ـن مـدت امـّت اسـلامـى نشان داد كه از جنگ نفرت و به دنياى معاويه گـرايـش دارد؛ و بـه اهـل حـق بـى اعـتنا است . با مشاهده اين شرايط، امام (ع) به ناچار صلح را پذيرفت و حكومت را به معاويه واگذارد.

از آن پـس كـارها به نفع معاويه سامان گرفت و همه جهان اسلام زير سلطه او درآمد؛ و به اين تـرتـيـب جـريان نفاق بار ديگر سلطه اش را در قالب شخصى كه در ميان رهبران جريان نفاق زيرك ترين و دشمنى او نسبت به اسلام از ديگران شديدتر بود، يعنى معاوية بن ابى سفيان دوباره به دست آورد.

پيامدهاى دوران معاويه

پـيـامـدهاى روزگار بلند حكومت معاويه گوياى بخت بلند و طالع باشكوه اوست و درسرنوشت اسلام و مسلمانان تاءثيرهاى مهمى نهاد كه به مواردى ازآن دراين جا اشاره مى گردد.

1 ـ تبديل شدن حكومت از خلافت به پادشاهى

مـعـاويـه از هنگام به دست گرفتن زمام امور شام همانند پادشاهى آزاد در آن تصرف مى كرد. هر چـه مـى خـواست انجام مى داد و بى آنكه در كارش نظارتى باشد يا كسى از او حساب بكشد هر طور كه مى خواست خرج مى كرد. همه اين كارها با پشتيبانى خليفه دوم انجام مى شد. هنگامى كه معاويه در شام با موكبى بزرگ به استقبال وى آمد، عمر از آن شكوه به شگفت آمد و سببش را از مـعـاويه جويا شد. او پاسخ داد: (يا اميرالمؤ منين ، ما در سرزمينى هستيم كه جاسوسان دشمن در آن بـسـيـارنـد. بـنـابـر ايـن لازم است كه عزت حكومت را چنان آشكار كنيم كه نشان عزت اسلام و مـسـلمـانـان بـاشـد و دشمنان را بترساند. اگر فرمان دهيد به اين كار ادامه مى دهم و اگر باز داريد، دست مى كشم ). عمر در پايان پاسخ به معاويه گفت : (نه تو را امر مى كنم و نه باز مـى دارم .)(140) عـمـر معاويه را به كسرى و قيصر تشبيه مى كرد و مى گفت : (در حـالى كـه مـعـاويـه را داريـد، آيـا سـخـن از كـسـرى و قـيـصـر و زيـركـى آنـان بـه مـيـان مـى آوريد؟)(141)

هـنـگـامـى كـه معاويه از خبر دادن پيامبر(ص) درباره سرزمين پر از ستم آگاه شد، با ريشخند گفت : ما به [پادشاهى ] آن سرزمين راضى هستيم .(142)

او در حالى كه به مردم كوفه سركوفت مى زد، خطاب به آنان گفت : (اى مردم كوفه ! آيا مى پنداريد كه من بر سر نماز و زكات و حج با شما جنگيده ام ؟ من مى دانستم كه شما خود نماز مى گـزاريـد و زكـات مى پردازيد و حج به جاى مى آوريد؛ جنگ من با شما به خاطر فرمان راندن بـر شـما و مالك الرقاب شما شدن بوده است .(143) او مى گفت : من نخستين پادشاهم .)(144)؛ و بـه ايـن تـرتـيـب دولت اسـلامـى بـه سـرزمـيـنـى پـر از سـتـم تبديل شد كه ستمكاران يكى پس از ديگرى آن را به ارث مى بردند.

2ـ مـحـو كـامـل فضايل اهل بيت (ع) و جعل عيب براى آن بزرگواران

معاويه به حصار آهنينى كه در روزگار ابوبكر و عمر، پيرامون سخنان پيامبر(ص) كشيده شد بسنده نكرد، بلكه پس از صلح و هنگامى كه سراسر جهان اسلام به فرمان وى درآمد، پرده از هدف كشيده شدن اين حصار برداشت و با صدور بخشنامه اى خطاب به كارگزارانش چنين نوشت : (هـر كـس از فـضـايـل ابـوتـراب و خـانـدانـش چـيـزى نـقـل كـنـد از او بـيـزارم .)(145) در پـى آن خطيبان همه مناطق على را بر منبر لعن مى كردند و از او بيزارى مى جستند و درباره آن حضرت و خاندانش بد مى گفتند.(146)

