر حربه ديگرى كارآمدتر است ـ دنبال مى كردند. اينان در اين زمينه تاريخى دارند كه هنوزهم ادامه دارد. اگر بگوييم كه يهود، بـرعكس تاريخ سياسى اى كه در تخريب از درون عليه ديگران دارد، در تبليغ مستقيم دين خود هـيـچ سـابـقـه اى نـدارد، شـايد خطا نرفته باشيم . شواهد اين حقيقت از نخستين روزهاى پيدايش اينان تا روزگار ما، در جاى جاى تاريخ بشرى ، به چشم مى خورد.

مـسيحيان نيز در شيوه تخريب از درون ، همان راهِ يهوديان را در پيش گرفته ، در اين زمينه به موفقيت هاى بزرگى نيز دست يافته اند. پيروان اين دين هم در اين زمينه تاريخ ويژه اى دارند كه تاءثير آن در زندگى مسلمانان تا به امروز عميق و با اهميت بوده است .

اهـل كـتـاب در حـالى كـه دل هايشان در آتش كينه و حسد مى سوخت همچنان روند حركت اسلام را در روزگار پيامبر(ص) زير نظر داشتند، ولى خود را بى تفاوت نشان مى دادند و پيوسته منتظر فـرصتى بودند كه در روند حوادث مداخله كرده جامعه اسلامى را از مسير روشن و مستقيم منحرف سازند. گرچه اينان با استفاده از ارتباط مستحكم و ديرينه برخى عناصرى كه اينك به اسلام درآمـده بـودنـد و از صـحـابـه بـه شـمـار مـى رفـتند ـ و نام هايشان معلوم است ـ(41) اعـمـال نـفوذ مى كردند، ولى به اين اندازه بسنده نكردند و شمارى از عالمان خود را كه در كار تـخـريـب از درون اسـتـاد بـودنـد، بـه صـفوف مسلمانان نفوذ دادند تا يكى ديگر از شاخه هاى جـريـان نـفـاق را در درون حـركت اسلام تشكيل دهند؛ و اين نوع از نفاق را در راستاى كمك به خط انحراف و روى گرداندن از رسول خدا (ص) به طور مؤ ثر و كارآمد پشتيبانى كنند.

سرشناس ترين اين عناصر مخرّب از يهود (كعب الاحبار) و از نصارا (تميم الدار