ن تلاش ، محاصره [و تحديد] سخنان پيامبر(ص) به طـور كـلى و بـه ويـژه سـخنانى بود كه به موضوع خلافت و شخص خليفه پس از آن حضرت مربوط مى شد.

امـا پـس از رحـلت پـيـامـبر(ص) و پس از آن كه اجتماع سقيفه براى دست يافتن حزب سلطه به قدرت به پايان رسيد، انگيزه و دليلى براى پنهان ماندن رويارويى با سخنان پيامبر(ص) وجـود نـداشـت ؛ و جـلوگـيـرى از بـيانات نبوى ، زير پوشش ترس از بروز اختلاف ميان امّت ، عـلنـى گـرديـد. ابـوبـكـر مـردم را گـرد آورد و گـفـت : (شـمـا سـخـنـانـى را از پـيـامـبر(ص) نـقـل مـى كـنيد كه درباره آن ها اختلاف داريد و اختلاف مردم پس از شما به مراتب بيش تر خواهد بـود. پـس ‍ چـيزى از پيامبر نقل مكنيد و هر كس از شما پرسيد بگوييد: كتاب خداوند در ميان ما و شماست .)(116)

علاوه بر اين كه ديده مى شود، مقابله از حالت پنهانى ، صورت آشكار به خود گرفته است ، مـى بـيـنـيـم كـه سـخـن او يـعـنـى (پـس از رسـول خـدا چـيـزى نـقـل مـكـنـيـد)، بـه مـعـنـاى جـلوگـيـرى كـامـل از مـطلق سخنان پيامبر اكرم (ص) و كشيدن حصار كامل بر گرد آن چيزى است كه از ايشان نقل شده است .

رهـبـرى ايـن حزب به خوبى دريافته بود كه آنچه مايه تشويش خاطر او مى شود و از انتشار آن بـيـم دارد، تـنها بيانات نبوى درباره مقام و منزلت على (ع) و حقانيت او در امر خلافت نيست ، بـلكـه شـامـل سـخـنـانـى كـه بـه چـنـد مـوضـوع ديـگـر نـيـز مـربـوط مـى شـد؛ مـثل امر به معروف و نهى از منكر، نشانه هاى پيشوايان گمراه كننده و ضرورت قيام عليه آنان نـيـز هـست ؛ معرفى شجره ملعونه در قرآن ؛ احاديثى كه از آشوب ها و رهبرانشان بحث مى كرد؛ فـضـايـل بـرخى صحابه كه از سوى حزب حاكم زير فشار قرار گرفتند. فضايلى كه نه تـنـهـا مـوجـب نـاخـشـنـودى رهـبـرى حـزب بـود، بـلكـه انـتـشـار فـضـايـل شـان نـيـز آنـان را مـى آزرد و احـاديـثـى از ايـن قبيل ... از اين رو چاره اى جز اين نبود كه منع نقل حديث را تعميم داده مطلق گردانند.

چـنـان كـه پيش از اين گفتيم ، اين ممانعت در روزگار عمر با شدت هر چه تمام به اجرا درآمد، و عثمان نيز از نقل هر حديثى كه در روزگار ابوبكر و عمر روايت نشده بود جلوگيرى كرد.

در نـتـيـجـه گـسـتـرش فـتـوحـات ، ورود بـسـيـارى از مـلت هـا به اسلام ، دور شدن از روزگار پيامبر(ص)، و نيز در اثر اين توهّم كه خلفاى سه گانه پس از پيامبر(ص) در امتداد خط وى بوده اند، امر بر امّتى كه از سيره پيامبرش (ص) جز اندكى نمى دانست مشتبه شد؛ و بسيارى از مردم رفتار عمر را آيينه سيره پيامبر(ص) مى ديدند. در حالى كه سيره عمر چيزى جز بدعت هـاى مـخالف با سنّت آن حضرت نبود. با وجود اين هرگاه به چنين روايت هايى [از عملكرد عمر] دست مى يافتند، بر عمل به مفاد آن ها اصرار مى ورزيدند و از كنار نهادنشان سرباز مى زدند، حتى اگر به آنان يادآورى مى شد كه اين خلاف سنّت پيامبر(ص) است .

