 ) بودند. پـس از ايـنـهـا شـاگـردانشان آمدند و شبكه خطرناكى را در ميان مشاوران ، دبيران ، خدمتكاران و اطرافيان خلفا تشكيل دادند.

شـگفت اين جاست كه كعب الاحبار نه در روزگار پيامبر (ص) و ابوبكر، بلكه در روزگار عمر اسـلام آورد. در حـالى كـه اسـتـادش بـه نـام ابـوسـمـوئل [پـيـش از او] در روزگـار خـليـفـه اول ، (ابوبكر)، به اسلام گرويده بود.(42) هنگامى كه عباس بن عبدالمطلّب سبب تـاءخـيـر اسـلام كـعـب الاحبار تا روزگار عمر را از وى پرسيد، پاسخ داد كه پدرش حقيقت كار مـحـمـد(ص) و امـّتـش را در نامه اى نوشته و مهر كرده بود و دستور داده بود كه مهر آن گشوده نـشـود، تـا آن كـه وى آن را در روزگـار عـمـر بـاز كـرد و مسلمان شد! اين در حالى است كه به گزارش تاريخ ، وى از بزرگ ترين دانشمندان يهود بوده است .

كـعـب الاحـبـار زندگانى به ظاهر اسلامى اش را در حالى آغاز كرد كه در شمار نزديكان خليفه دوم به شمار مى آمد. با او انس و الفت داشت و به مشورت مى پرداخت و بر انديشه اش تاءثير مـى گـذاشـت . خـليـفه پرسش هايى را كه پاسخ ديگر صحابه برايش ‍ خوشايند نبود به او ارجـاع مـى داد. نـقل شده است كه يك بار خليفه دوم از سلمان پرسيد: (آيا من پادشاهم يا خليفه ؟) سلمان گفت : (اگر درهمى يا كم تر و بيش تر، از زمين مسلمانان ماليات گرفته جز در راه خـودش بـه مصرف رسانده باشى ، پادشاهى نه خليفه )(43) پاسخ سلمان خليفه را خـوش نـيامد و از كعب ، كه در دادن پاسخ ‌هاى محبت آفرين ماهر بود، پرسيد و گفت : (تو را بـه خدا سوگند، آيا به نظر تو من خليفه ام يا پادشاه ؟) گفت : (خليفه ) و هنگامى كه عمر او را سـوگـنـد داد، در پـاسـخ گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد خليفه اى هستى از بهترين خليفه ها و روزگار تو بهترين روزگارهاست !)(44)

پس از فتح بيت المقدس ، كعب ، عمر را در سفر به آن سرزمين همراهى كرد و هنگامى كه در قدس قـصـد خـوانـدن نـمـاز داشـت از كـعـب پـرسـيـد: (بـه نـظـر تـو كـجـا بـايـد نـمـاز بـخـوانـم ؟)(45)؛ و هـنـگـامـى كـه قـصد ساختن مسجد را داشت نيز از وى پرسيد (به نظر تو مسجد را بايد كجا قرار دهيم ؟)(46)

يك بار از او پرسيد: (از فضايل پيامبر(ص) پيش از ولادتش ما را خبر بده )(47) و بار ديگر پرسيد (اى كعب از بهشت عَدْن برايم بگو)(48)

پـس از خـليـفـه دوم ، كعب در شمار مشاوران نزديك عثمان درآمد به طورى كه از آزرده شدن خاطر خليفه او نيز برآشفته و ناراحت مى شد.

نـقـل شـده اسـت كـه روزى عـثـمـان پـرسـيـد: آيـا جـايـز اسـت كـه امـام از امـوال بـيـت المـال بـردارد و هـرگاه كه توانست بازپس دهد؟ كعب گفت : هيچ مانعى ندارد. در اين هـنـگام ابوذر فرياد زد كه اى يهودى زاده ـ آيا تو دين ما را به ما مى آموزى !؟ عثمان گفت : تو بسيار مرا زخم زبان مى زنى و نسبت به يارانم فراوان تندى مى كنى ، برو به شام ؛ و او را به آن سرزمين تبعيد كرد.(49)

در همان هنگام كه خليفه دوم موفق شد با كشيدن حصارى آهنين بر گرد احاديث نبوى از نشر آنها جـلوگـيـرى كـنـد، دَرِ بـزرگـى را بـر روى مـنـافـقـان اهـل كـتـاب گـشـود، تـا چـيـزهـايـى را كـه هـيـچ ارتـبـاطـى با اسلام ناب محمدى نداشت از طريق نـقـل داسـتـان هـا در اذهـان مـسـلمانان رخنه دهند. به اين ترتيب برخى از كتاب هاى پنهان يهود و بـسـيـارى از جعليات و دروغ هاى خودِ قصه پردازان كه موجب انحراف امّت اسلامى از دين حق مى گشت ، ميانشان رواج يافت .

