از ايستايى از پاى درآورد.

چـون روزگـارش بـه سـر آمـد و گـاه جـدايى فرا رسيد و بيماريش شدت گرفت و از بهبودى نوميد گشت اين شعر را سرود:

فياليتنى لم اءعن فى الملك ساعة

وَلم اءَكُ فى اللذّاتِ اءَعْشى النَواظِرِ

وَ كُنْتُ كَذِى طِنريْن عاشَ ببُلغة

مِنَ الدَّهْرِ حَتّى زار اءهل المقابر(487)

اى كـاش يـك سـاعت هم به حكومت توجّه نمى كردم ؛ و چشم بسته تن به لذّت ها نمى دادم و مانند آن كسى [على ] مى بودم كه دنيا را با دو جامه گذراند و بدان بسنده كرد تا آن كه به خفتگان گور پيوست .

مـعـاويـه مـردى بـود تـبهكار كه خون و آبروى بسيارى از مردمان پارسا و سرشناس را ريخته بـود. بـه هـمـيـن سـبب هنگامى كه در اثر بيمارى ناتوان شد؛ و در آستانه مرگ قرار گرفت ؛ بـيـش از هر گناهى از قتل حجر بن عدى كندى و يارانش اندوهگين بود و مى گفت : (واى بر من از تـو اى حـجـر)(488) و مـى گـفـت : (مـن بـا پـسـر عـدى روزى بـلنـد خـواهـم داشـت .)(489)

مـعـاويـه در پـايـان عـمـر احـسـاس مـى كـرد كـه مـردم از او خـسـتـه شـده و بـه تـنـگ آمـده انـد. نقل شده است ، پيش از بيمارى طى يك سخنرانى گفت : من چونان زراعتى دروشده هستم . روزگار فـرمـانـروايـى مـن بر شما چنان به درازا كشيده است كه من و شما خسته شده ايم و هر دو آرزوى جـدايـى را داريـم . وى هـمـچـنـيـن انـدكى پيش از مرگش فهميده بود كه چون رفتن او به سراى مـكـافـات و سـرنـوشـت سـيـاهـش نـزديـك اسـت ، مـردم از او بـد مـى گـويـنـد. در ايـن بـاره نـقـل شـده اسـت : هـنـگـامـى كه معاويه زمينگير شد و مردم در گفت گوهايشان آن را نشان مرگ وى تـلقـى مى كردند، به نزديكانش گفت : چشم هايم را سرمه بكشيد و سرم را روغن بماليد، چنين كردند و چهره اش را با روغن براق نمودند. سپس برايش بسترى آماده كردند و او نشست و گفت : مرا تكيه دهيد و سپس گفت : به مردم اجازه بدهيد بيايند و ايستاده بر من سلام كنند؛ و هيچ كس حق نـشستن ندارد. مردم مى آمدند و سلام مى كردند و چون او را سرمه كشيده و روغن ماليده مى ديدند، بـا خـود مـى گـفـتـنـد: مـردم فـكر مى كنند كه او مردنى است در حالى كه از همه سالم تر است . هنگامى كه مردم از پيش او رفتند گفت :

و تجلدى للشامتين اءريهم

اءنى لريب الدهر لا اءتضعضع

وَ إِذ المنية اءنشبت اظفارها

اءلفيت كل تميمة لا تنفع

شـكـيـبـايـى مـن در بـرابـر مـلامـت گـران از آن روسـت ؛ تـا بـه ايـشـان نـشان دهم كه از مصايب وگـرفـتـارى روزگـار مـتـزلزل نـمـى شـوم .و آن گـاه كـه مـرگ چنگال خود را در كالبد كسى فرو برد؛ خواهى ديد كه هيچ افسونى سود نخواهد داشت .

گويند او به بيمارى سل دچار بود و در همان روز مرد.(490)

مـعـاويـه در نـيـمـه مـاه رجـب هـلاك شـد. اول رجـب و هـشـت روز مـانـده از رجـب نـيـز گـفـته شده است .(491)

مـعـاويـه در واپـسـيـن روزهـاى زنـدگـى مـى گـفـت : اگـر تمايل من به يزيد نبود، راه هدايت خويش را در مى يافتم و مقصد را مى شناختم .

ايـن عـبـارت از گـفـتـه هـاى معاويه است و مورّخى كه بخواهد حقايق امور را در خارج از نوشته ها بجويد، از تاءمل در مفهوم اين عبارت نمى تواند كه بى اعتنا بگذرد. زيرا از نوع عبارت هايى اسـت ، كـه در دوران ضـعـف و سـسـتـى روحـى ـ كـه طـى آن افـكـار نـهـفـتـه در اعـمـاق دل و ضمير انسان كشف مى گردد ـ جسته و گريخته بر زبان طاغوت ها جارى مى شود.

