ت كه نه او اين امر را تصدى مى كند و نه فرزندانش و اگر او بـه خـلافـت بـرسـد، آشـوبـى سخت به پا خواهد شد. عمر گفت : چگونه ؟ گفت : زيرا او خون ريخته است و كسى كه خون بريزد به حكومت نمى رسد. هنگامى كه داود قصد ساختن ديوار بيت المـقـدس را كـرد، خـداونـد به او وحى فرمود: تو آن را بنا نمى كنى ، زيرا خون ريخته اى ؛ و سـليمان آن را بنا مى كند. عمر گفت : آيا خون ها را به حق نريخته است ؟ كعب گفت : يا اميرالمؤ منين ، داوود هم به حق ريخت !(51)

نـمـى دانيم بخنديم يا گريه كنيم ! اين منافق بزرگ قصد بدگويى از سرور اوصيا را دارد ولى نـدانـسـتـه آن حـضـرت را سـتـوده اسـت . او بـر داوود دروغ مـى بـنـدد، غافل از اين كه خداى متعال به خلافت وى تصريح كرده است :

(يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِى الاَْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ)(52)

اى داود، ما تورا در زمين ، خليفه [و جانشين ] گردانيديم ؛ پس ميان مردم به حق داورى كن .

اين را هم بگوييم كه منافقانِ اهل كتاب ، در پناه ديگر شاخه هاى نفاق ايفاى نقش ‍ مى كردند. در دوران رسـول خـدا(ص) در پـنـاه مـنـافـقـان اوس و خـزرج مـديـنـه عـمـل مـى كـردنـد؛ در روزگـار سـه خـليـفـه اول ، در پـنـاه حـزب سـلطـه فـعـال بـودنـد؛ و در طـول دوران بـنى اميه و بنى عباس ، در پناه احزاب اين دو خاندان فعاليت داشتند.

شـواهـد اين حقيقت آشكار و فراوان است . هر كس در توطئه هاى پيچيده و چند سويه اى كه براى كـشـتـن امـام عـلى (ع) طـرح ريـزى مى شد تاءمل كند، سرانگشت يهود را به طور آشكار در آن جا خـواهـد ديـد. چـنـان كه نقل شده است اميرالمؤ منين على (ع) پس از ضربت خوردن در محراب عبادت بـه فـرزنـدش حـسـن (ع) فـرمـود: (مـرا عـبـدالرحـمـن بـن مـلجـم مـرادىِ فـرزند زن يهودى كشت .)(53) هـمـان گـونه كه نقش سرجون مسيحى ، مشاور معاويه و يزيد، در سياست ها و اداره امور اموى ها بر آگاهان پوشيده نيست و نقش او در طراحى براى پايان دادن به انقلاب امام حـسـيـن (ع) روشـن تـر از آن اسـت كـه بـتـوان پـنـهـان كـرد. مـتـوكـل عـبـاسـى نيز قبر امام حسين (ع) را به دست ابراهيم ديزج و با همكارى چند يهودى ديگر شخم زد.(54)

اين نوع از انواع جريان نفاق ، هميشه در لباس طاغوت ها و حكومت هاى ستمگرى كه در جاى جاى جـهـان اسـلام تـا به امروز بر امّت رنجديده اسلامى حكم رانده ، پنهان شده است . همه مصايب و بـدبـخـتى هاى امّت اسلامى زاييده توطئه هاى يهود و نصارا است . اينان نخستين كسانى بودند كـه مـظاهر غير اسلامى و منكرات را در جوامع اسلامى اشاعه دادند. آنها بودند كه براى نخستين بـار احـزاب كـافـر مـثـل حـزب هـاى كـمـونـيـسـتـى و سـوسـيـاليـسـى و مـلى را در جـهـان اسـلام تـشـكـيـل دادنـد و بـه انـتشار افكارشان پرداختند. نيز منشاء همه حركت هاى افراطى كه به نام اسـلام تـمـام شده ولى همه مسلمانان و به ويژه شيعيان آنان را مردود مى شمرند، همين يهودى ها هستند.

3 ـ منافقان ساكن مدينه

ايـن شـاخـه از مـنـافـقـان را مـنـافق هاى اوس و خزرج تشكيل مى دادند. اينها كسانى بودند كه از صـمـيـم دل اسـلام نياورده بودند، اما پس از آن كه همه اوس و خزرج ساكن مدينه اسلام آوردند و آمـادگـى كـامـل خـود را بـراى فـداكـارى در راه ديـن اعلام داشتند، اينان نيز خود را مسلمان وانمود كـردنـد. رئيس آنها عبدالله بن اُبَىِّ بن سلول عوفى بود كه خويشاوندانش ‍ براى او تاجى از مـرواريـد آمـاده سـاخـتـه ، قـصد داشتند كه او را پادشاه خود گردانند. در چنين وضعيتى بود كه خـداونـد پـيـامـبـرش را مـبـعـوث كـرد. پـس از آن كـه قـوم اوس بـه اسـلام روى آوردند و ديد كه رسـول خـدا(ص) پـادشـاهـى را از او سـلب كـرده كـيـنـه حـضـرت را بـه دل گـرفت . اما هنگامى كه ديد همه قوم او به اسلام روى آورده اند، او نيز با اكراه اسلام آورد، ولى همچنان بر نفاق و كينه اش پاى مى فشرد.(55)