نخستين كسى كه آغاز به قصه پردازى كرد، تميم دارى بود. وى از عمر بن خطاب اجازه خواست كه سرپا بايستد و براى مردم قصه بگويد؛ و او نيز اجازه داد.(50)

بـا ورود كـعـب بـه ميدان قصه پردازى ، دامنه فاجعه گسترده تر شد و هنگامى كه در شام به معاويه پيوست ، معاويه به او فرمان داد كه در آن جا نيز قصه بگويد. كعب دست پروردگانى از سـنـخ خـود داشـت و آنـان نـيـز شـاگـردانـى داشـتـنـد كـه زنـجـيـره تـخـريـبـى مـمـتـدى را تشكيل مى دادند.

در روزگارى كه مسلمان ها از احاديث نبوى منع مى شدند، اين قصه گويان در زندگى مسلمانان تـاءثـيـرى بـس بـزرگ داشـتـند، و همانند روزنامه اى انحصارى ، در زندگى آنها تاءثير مى گذاشتند و اذهانشان را در جهت دلخواه سوق مى دادند.

امـويـان بـه داسـتـان ، بـه عـنـوان يك ابزار تبليغاتى ـ سياسى ، بسيار اهميت مى دادند، زيرا قـصه پردازان با جعل فضايل دروغين براى آنها و برخى ديگر از صحابه اى كه رفتارشان همواركننده راه بنى اميه بود، آنان را در ديد مردم بزرگ جلوه مى دادند. در حالى كه پيش ‍ از آن و در روزگـار پـيـامـبـر(ص) از هـرگـونـه فـضـيـلتـى كه موجب برتريشان باشد بى بهره بودند.

در ايـن راسـتـا حـديـث هـاى فـراوانـى بـا ايـن روش سـاخـتـه شـد و واقـعـيـت و خـيـال بـه هم آميخت . ميزان وحشت انگيزى از موهاماتِ ساخته و پرداخته جاعلان و قصه پردازان ، انـباشته شد، به طورى كه با گذشت زمان به صورت بخشى از ميراث دينى درآمد و بسيارى از مـسـلمـانـان بـه آن هـا مـعـتـقد و پايبند شدند. يكى از دشوارى هاى بسيار بزرگ بر سر راه محققان اين شد كه با وجود اسناد موثقى كه در دست دارند، جرئت نقد و رد ناخالصى هاى زيادى را كـه در ايـن ميراث دينى رخنه كرده بود، نداشتند و اين على رغم اطلاع ايشان از اسناد و مدارك قاطعى بود كه مى توانست اذهان را به تاءمل وادارد و حقايق واژگونه شده را روشن كند.

اگـر قـصـه پـردازان مـنـافـق اهـل كتاب روزگار بنى اميه براى خاموش ساختن نور على (ع) و فـرزنـدانش و كتمان فضايل آن بزرگواران بدگويى كنند، جاى شگفتى ندارد، زيرا آنها به خـوبـى مـى دانـسـتـنـد كه فلسفه وجودى شان [در جامعه اسلامى ] پشتيبانى خط انحراف از مكتب اهل بيت است . يك نگاه گذرا به سيره زندگى كسانى چون كعب الاحبار، تميم دارى ، وهب بن منبه ، نـافـع بن سرجس ـ مولاى عبدالله عمر ـ و سرجون ـ مشاور معاويه و يزيد ـ و ابوزبيد ـ مشاور وليد بن عقبه ـ و ديگران ، بهترين گواه براى معرفى راه اين گروه است .

از نـكـات جـالبـى كـه تـاريـخ از ابـن عـبـاس نـقل مى كند اين است كه عمر بن خطاب در واپسين روزهـاى زنـدگـانـى اش از خـلافـت رنـجـيـده خـاطـر بـود و از بـيم آن كه از عهده اداره امور مردم برنيايد، از اين رو پيوسته از خداوند تقاضاى مرگ مى كرد. ابن عباس گويد: روزى در حالى كـه من نيز نزدش بودم رو به كعب الاحبار كرد و گفت : دوست دارم كه خلافت را بر عهده ديگرى بـگـذارم چـون گـمـان مـى كـنـم كـه مـرگم نزديك شده است ، نظر تو درباره على چيست ؟ آن را بازگو كن ، شما كه مى پنداريد اين موضوع مربوط به ما در كتاب هايتان آمده است بگو ببينم چـه در نـزد خـود داريد؟ كعب گفت : اگر راءى مرا مى خواهى على شايسته اين منصب نيست چرا كه مـردى سـخـت ديـنـدار اسـت ، از هـيـچ لغـزشـى چـشـم نـمـى پوشد و از هيچ ضعفى درنمى گذرد. خودسرانه و به نظر خودش عمل مى كند، اين امور در سياست رعيت جايگاهى ندارد. اما آنچه را در كـتـاب هـايـمان مى يابيم اين ا