 كشته شده است ، بنابر اين پيش از آن كه بيايند و شما را بكشند نزد خويشاوندان خود بازگرديد.)(58)

بـرخـى گـفـتـنـد: (اگـر او پـيـامـبـر بـود كـشـتـه نـمـى شـد، پـس بـه ديـن نـخـست خويش باز گـرديـد؛(59) و بـرخـى ديـگـر گـفـتند: ما دستمان را سوى آن ها دراز مى كنيم ، آنان خـويـشـاونـدان و عـمـوزادگـان مـا هـسـتند.)(60) صاحب كتاب (السيرة الحلبيه ) مى گويد: (اين [عبارت اخير] نشان مى دهد كه اين گروه [فرارى ] نه از انصار، بلكه از مهاجران بودند.)(61)

ايـن سخن ها و اظهار نظرها به گونه شك برانگيزى به اين واقعيت اشاره دارد كه ميان منافقان قريش عبدالله بن اُبى بن سلول و ابوسفيان ـ سركرده كفر در رويارويى با اسلام و كسى كه پـس از آن در راءس نـفـاق امـوى و پـنـاهگاه منافقان بود ـ(62) روابطى پنهانى وجود داشته است . بى ترديد رهبر حزب سلطه در شمار كسانى بود كه به منظور فرار، از صخره بالا رفت ؛ دلايل خاص تاريخى اين امر را اثبات مى كند.(63)

مطلب ديگرى كه اين ادعا را اثبات مى كند و از قضاياى مسلم تاريخى است ، اين كه در جنگ احد، هـمه مهاجران بجز اميرمؤ منان على (ع)، از كنار رسول خدا(ص) فرار كرده اند. در خبر آمده است كه اءنس بن نضر، قبل از شهادتش در اين جنگ ، عمربن خطاب و چند تن ديگر از فراريان را كه دست از جنگ كشيده بودند به جهاد و شهادت فرا خواند، اما آنها اجابت نكردند. روايت در اين باره چـنـيـن مـى گويد: اَنس بن نضر، عموى انس بن مالك به عمربن خطاب و طلحة بن عبيدالله و چند تـن ديگر از مهاجران و انصار رسيد كه دست از جنگ كشيده بودند. گفت : چرا نشسته ايد؟ گفتند: پـيـامـبـر(ص) كـشـتـه شـده . گـفـت : در ايـن صـورت زنـدگـى پس از او را مى خواهيد چه كنيد؟ بـرخـيـزيد و براى همان چيزى كه پيامبر مرده است شما نيز بميريد! سپس خود به سوى دشمن رفـت و جـنـگـيـد تا كشته شد.(64) اين روايت ناظر بر اين حقيقت است كه آنها همراه وى به جنگ برنخاستند.

بـازگـشـت بـه گـذشـتـه كـه نـاشـى از تـرديـد در نـبـوّت رسـول خـدا(ص) بـود، تـنها به شمارى از صحابه در جنگ احد محدود نمى شود، بلكه در همه سختى ها و شكست ها و شرايطى كه جريان باد مخالف مى وزيد، تكرار مى شد. عمر بن خطاب ، خـود دربـاره تـكـرار ايـن تـرديد، آن هم به صورتى شديدتر، در روز صلح حديبيه براى ما سـخـن مـى گـويـد؛ كـه شـك در آن روز وى را بـه انـديـشـه تـمـرد نـسـبـت بـه رسـول خـدا(ص) و قـيام عليه او واداشت . او مى گويد: (چنان به شك افتادم كه از هنگام اسلام آوردنم تا به آن روز چنين شك نكرده بودم . اگر در آن روز پيروانى مى يافتم ، زير بار اين صلح نمى رفتم ).(65)

خنده دار و گريه آور اين است كه چنين گزافه گويى هايى از اين صحابه تنها هنگامى شنيده مى شد كه ترس از ميان رفته بود، و بيم خطر وجود نداشت . يعنى همان حالتى كه زبان هاى تـند به سخن درمى آيد. هرگاه كه رسول خدا(ص) از لاف زدن هاى دروغين شان به تنگ مى آمد بـه قـصـد خـاموش كردن آنها ترسشان را يادآور مى شد، چنان كه در روز حديبيه فرمود: (آيا جـنـگ احـد را فـرامـوش كـرده ايـد كـه بـالا مـى رفـتـيـد و بـه هـيـچ كـس تـوجـّه نـداشـتيد و من از دنبال شما را صدا مى زدم ؟ آيا جنگ احزاب را فراموش كرده ايد كه از بالا و پايين بر سر شما ريـخـتـنـد و چـشـم هـا بـرگـشـت و جـان هـا بـه گـلو رسـيـد؟ آيـا فـرامـوش ‍ كـرده ايد روز چنان را؟...)(66)

4 ـ حزب اموى

فـتـح مـكـّه يـكى از نقاط عطف اصلى تاريخ اسلام است . پس از آن بود كه مسلمانان از حالت يك گـروه انـقـلابـى بـه نـيـرويـى مـتـمـركـز و قـدرتـمـنـد و دولتـى پـيـروزمـنـد و چـيـره تـبـديـل شـدنـد؛ و مـشـركـان متحد و به هم پيوسته ، در روند حوادث ، به صورت گروه هايى پراكنده و ناتوان و شكست خورده درآمدند.