او سنّت دشنام دادن به امام على (ع) را گسترش داد؛ و آن هنگامى بود كه شمارى از سودجويان جريان نفاق از صحابه و تابعين مانند عمرو بن عاص ، مغيرة بن شعبه ، ابوهريره ، سمرة بن جـنـدب ، عـروة بـن زبـيـر و ديـگـران را بـه اسـتـخـدام درآورد تـا بـر رسـول خـدا(ص) دروغ بـبـنـدنـد و احـاديـثـى را مـبـنـى بـر طـعـن و بـدگـويـى از ائمـه از قـول آن حـضـرت جـعـل كـنـنـد. هـمـچـنـيـن واعـظـان سـراسـر بـلاد اسـلامـى را وادار كـرد تـا دل هـاى مـردم را از اهـل بيت برگردانند و براى پشتيبانى از حكومت امويان و بدنام كردن خاندان پـيـامـبر(ص) به تبليغات سوء بپردازند. نيز معاويه به مؤ سسه هاى آموزشى و آموزگاران مـكـتـب خـانـه ها دستور داد با جعل احاديث دروغين كه از شاءن و منزلت امامان مى كاست ، جوانان و كودكان را با كينه اهل بيت تغذيه كنند تا نسل جديد دشمن آنان بار آيد؛ و كودكان همان طور كه قرآن را فرا مى گرفتند و آن را حفظ مى كردند، دشمنى خاندان پيامبر(ص) را نيز مى آموختند.

براى نمونه ، معاويه چهارصد هزار دينار به سمرة بن جندب داد تا براى مردم شام سخنرانى و نقل كند كه آيه شريفه (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مـَا فـِي قـَلْبـِهِ وَهـُوَ اءَلَدُّ الْخـِصَامِ وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِي الاَْرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسـْلَ وَاللّهَُ لاَ يـُحـِبُّ الْفـَسـَادَ)(147) دربـاره عـلى (ع) نـازل شـده اسـت و سـمـره نـيـز چـنـيـن كـرد. عـمـرو بـن عـاص بـه دروغ از قـول پـيـامـبر(ص) نقل كرد كه خاندان ابوطالب ولىّ من نيستند، بلكه ولىّ من خداوند و مؤ منان نيكوكارند.

هنگامى كه ابوهريره در سال معروف به (عام الجماعه ) به عراق رفت ، به مسجد كوفه درآمد و چـون زيادى شمار استقبال كنندگان را ديد. دو زانو نشست و چندين بار بر روى كلّه تاس خود زد و گـفـت : اى مـردم عـراق ، آيـا گـمـان مـى بـريـد كـه مـن بـر رسـول خـدا(ص) دروغ مـى بـنـدم و خـود را در آتـش مـى سـوزانـم ؟ بـه خـدا سـوگـنـد مـن از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى گويد: همانا هر پيامبرى حرمى دارد و حرم من در مدينه ميان (عير)(تـاثـور) است . هر كس در آن پليدى كند لعنت خداوند و فرشتگان و همه مردم بر او باد؛ و من گواهى مى دهم كه على در آن جا پليدى كرد. هنگامى كه اين سخن به گوش معاويه رسيد، او را اجازه ورود داد و مقدمش را گرامى داشت و فرماندارى مدينه را به او سپرد.(148)

در گفت و گويى كه ميان معاويه و ابن عباس روى داد، (... گفت : ما به سراسر گيتى نوشته ايم و از ذكر مناقب على و خاندانش نهى كرده ايم ، اى ابن عباس تو نيز زبانت را نگهدار و باز ايست .

گفت : آيا ما را از خواندن قرآن نهى مى كنى ؟

گفت : نه .

گفت : آيا از تاءويلش باز مى دارى ؟

گفت : آرى !

گفت : يعنى بخوانيم و از مقصود خداوند در آن باره نپرسيم ؟

گفت : آرى .

گـفـت : چـه چـيـز بـر مـا واجـب گـرديـده اسـت ؟ قـراءت آن يـا عمل به آن ؟

گفت : عمل به آن .

گـفـت : تـا هـنـگـامـى كـه مـقـصـود خـداونـد را از آنـچـه بـر مـا نـازل كـرده اسـت نـدانـيـم ، چـگـونـه مـى تـوانـيـم بـه آن عمل كنيم ؟

گـفـت : در ايـن بـاره از كـسـى كـه آن را بـه خـلاف تـو و خـانـدانـت تاءويل مى كند بپرس !

گـفـت : قـرآن بـر خـانـدان مـن نـازل شـده اسـت و مـن تـاءويـل آن را از آل ابى سفيان و آل ابى معيط و يهود و نصارا و مجوس بپرسم ؟!

گفت : ما را با ديگران برابر دانستى ؟!

گـفـت : بـه جـانـم سوگند تو را با آنان برابر ندانستم ، مگر هنگامى كه امّت را از پرستش ‍ خداوند با قرآن و امر و نهى و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابهى 