 آن كه على (ع) به خانه هاشان رفـت و بـه آنان فرمود كه فردا صبح با سر تراشيده و مسلّح بيايند تا پيمان مرگ ببندند. امـا جـز چـهـارتـن نـيـامـدنـد. به سلمان گفتم : آنان چه كسانى بودند؟ گفت : من ، ابوذر، مقداد و زبير بن عوام . باز شب ديگر على (ع) نزد آنان رفت و آنان را فراخواند. گفتند: فردا مى آييم ، امـّا جـز مـا كـسـى نـيـامـد. شـب سـوّم رفـت ، بـاز هم كسى نيامد؛ و امام پس از مشاهده خيانت و بى وفايى مردم در خانه اش نشست ...).(122)

صديقه كبرى ، حضرت فاطمه زهرا(س ) ضمن خطبه اش در مسجد، شگفتى خويش را از اين ضعف روحى ابراز داشته خطاب به انصار فرمود: اى دليران ، اى بازوان ملّت و اى نگاهبانان اسلام ! ايـن سـسـتـى و چـشـم بـرهـم نـهادن در برابر ستمى كه بر من مى رود براى چيست ؟ آيا پدرم رسـول خـدا(ص) نـمى فرمود: (احترام مرد با حرمت نهادن به فرزندانش ‍ حفظ مى گردد؟) چه زود بـدعـت گـذاشـتـيـد و شـتـر خلافت چه زود پروار شد. شما بر انجام خواسته من تواناايد و قـدرت بـرآوردنش را داريد... هيهات از مهاجر و انصار، آيا سزاوار است كه بر سر ميراث پدرم بـه من ستم شود و شما نزد من حاضر و ناظر باشيد؟ من همه شما را دعوت كرده ام و همه شما از ماجراى من باخبريد و از عِدّه وعُدَّه برخورداريد، نيرو و امكانات داريد، سلاح و سپر داريد. ولى هر چه شما را دعوت مى كنم اجابت نمى كنيد! و هر چه فرياد برمى آورم به دادم نمى رسيد. در حـالى كـه شـما مبارزيد و به نيكى و صلاح شهرت داريد و از نخبگان به شمار مى رويد و از بـرگـزيـدگـانـيد. شما در جنگ با اعراب رنج و تعب فراوان برديد و با ملت هاى گوناگون مبارزه و با زورمندان نبرد كرديد. پيوسته به شما فرمان مى داديم و شما اطاعت مى كرديد. تا آن كـه آسياى اسلام بر محور ما به گردش درآمد و شير روزگار سرازير شد؛ و گردن شرك فرود آمد و دروغ از جوشش افتاد و آتش كفر خاموش گرديد و دعوت فتنه فرو نشست و نظام دين بـرقـرار گـرديـد. اكنون پس از روشن شدن موضوع چرا سرگردانيد و پس از آشكار شدن حق چـگونه آن را پنهان مى داريد و پس از پيشروى چرا پشت مى كنيد؟ و پس از ايمان چرا شرك مى ورزيد؟ آيا با گروهى كه عهد خود را شكستند و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند نمى جنگيد، در حالى كه جنگ را نخست آنان آغاز كردند! آيا از آن ها مى ترسيد؛ اگر مؤ من باشيد سزاوارتر آن است كه از خدا بترسيد.)(123)

ايـن (ضـعـف روحى ) به دلايلى فراوان ، پس از سقيفه روز به روز در ميان امّت آشكارتر مى گـشـت و خـطـرش بـزرگ تـر مى شد تا آن جا كه تناقض ميان ظاهر و باطن مسلمان در بيش تر فـرزنـدان امـّت اسـلامى استحكام يافت و بر بيش تر آنان شيطان چيره گشت ؛ و روزى كه امّت اسـلامـى بـه جـنـگ فـرزنـد دخـتـر پـيـامـبـرشـان رفـتـنـد ـ در حـالى كـه دل هـايشان با او و شمشيرهايشان بر روى او كشيده بود ـ اين درد بى درمان به اوج خود رسيد! آرى امّت اسلامى در حالى حسين (ع) را كشت كه مى دانست در روى زمين هيچ كس برتر از او نيست !

مـا در جـاى مـنـاسـب اين تحقيق ، به علت هاى نهفته در پس شدّت يافتن اين بيمارى در ميان امّت و نشانه هاى آن اشاره خواهيم كرد.

2ـ خلافت عمر بن خطاب

عمر بن خطاب پس از ابوبكر و با تعيين وى ، بر مسند خلافت تكيه زد؛ و همان سياستى را كه او و ابـوبـكـر در دوران خـلافـتـش اعـمـال مـى كـردنـد ادامـه داد. بـر طـبق اين سياست ، از سويى اهـل بيت به ويژه و بنى هاشم عموما زير فشار اجتماعى ، سياسى و اقتصادى قرار گرفتند؛ و دست بنى اميه در اشغال پست هاى فرماندهى و حكومت ولايات باز گذاشته شد. او در اين سياست از ابوبكر هم پيشى گرفت . براى اثبات اين موضوع همين اندازه بس كه معاوية بن ابوسفيان را در شام آزاد گذاشت تا به روش پادشاهان هر طور كه مى خواهد گردآورد و مصرف كند، بى آن كه ناظرى داشته باشد يا كسى از او حساب بكشد. هرگاه هم كه اعتراض كنندگان نزد عمر از مـعـاويـه نـام مـى بـردنـد پـاسـخ مـى داد: (جـوان قـريـش و آقـازاده اش را واگذاريد...)(124)؛ و درباره اش مى گفت : (از كسرى و قيصر ياد مى كنيد در حالى كـه معاويه نزد شماست .)(125) حتى عمر بن خطاب را بايد مقدمه ساز حكومت اموى و بلكه مؤ سس آن دانست .

او حـصـارى را كـه بـر گـرد سنّت نبوى كشيده شده بود محكم تر كرد؛ و تا زنده بود راويان حـديـث نـبـوى را وادار بـه سـكـونـت اجـبـارى در مـديـنـه گـردانـيـد؛ و سـپـاهـيـانـش را از نقل احاديث پيامبر(ص) باز داشت . اين در هنگامى بود كه منافقان يهود و نصارا مانند كعب الاحبار و تـمـيـم دارى را بـه خـود نـزديـك گـردانـيـده و بـه آنـان آزادى كـامـل داده بـود تـا بـراى مـردم قـصـه بـگـويـنـد و هـر چـه مـى خـواهـنـد از ابـاطـيـل كـتـاب هـا و سـاخـتـه هـاى خـود را كـه بـا عقايد اسلام ناب محمدى مخالف بود ميان مردم بپراكنند.

در ايـن جا به دو كار مهم از كارهاى او كه به دليل مترتب بودن آثارى مهم و فراوان بر آن ها، دو نقطه عطف اصلى در تاريخ امّت اسلامى به شمار مى آيند اشاره مى كنيم :

1 ـ 2 ـ مبناى عمر در عطا

رسـول خـدا(ص) بـه هـمـه مـسـلمـانـان بـه طـور مساوى عطا مى بخشيد و هيچ كس را بر ديگرى برترى نمى داد.

ابـوبـكـر نـيز در دوران حكومتش بر پايه اصل برابرى رفتار مى كرد. اما عمر پس از رسيدن بـه خـلافـت برخى از مردم را بر برخى ديگر برترى داد: سابقين [در اسلام ] را بر ديگران برترى داد، مهاجرانى را كه از قريش بودند بر ديگران برترى بخشيد، همه مهاجران را بر همه انصار برترى داد؛ عرب را بر عجم و آزاد را بر بنده برترى داد.(126) براى اهـل يـمن چهارصد و براى مُضَر سيصد و براى ربيعه دويست درهم مقررى تعيين كرد؛ و اوس ‍ را بر خزرج برترى داد.(127)

همان طور كه منطق سقيفه بر پايه استهزاى ديگران و تفاخر قبيله اى استوار بود، اين كار عمر نيز روح تعصب قبيله اى را، كه اسلام آن را خاموش كرده بود، زنده كرد. مبناى عمر در مقدار عطا، بندها را از پاى روح تعصب قبيله اى گشود و بدترين تاءثير را در زندگى اسلامى به بار آورد: (زيـرا تـشـكيل طبقات را در جامعه اسلامى پى ريخت و برترى دينى را راه دستيابى به بـرتـرى مـادى قـرار داد و اشـرافـيـت قـريش كه با به قدرت رسيدن ابوبكر موقعيّت خود را تـقـويـت كـرده بـود ـ تـوجـيـه جـديـدى براى برترى جويى و در دست گرفتن سرنوشت مردم بخشيد. تمام معيارهاى قريش را از ديگران در دريافت عطا برتر مى شمرد و مفهوم اين قاعده اين بـود كه قريش از همه برتر است ، چون (قريش ) است و براى زورگويى و برترى طلبى به توجيه ديگرى نياز نيست .

ايـن اصـل زمـيـنـه جـديـدى را براى برخوردهاى قبيله اى ميان ربيعه و مُضر و ميان اوس و خزرج پـديـد آورد؛ چـرا كه متضمن برترى همه مُضَر بر همه ربيعه و برترى اوس بر خزرج بود. به پندار ما با اين اصل نخستين پايه نژادپرستى ميان مسلمانان عرب و ديگر مسلمانان بود كه بـا خـط مـشـى عـمـر مـبـنـى بـر بـرتـرى دادن عـرب بـر عـجـم و آزاد بـر بـنـده ، بـنـيـاد نهاده شد.(128)

طـو