ببينيم كه رشد مورد نظر معاويه در اين سخن كدام است ؟

آيـا او اهـل ايـمـان و حركت بر صراط مستقيم و باز گرداندن حقوق مردم و بازگشت و توبه به درگاه خداوند متعال است ؟!

بـدون شـك مـفـهـوم رشـد مـورد نـظـر مـعـاويـه ايـن نـيـسـت . زيـرا وجـود يـزيـد و تمايل و تعلق خاطر شديد معاويه نسبت به وى هيچ گاه مانع دستيابى به اين رشد نبوده است ، بـلكـه بـايـد عـكـس قـضـيـه درسـت بـاشـد. بـه ايـن مـعـنـا كـه رشـد مـعـاويـه ، اگـر اهل آن بوده باشد، به احتمال بسيار زياد سبب رشد و هدايت يزيد نيز مى شده است .

بـرخـى بـر ايـن پـنـدارند كه معاويه يقين داشت يزيد شايسته در دست گرفتن زمام امور حكومت نـيـسـت و پـافشارى او بر جانشينى وى ، اصرار بر يك گناه بزرگ و يقينى بود؛ چنان كه در جمله اى كه به او نسبت مى دهند، اين موضوع را براى يزيد نيز به روشنى بيان كرده و گفته اسـت : (خـداونـد را بـا چـيـزى بـزرگ تـر از ايـن كـه تـو جـانـشـيـنـم بـاشـى ديـدار نمى كنم ).(492) معاويه با جنايت تبديل خلافت به نظام ضد مردمى سلطنتى گناهى بزرگ مرتكب شد!

ليـكـن چنين پدرى كجا شايسته آن است كه عدم شايستگى پسرش را گناه ببيند؟! آيا خود او به خـواسـت و اختيار امّت حكم رانده است تا اين كه تبديل حكومت به پادشاهى را نزد خداوند گناهى بـزرگ بـبـيـنـد؟ هـمان پدرى كه خلافت و اختيار امّت را به مسخره مى گيرد و مى گويد: (به پادشاهى آن خشنوديم )، (من نخستين پادشاهم ).

بـارى رشـد مـورد نـظـر مـعـاويـه ايـن اسـت : فـراهـم آوردن هـمـه عوامل دوام و بقاى حكومت اموى و استمرار پيامدهاى گمراهى آن بر زمين !

تـوضـيـح مطلب اين كه ، معاويه با پختگى كامل ، تجربه طولانى و زيركى بى مانندش ‍ مى دانـسـت كه استمرار موفقيت تلاش هاى جريان نفاق كه موجب پيدايش حكومت جاهلى اموى در پوشش اسـلام شد، چنين اقتضا مى كرد كه پس از او نيز حكمرانى زيرك بر سر كار آيد كه به ايمان و حـكـمـت و بـردبـارى تـظـاهر كند و مرتكب حماقت هايى كه موجب رسوايى روش پنهان شدن در لبـاس ديـن مى شود نگردد؛ و نيرنگ تا به آن جا استمرار يابد كه از دين جز نامى و از قرآن جـز ظـاهـرى و از شـريعت جز آنچه با آيين اموى سازگار است باقى نماند... اين است رشد مورد نظر معاويه !

معاويه مى دانست كه اين شرايط در يزيد يافت نمى شود، بلكه او چنان بى بند و بار و نادان و رسـواسـت كـه بـراى انـهـدام آنـچـه جـريـان نـفـاق در طول پنجاه سال پس از پيامبر(ص) بنا كرده ، كافى است .

امـا از آن جـا كه هم خود و هم يزيد را، به عنوان امتداد وجودى و نَسبى اش ، دوست مى داشت ، بر جـانـشـيـنـى وى پـاى فـشـرد؛ و ايـن اسـت مـعـنـاى تـعـارض مـورد نـظـر مـعـاويـه در جـمله : اگر تمايل من به يزيد نبود راه هدايت خويش را در مى يافتم .

بـه نـظـر مـى رسـد مـعـاويـه پـنـداشـت كـه چنانچه جزئيات همه امور را به يزيد وصيت كند و اشـخـاصـى كـاردان اطـرافـش باشند تا او را از ارتكاب حماقتى بزرگ و جبران ناپذير، باز دارند، نقاط ضعف شخصيت وى قابل اصلاح است .

از ايـن رو مـهم ترين وصيت معاويه به پسرش ، يزيد، همان سفارشى است كه چگونگى رفتار بـا سـران مـخـالفـان را بـرايـش تـرسـيـم كـرده و مـى گـويـد: اهـل حجاز را مورد عنايت قرارده كه اينان اصل تواند، هر كس از آنان نزد تو آمد گرامى اش بدار و به غايبانشان رسيدگى كن . به اهل عراق نيز توجّه داشته باش ؛ و اگر از تو خواستند كه هـر روز كـارگـزارشـان را عـزل كـنـى ، چـنـيـن كـن ، زيـرا عـزل يـك عامل در نزد من محبوب تر از آن است