روم ساخته بودند.

رفـتـن بـزرگـان قـريـش به جاى جاى سرزمين هاى اسلامى ، آن هم با شهرت دينىِ (صحابى رسـول خـدا(ص) و افزايش ثروتشان ، بسيارى از مردم اين سرزمين ها را وادار كرد تا براى رسـيـدن بـه مـال دنـيـا و مـطـامـع سـيـاسـى پـيـرامـون آن هـا را بـگـيـرنـد و حـزب تـشـكـيـل بـدهـنـد. از ايـن رو روحـيه فرصت طلبى در وجود بسيارى از مردم رسوخ كرد. به اين تـرتـيـب كـه با دنيادارانى كه عطاى بيش ترى مى دادند طرح دوستى افكندند و در راه رسيدن به هدف هاى دنيوى ، به موانع شرعى اى كه سدّ راهشان مى شد بى توجهى كردند. اين روحيه موجب پيدايش روحيه سبك شمردن شريعت و بى احترامى به احكام آن گرديد؛ و اين حالتى بود كـه امـّت اسـلامى در درجه نخست در حوزه تصرفات عثمان و كارگزارانش مانند وليد بن عقبه و ديگران شاهد بود.

طـبـرى در ايـن زمـينه نقل مى كند كه عمر بن خطاب مهاجران بزرگ قريش را از رفتن به شهرها جز با اجازه و براى مدت زمانى معين منع كرده بود... هنگامى كه عثمان روى كار آمد مانند عمر جلو آن ها را نگرفت . آنان در ولايات گشتند و با سرزمين ها و مردمان گوناگون آشنا شدند، او به كـسـانـى كـه مـكـنـت و سـابـقـه اى در اسـلام نـداشـتـنـد و در انـزوا بـه سـر مـى بـردنـد، تـيـول داد. مردم به آن ها پيوستند و نسبت به آن ها اميد بستند و در اين كار تا آن جا پيش رفتند كه مى گفتند: (اينان به قدرت مى رسند و ما كه براى اينها شناخته شده ايم در شمار خاصان و نزديكانشان مى گرديم ). اين نخستين خللى بود كه در اسلام وارد شد و نخستين فتنه اى كه در ميان عامه رخ داد همين بود.(136)

2ـ گشايش باب كشت و كشتار ميان امّت براى هميشه روزگار

تـرور عـمـر كـه بـه قـتـل وى انـجـامـيـد، اثـرى نـاچـيـز داشـت ، زيـرا كـه شـخـص قـاتـل مـعـلوم بـود، هر چند كه عبيدالله بن عمر زياده روى كرد و شمارى بى گناه را به خاطر قـتـل پـدرش كـشـت . امـا قـتـل عـثـمـان ، بـا آن كـيـفيتى كه كشته شد، پس از وى در تاريخ اسلام تـاءثـيرى گسترده و دراز مدت داشت ، زيرا باب كشت و كشتار بر سر آن گشوده شد. اميرالمؤ مـنـيـن عـلى (ع) [كـه ايـن مـوضـوع را پيش بينى مى كرد] او را نصيحت كرد و از نتايج چنين قتلى بـرحـذر داشـت و فـرمـود: (تـو را بـه خـدا سـوگـنـد كـارى مـكـن كـه نـخـسـتـيـن پـيـشـواى مـقـتـول ايـن امـّت بـاشـى ، زيـرا گـفـتـه مـى شـود كـه در مـيـان ايـن امـّت پـيـشـوايـى بـه قـتل مى رسد كه با كشتن او باب كشت و كشتار تا روز قيامت گشوده مى شود و امور دين بر سر قـتـل او مـشـتـبـه و فـتـنـه هـا انـگـيـخـتـه مـى شـود، در نـتـيـجـه مـردم حـق و بـاطـل را از هـم بـاز نـمـى شـنـاسـنـد و سخت در آن فتنه غوطه ور مى شوند و آشفتگى سراسر زندگيشان را فرا مى گيرد.)(137)

در عمل نيز چنين شد و خونخواهى عثمان دستاويز اهل جمل گرديد كه با بيعت شكنى و خروج بر اميرمؤ منان على (ع)، بخشى از امّت اسلامى را بدين وسـيـله گـمـراه كـردنـد. امـور را بـر مـردم مـشـتـبـه سـاخـتـنـد و فـتـنـه انـگـيـختند تا آن كه جنگ جـمـل بـرپـا شـد. مسلمانان براى نخستين بار به جان هم افتادند و اين جنگ در پايان به شكست سپاه عايشه ، طلحه و زبير كه در تشويق به كشتن عثمان نقش بسيارى داشتند، انجاميد.