از ويژگى هاى اين مرد و دار و دسته اش اين بود كه آشكارا عليه اسلام و پيامبر(ص) سخن مى گـفتند. يهوديان و به ويژه منافقانشان اين گروه را به شدت پشتيبانى مى كردند و به طور مـؤ ثـرى كـمـك مـى دادند. عكس قضيه نيز درست بود. پس از آن كه توسط يهود بنى قينقاع در پـى مـحـاصـره تـوسـط رسـول خـدا(ص) شـكـسـت خـوردنـد، عـبـدالله بـن اُبـَىّ بـه رسول خدا(ص) اصرار مى كرد كه نسبت به آنها نيكى كند، تا آن جا كه دست در زره آن حضرت نـهـاد و تـا نـگـرفـتـن پـاسـخ مـثـبـت رهـايـش نـكـرد. هـمـچـنـيـن در لشـكـركـشـى رسـول خـدا(ص) بـراى جنگ احد، يهوديان و منافقانشان به نيروى نظامى اى كه منافقان مدينه بـه فـرمـانـدهـى عبدالله بن اءبى تشكيل داده بودند پيوستند. گفته اند كه اين نيرو يك سوم سـپـاه اسـلام و شـمـارشـان سـيـصـد تن بود. عبدالله بن اُبَىّ به منظور تضعيف مسلمانان ، به بهانه اين كه جنگى در كار نيست ،(56) پيش از جنگ ، به مدينه بازگشت . نيز گفته شـده است كه پيامبر(ص) به دليل كفرشان آنان را باز گرداند و شمار آنها ششصد تن بود. در روايـتى آمده است كه پيامبر(ص) روز اُحد بيرون آمد. پس از گذشتن از ثنية الوداع ، عبدالله بـن اُبـَىّ را در راءس دسـتـه اى آراسـتـه ديد. پرسيد: اينان كيستند؟ گفتند: عبدالله بن اُبَىّ در راءس ‍ شـشـصد تن از هم پيمان هاى او از يهود بنى قينقاع ، فرمود: آيا اسلام آورده اند؟ گفتند: يا رسول الله ، نه . فرمود: به آنان فرمان بازگشت بدهيد؛ زيرا ما از مشركان عليه مشركان كمك نمى گيريم .(57)

اين شاخه از جريان نفاق ، برجلوگيرى از پيشرفت اسلام و شكست مسلمانان و آزار پيامبر(ص) و تـوطـئه چـيـنـى بـراى قـتـل آن حـضـرت تـلاش فـراوان كـرد. غـزوه هـا و جـنـگ هـاى رسـول خـدا(ص) گواه همه اين موارد است ؛ و پژوهنده سيره نبوى اين حقيقت آشكار را به آسانى در خـواهـد يـافـت . اما در طول دوران ده ساله زندگى پيامبر(ص) در مدينه تلاش ‍ اين شاخه از منافقان براى آنان جز خوارى و ذلت چيزى به بار نياورد.

رفـتـار پيامبر(ص) با رهبر اين شاخه و پيروان او و رويارويى آن حضرت با كارها و دسيسه هـايشان به مقتضاى مصالح اسلام و تداوم پيشرفت آن بود. آن حضرت طبق شرايط اسلام و به مـقـتـضاى حكمت الهى و خطاناپذيريش ، صبر و بردبارى و گذشت به خرج مى داد و يا اين كه بر آنها سخت مى گرفت و تنبيه شان مى كرد.

اين شاخه و رهبرشان ، عبدالله بن ابى ، ديگر شاخه هاى نفاق ، به طور پنهانى روابط حسنه داشـتـنـد. بـراى پژوهنده ، اين روابط، با كنار هم قرار دادن مضمون برخى روايت ها، دريافت و فـهـم نـانـوشـتـه هـاى مـيـان سـطـور قـابـل كـشـف اسـت . بـراى مثال در جنگ احد، پس از بروز شايعه قتل رسول خدا(ص)، برخى از مسلمانان كه شيطان آنها را گـمـراه كـرده بـود، در حـالى كـه فرار مى كردند و از كوه بالا مى رفتند و به هيچ كس توجّه نـداشـتـند، گفتند: (اى كاش وكيلى را نزد عبدالله بن اءبى بفرستيم تا از ابوسفيان براى ما امان بگيرد. اى مردم محمد