نان نزديك شد و به گـمان اين كه او حسين (ع ) است ، گفت : تو را به خدا سوگند بازگرد. به خدا سوگند من امانتم را به تو نخواهم داد. من به جنگ با تو نيازى ندارم ، اما عبيداللّه سخن نمى گفت تـا ايـن كـه نـزديـك تـر شـد و نـعـمـان نـيز خود را بر آستانه در نزديك تر كرد. آنگاه عبيداللّه گفت : در بگشاى ، خدا كارت را نگشايد، كه شبت به درازا كشيد.
يـكـى از كـوفيان كه به هواى حسين (ع ) به دنبالش آمده بود، با شنيدن صداى عبيداللّه گفت : اى مردم به خداى يگانه سوگند كه او پسر مرجانه است !
نـعـمـان در را گـشود و عبيداللّه وارد شد. سپس در را بر روى مردم بستند؛ و آنان پراكنده گشتند!(145)
در نـقـل مـسـعـودى آمـده اسـت : ((... تا آن كه به قصر رسيد، نعمان بن بشير كه در قصر بـود، در آن پـنـاه گـرفـت . آنـگـاه بـه وى نـزديـك شـد گـفـت : اى فـرزنـد رسول خدا چه كارى دارى ؟ چرا از ميان همه شهرها به شهر من آمدى ؟))
آنـگـاه ابن زياد گفت : ((اى نعيم خوابت به درازا كشيده است .(146) سپس نقاب را از روى دهـانـش كـنـار زد. نـعـمان او را شناخت و در را گشود؛ و مردم فرياد برآوردند: ابن مـرجـانـه ! سـپـس او را سـنـگـبـاران كـردنـد. ولى او از چـنـگـشـان گـريـخـت و داخل قصر شد))(147)
تـوجه به روايات تاريخى مربوط به چگونگى ورود عبيداللّه به كوفه ، ميزان ضعف و سـراسـيـمـگـى نـمـايـنـدگـان وقـت حـكـومـت بـنـى امـيـه در كـوفـه ، را بـه طـور كامل روشن مى كند. نعمان بن بشير به قصر مى چسبد و مى ترسد كه بيرون بيايد و با وارد ناشناسى كه گمان مى كند حسين است به مقابله برخيزد. عبيداللّهِ زياد از بيم آن كه شـنـاخته شود، حتى صدايش را در ميان مردم كوفه بلند نمى كند. پس از آن كه مردم او را مـى شـناسند و سنگباران مى كنند، همه تلاشش اين است كه خود را به درون قصر رساند. مـفهوم اين كارها اين است كه كوفه در آن روز در حالت تحوّن به سر مى برد و آماده طرد نظام اموى بود و در انتظار رهبر شرعى اى كه از مكّه مكرّمه به سويش مى آمد به سر مى برد.
اقدام هاى سركوبگرانه
عـبـيـداللّه پس از ورود به قصر و نفس نفس زدن او از شدت ترس و خستگى و آگاهى بر حقيقت روند حوادث كوفه ، بى درنگ تصميم هاى ستمگرانه و سركوبگرانه اش را اتخاذ كـرد. او در يـك سـخـنرانى تهديدآميز، كوفيان را از تازيانه و شمشير بيم داد و آنان را بـه فـرمـانـبـردارى تـشـويـق كـرد. او مـدّعـى شد كه يزيد به او فرمان داده است تا به سـتـمـديـدگان انصاف دهد، به محرومان عطا بخشد و به كسانى كه گوش شنوا دارند و فـرمـانـبـردارنـد نـيـكـى كـنـد! ابن زياد گفت : ((امّا بعد، اميرالمؤ منين ـ خدا كارش را راست گـرداند ـ مرا به شهر و ديار شما گماشت و فرمان داد تا با ستمديدگان انصاف دهم ، به محرومان ببخشم و به آنهايى كه گوش شنوا دارند و فرمانبردارى مى كنند نيكى كنم ! و بـر فريبكاران و نافرمان ها سخت بگيرم . من در ميان شما پيرو فرمان اويم و پيمان او را در مـيـان شـمـا اجـرا مـى كـنـم . مـن نـسـبـت بـه نيكان و فرمانبرداران شما مانند پدرى مهربانم ! و تازيانه و شمشيرم بر روى كسان نافرمان و پيمان شكن كشيده است . هركس از شما بايد تنها به حفظ جان خويش بينديشد.(148)