اما معاويه كه به طور عمد درباره عثمان كوتاهى ورزيد،(138) در مدعاى خود، با اين دستاويز، گوى سبقت را از اهل جمل هم ربود، تا آن جا كه بخش بزرگى از امّت را گمراه كرد و امـور را چـنـان بـر آنـهـا مـشـتـبـه سـاخـت كـه در جـنـگ صـفـيـن ، بـسـيـار قـاطـع و مـحـكـم در مـقـابـل عـلى (ع) ايـسـتـادنـد. صـفـيـن جـنـگـى بـود كـه هـر دو طـرف را در آسـتـانـه نـابـودى كامل قرار داد؛ و بدترين پيامدها را در تاريخ زندگى امّت اسلامى تا به امروز بر جاى نهاد.

3ـ ضعف معنوى و روحى امّت

اسـتـمـرار يـافـتن ضعف روحى امّت اسلامى نيز در اين جا به خوبى مشاهده مى شود. زيرا عثمان عـلاوه بـر انـحـراف ، حـتـى از روش ابـوبـكـر و عـمـر، شـمـارى از بـزرگـان صـحـابـه مـثـل ابـوذر، عـمار ياسر و عبدالله مسعود را تنها به جرم اين كه وى را به معروف امر و از منكر نـهـى كـرده انـد بـه شـدت سـركـوب كـرد و امـّت اسـلامـى در طـول ايـن مـدت ، حـتـى در مـديـنـه با وجود صحابه فراوانى كه در آن جا حضور داشتند، براى جلوگيرى از ستمى كه به آنان مى رسيد، يا دست كم ابراز نارضايتى از اين كار، كوچكترين اقدامى نكردند.

بـا آن كـه صـحابه از منزلت ابوذر آگاه بودند، هنگام رفتن وى به تبعيدگاه ربذه نه تنها جـز عـلى ، حـسـن و حسين (ع) و عقيل و عبدالله بن جعفر و عمار ياسر هيچ كس براى خداحافظى او نيامد، بلكه امّت اسلامى براى اطاعت از فرمان عثمان روابطشان را نيز با او قطع كردند.

عـمـار بن ياسر، هنگام خداحافظى با ابوذر با اشاره به سستى اى كه امّت اسلامى بدان دچار شـده بودند گفت : مردم را از بازگو كردن گفتار تو چيزى جز دلبستگى به دنيا و ترس ‍ از مرگ باز نداشت .(139)

دراين جا نيز ديده مى شود قيام عمومى اى كه به منظور ابراز نارضايتى نسبت به انحراف هاى عـثـمـان بـرپـا شـد ا تـنـهـا در سـال 35 هــ‍ ، يـعـنـى حـدود سـه سـال پـس از درگـذشـت ابـوذر در ربـذه (بـه سـال 32 ه‍) و دو سال پس از تبعيد برگزيدگان كوفه و بصره به وسيله عثمان به سرزمين شام روى داد.

4  ـ دوران معاويه

مـعـاويـة بـن ابى سفيان ، پس از مرگ برادرش يزيد كه حكمران شام بود، حكومت آن سرزمين را به دست گرفت . وى آن سرزمين را به شخص خود اختصاص داد؛ و رتق و فتق همه امور آن جا به دسـت وى بـود و كسى از او حساب نمى كشيد. همه اينها به تدبير خليفه دوم بود كه در پاسخ گـزارش هـاى عـليـه مـعاويه آن سخن مشهورش را به زبان مى آورد و مى گفت : (جوان قريش و آقـازاده اش را به حال خود وانهيد.) در روزگار عثمان ، تسلط معاويه بر شام گسترده تر شد و ساكنان آن سرزمين به اطاعت كامل معنوى و سياسى او درآمدند؛ و هيچ چيز شيرينى حكومت را به كـام او تـلخ نـكـرد، مـگـر قـيـام امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع)، كـه بـه عـنـوان خـليـفـه رسـول خـدا(ص) زمـام امـور را بـه دسـت گرفت . پس ‍ از به خلافت رسيدن على (ع) همه جهان اسلام به فرمان وى درآمدند مگر شام . يعنى همان جايى كه معاويه به بهانه خونخواهى عثمان از اطاعت آن حضرت سربرتافت ؛ و سرانجام به جنگ صفين منتهى گشت ، جنگى كه نزديك بود در آن امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع) بـه پـيـروزى نهايى برسد ولى نيرنگِ بر نيزه كردن قرآن ها كه عـمـروعـاص آن را ابـتـكـار كـرد و نـادانـى و تـحجّر فكرى خوارج آن را قرين موفقيت ساخت ، آن حـضـرت را بـه پـذيرش ‍ ماجراى نمايشى تحكيم وادار كرد؛ و اين رويارويى با نتيجه اى غير قطعى به پايان رسيد.

پـس از شـهـادت امـيرالمؤ منين على (ع)، امام حسن (ع) زمام امور را به دست گرفت ؛ و با معاويه بـه مـنـازعـه بـرخـاسـت . امـا رويـارويـى او بـيـش از چـنـد مـاه طـول نـكـشـيـد؛ زيـرا طـى اي