مردم كوفه (پايتخت آن روز سرزمين هاى اسلامى ) از امام على (ع) تقاضا كردند برايشان امامى تـعـيـيـن كـند كه نمازهاى نافله ماه رمضان را به جماعت بخواند. امام (ع) آنان را از اين كار باز داشـت و برايشان توضيح داد كه اين كار خلاف سنّت پيامبر(ص) است . ولى آن ها امام را ترك گفتند و گرد آمدند و يك تن از خودشان را به امامت برگزيدند. امام (ع) فرزندش ‍ حسن را نزد آنـان فـرستاد. امام حسن (ع) در حالى كه تازيانه اى به دست داشت وارد مسجد شد مردم همين كه وى را ديدند به سوى درها گريختند و فرياد برآوردند: واعمرا!(117) و در برخى منابع آمده است كه گفتند: اى مسلمانان سنّت عمر تغيير داده شد!(118)

در ايـن جـا يـك جـنـبـه از دشوارى هاى بزرگى كه امام على (ع) در راه باز گرداندن كارها به مجراى صحيح ، با آن روبه رو بود، براى پژوهنده روشن مى شود. آن حضرت خود در اين باره مـى فـرمـايـد: حـكـمـرانـان پـيـش از مـن كـارهـايـى انـجـام دادنـد كـه خـلاف سـنـّت رسـول خـدا (ص) بـود. آنـان بـه عـمـد بـا آن حـضـرت مـخـالفـت مى كردند، پيمان هايش را مى شـكـسـتند، سنّت او را تغيير مى دادند؛ و چنانچه مردم را به ترك آنها وا مى داشتم و سنّت را در مـسـيـر اصـلى آن قـرار مـى دادم و بـه وضـعـيـت دوران رسول خدا(ص) باز مى گرداندم ، حتى سپاه خودم از گِرد من پراكنده مى شدند. به طورى كه تـنـهـا مـى مـاندم ، يا حداكثر اندكى از شيعيانم كه فضايلم را مى شناختند و امامت مرا بر اساس كـتـاب خـداى عـزوجـل و سـنـّت رسـول او بـر خـود واجـب مـى شـمـردنـد، بـا مـن هـمـراه مـى شدند.(119)

7 ـ ضعف معنوى و روحى امّت : كسى كه دستاوردهاى سقيفه را مورد مطالعه و بررسى قرار دهد، در مـى يـابد كه امّت اسلامى گرفتار پديده روانى ضعف (روحى ) گشته بود؛ چيزى كه در دوران پيامبر(ص) سابقه نداشت . اين (ضعف روحى ) را مى توان به حالت سكوت مسلمان در بـرابـر كـارى كه به اعتقاد او باطل و مخالف فرمان خدا و پيامبر او مى باشد تعبير كرد. اين حالت يكى از پيامدهاى ناگوار سقيفه بود كه از ترك امر به معروف و نهى از منكر ناشى مى گـرديـد. فـراگير شدن چنين حالتى در جامعه ، سرانجام به نتايج تلخ فراوانى مى انجاميد كـه بـدتـريـن آن هـا نـگـرش واژگـونـه اسـت ، كـه انـسـان مـسـلمـان ، باطل را حق و حق را باطل مى بيند. رسول خدا(ص) پيوسته امّت اسلامى را از چنين حالتى ، كه بـا تـرك امـر بـه مـعـروف و نـهـى از منكر پديد مى آيد، برحذر مى داشت . در محتواى اين حديث شـريـف نـبـوى ، بـايـد تاءمل بورزيم تا بدانيم كه چگونه اين حالت امّت ، از بد به بدتر منجر مى گردد تا آن كه واژگونى به درجه (نگرش معكوس ) مى رسد.

امـام صـادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل مى كند كه فرمود: چگونه خواهيد بود، آن گاه كه زمان شـما فاسد و جوانان شما فاسق گردند و شما امر به معروف و نهى از منكر نكنيد؟ عرض شد: يـا رسـول الله آيا چنين چيزى مى شود؟ فرمود: آرى و بدتر از آن ، چگونه خواهيد بود آن گاه كـه بـه مـنـكـر امـر و از مـعـروف نـهـى كـنـيـد؟ عـرض شـد: يـا رسـول الله ، آيـا چـنـين چيزى مى شود؟ فرمود: و بدتر از آن ؛ چگونه خواهيد بود، آن گاه كه معروف را منكر و منكر را معروف ببينيد؟!(120)

پـيـدايـش پـديـده ضـعـف روحـى در امـّت را، بـلافاصله پس از سقيفه مى توان مشاهده كرد؛ و آن هنگامى بود كه بيش تر انصار و برخى از مهاجران در اعتراض به نتايج سقيفه ، در مدينه [از سياست ] كناره گرفتند و از سستى در حق (جانشين شرعى ) پشيمان گشته تاءسف مى خوردند. ولى بـا وجـود ايـن ، هـنـگـامـى كـه (وصـى شـرعـى) رسول خدا(ص) يعنى حضرت على (ع)، با استناد به اين كه مردم نخستين بار در روز غدير با او بـيـعـت كـرده انـد، بـراى بـركـنـار سـاخـتـن خـطـاكـار مـخـالف بـا رسول خدا(ص) آنان را به قيام فراخواند، حضرت را همراهى نكردند.(121) درباره ايـن كـنـدى مـردم ، روايت هاى بسيارى نقل شده است كه در يكى از آن ها چنين آمده است : هيچ كدام از مـهاجران و انصارى كه در جنگ بدر شركت داشتند نماندند، مگر