هـوشـمندان سودپرست قريش ، امثال عمروعاص ، خالد بن وليد، پيش از ديگران اين موضوع را دريافتند؛ و پس از آن كه يقين كردند چاره اى جز پذيرش اسلام ندارند، به آن گرويدند.

اما بيش تر اموى ها بر ستيز و دشمنى خود پاى فشردند، تا آن كه پرچم هاى فتح اسلامى در برابرشان نمودار گشت ؛ و اينان در شمار آزادشدگان قرار گرفتند. اموى ها پس از شكست در فـتـح مـكـّه به اسلام درآمدند ولى دل هايشان هرگز از كوثر اسلام سيراب نگشت . حقيقت نفاق و اصـرار ايـنـان بر كفر، از واقعيت هاى مسلم تاريخ است كه هيچ منصفى در ثبوت آن ترديد نمى كـنـد. شـواهـد ايـن واقـعـيـت آشـكـارتـر از آن اسـت كـه بـا تاءويل هاى حق گريزان و حقيقت ستيزان قابل انكار باشد.

پـس از آن كـه عثمان زمام امور خلافت را به دست گرفت ، ابوسفيان نزد او رفت و گفت : پس از (تـَيْم ) و (عدى ) خلافت به تو رسيد بنابر اين آن را چون گوى بچرخان ؛ و بنى اميه را مـيـخ ‌هـاى آن قـرار ده ، زيـرا ايـن حكومت است و من بهشت و جهنمى نمى شناسم .(67) آن گـاه كـه كارها به نفع معاويه سامان گرفت ، روزى مغيرة بن شعبه با وى خلوت كرد و گفت : (يـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، تـو بـه آرزوى خـويـش رسـيـدى ، كـاش ‍ عـدل را آشـكـار كـنـى و نـيـكـى را گـسـتـرش دهـى ، تـو امروز سرورى يافته اى و چنانچه به بـرادران خـود از بنى هاشم بنگرى و با آنان صله رحم كنى ، به خدا سوگند امروز چيزى كه تو را بترساند نزدشان نخواهى يافت .(68)پـس از آن كـه على (ع) را براى بيعت ، به زور به مسجد آوردند، حضرت با مردم محاجّه كرد و فرمود: (اى گروه مسلمانان و مهاجران و انصار، شما را به خدا سوگند مى دهم آيا در روز غدير از رسـول خـدا(ص) چـنـيـن و چـنـان نـشـنـيـديـد ـ و هـر آنـچـه را كـه رسول خدا(ص) در آن روز فرموده بود همه را براى مردم بازگو كرد ـ گفتند: بلى . ابوبكر بـا شـنـيـدن ايـن سـخـنـان تـرسيد و فكر كرد كه مردم به يارى على (ع) برخيزند. از اين رو پـيـشـدسـتـى كـرد و گـفـت : آنـچـه گـفـتـى درسـت اسـت ، مـا آن را بـه گـوش شـنـيـده ايـم و در دل مـا جـاى گـرفـتـه اسـت ، امـا پـس از آن مـن از رسـول خـدا(ص) شـنـيـدم كـه فرمود: خداوند ما اهـل بـيـت را بـرگـزيـد و گـرامـى داشـت و بـهـتـريـن جـاى دنيا و آخرت را براى ما خواست ولى نـخواسته است كه نبوّت و خلافت را يك جا در ميان ما قرار دهد. در اين هنگام على (ع) فرمود: آيا هـيچ يك از صحابه رسول خدا(ص) هنگام شنيدن اين سخن با تو حاضر بوده است ؟ عمر گفت : خـليـفـه رسـول خـدا(ص) راسـت گفت ، من نيز همان طور كه او گفت شنيده ام ؛ ابوعبيده و سالم ، غـلامـان ابـوحـذيـفـه و مـعـاذ بـن جـبـل نـيـز گـفـتـنـد: مـا نـيـز ايـن را از رسول خدا(ص) شنيده ايم . على (ع) فرمود: هر آينه شما به پيمانى كه در كعبه با يكديگر بـسـتـيـد مـبـنـى بـر ايـن كـه اگـر مـحـمـد كـشـتـه شـود يـا بـمـيـرد امـر خـلافـت را از مـا اهل بيت بگيريد وفا كرديد. ابوبكر گفت : تو اين را از كجا مى دانى ؟ ما كه تو را بر اين امر آگـاه نكرده بوديم . امام على (ع) فرمود: اى زبير، اى سلمان ، اى اباذر، و اى مقداد شما را به خـدا و اسـلام مـى خـوانم و از شما مى پرسم