آنگاه سخنرانى اش را با يك تصميم سركوبگرانه و ترسناك ادامه داد. ((او بر مهتران و عـامـه مـردم بـسيار سخت گرفت و گفت : نام غريبه ها و كسانى را كه اميرالمؤ منين در پى آنـهـا اسـت و نـام خـوارج و اشـخـاص دو دل را كـه كـارشـان اخـتـلاف و تفرقه است برايم بنويسيد. هر كس نام آنها را بنويسد، آزاد است و هركس هيچ ننويسد، متعهّد است كه در حوزه ريـاسـت او كـسـى بـا مان مخالفت نورزد و هيچ سركشى نسبت به ما سركشى نكند. هر كس چـنـيـن نـكـنـد ذمـّه از او بـرداشـتـه اسـت و مـال او و ريـخـتـن خـون او بـر مـا حلال است . هر مهترى كه در حوزه رياستش كسى پيدا شود كه اميرالمؤ منين در پى او است ، و او بـه مـا گزارش نداده باشد، بر در خانه اش دار زده مى شود و آن مهتر از عطا محروم مى گردد و به جايى در عمان الزاره (149) فرستاده مى شود.))(150)
ايـن تـصـميم ستمگرانه بر روند حوادث كوفه بزرگ ترين تاءثير را گذاشت . زيرا مـهـتـران در آن هـنـگـام واسـطـه مـيـان مـردم و حـكـومـت بـودنـد و مـسـؤ وليـت امـور قـبـايـل بـا آنـهـا بـود. مـقـرّرى ها را ميان آنها تقسيم مى كردند و اقوام به تنظيم دفاتر عـمومى ، كه نام زنان و مردان و كودكان در آن ثبت بود، مى نمودند. هركس به دنيا مى آمد نام او در آن دفتر ثبت مى شد تا برايش حقوق مقرر گردد. هركس مى مرد نامش از آن دفتر حـذف و حـقـوقـش قـطـع مـى گـرديـد. آنـان هـمـچـنـيـن مـسـؤ ول امـور امـنيت و نظم بودند. در هنگام جنگ مردم را بسيج مى كردند و نام كسانى را كه به جـنـگ نمى رفتند به حكومت گزارش مى دادند. چنانچه مهتران در انجام وظايفشان سستى يا كـوتـاهى مى كردند، به شدت كيفر مى ديدند. پس از اين تصميم ، مهتران در دست كشيدن مـردم از انـقـلاب و اشـاعه بيم و ترس در ميان مردم بيشترين نقش را داشتند. پس از آن نيز اينان در بسيج مردم براى جنگ با امام حسين (ع ) نقشى بزرگ ايفا كردند.

تغيير مقر فرماندهى انقلاب !
شـيـخ مـفيد مى نويسد: مسلم بن عقيل پس از شنيدن خبر آمدن عبيداللّه به كوفه و سخنان او در جـمـع مـردم و چـيزى كه از مهتران و مردم خواسته است ، از خانه مختار بيرون آمد تا به خـانـه هـانـى رسيد و بدان وارد شد. سپس شيعيان به طور پنهانى و دور از چشم عبيداللّه بـه خـانـه هـانـى مـى رفـتـنـد و يـكـديـگـر را سـفـارش بـه پـنـهـان كـارى مـى كردند.))(151)
شـايـد سـبـب انـتقال از خانه مختار به خانه هانى اين بود كه با ماندن در خانه مختار، هم مسلم و هم مختار از سوى جلاّ دان ابن زياد در معرض تهديد بودند. به ويژه آن كه نيروى قبيله مختار در كوفه به اندازه اى كه بتواند از تجاوز ابن زياد جلوگيرى كند، نبود. در حالى كه هانى بن عروه ، قبيله اى عزّتمند و قدرتمند در كوفه داشت . به نوشته مورّخان هرگاه هانى سوار مى شد، چهار هزار زره پوشيده و هشت هزار پياده با او همراه مى شدند؛ و هرگاه هم پيمانان كِنْدى به يارى اش مى آمد، نيروهاى او به سى هزار زره پوشيده مى رسـيد.(152) از آن گذشته ـ پس از تحولات جديد ـ احتياط و هوشيارى ، به مسلم حـكـم مـى كـرد كـه پـس از اطـلاع حـكومت محلى كوفه نسبت به پايگاه اوّلش ، به پايگاه استوار و پنهان ديگرى نقل مكان كند.

نقشه قتل ابن زياد در خانه هانى
ابـن اثـيـر مـى نـويـسـد: هـانـى بـن عـروه بـيمار شد و عبيداللّه به عيادتش آمد. عمارة بن عـبـدالسـلولى بـه او گـفـت : هـمه تدبير گروه ما كشتن اين ستمگر است . اينك كه خداوند امكان آن را برايت فراهم ساخته است ، او را بكش . هانى گفت : دوست نمى دارم كه در خانه ام كشته شود.
ابن زياد نيز آمد و لختى كنارش نشست و سپس بيرون شد.
جـمـعـه اى نـگـذشـتـه بـود كـه شـريـك بـن اعـور بـيـمـار شـد. وى در خـانـه هـانـى مـنـزل كـرده بـود. شـريك نزد ابن زيا