كه در آن آمـده اسـت ، نهى كردى در حالى كه اگر امّت در اين باره چيزى نپرسد هلاك گشته اختلاف پـيـدا مـى كـنـد و سـرگـردان مـى شـود! (وَ يـَاءْبـَى اللّهَُ إِلا اءَنْ يـُتـِمَّ نـُورَهُ وَلَوْ كـَرِهـَ الْكَافِرُونَ).(149)

مـعـاويـه گـفـت : اى پـسـر عـبـاس ، دست از سر من بدار و زبانت را از من باز دار و اگر چاره اى نـدارى و بـايـد چـنـيـن كـنـى ، پـنـهـانـى كـن و آن را آشـكـار بـه گـوش ديـگـران مـرسـان !...)(150)

نقل شده است كه گروهى از بنى اميه به معاويه گفتند: اى اميرالمؤ منين تو به آرزويت رسيدى ؛ كاش از لعن اين مرد دست بر مى داشتى . گفت نه به خدا، تا آن گاه كه كودكان بر لعن على بـزرگ و جـوان و بـزرگـان و جـوانـان پـيـر شـونـد؛ و هـيـچ گـويـنـده اى از او فـضـيـلتـى نقل نكند [اين كار بايد ادامه يابد].(151)

هـمـچـنـيـن مـعـاويـه بـه مـوازات ايـن اقـدام ، از طـريـق جـيـره خـورانـى كـه بـه رسـول خـدا(ص) افترا مى بستند، به نشر فضايل و مناقب دروغين براى عثمان و دو خليفه پيش از او و ديـگـر صـحـابـه ، در هـمه سرزمين هاى اسلامى دست زد. همه اين كارها براى آن بود كه دليـل اهـل بـيـت را مـبـنـى بـر ايـن كـه در فـضـايـل و مـنـاقـب ، كـسـى بـه پـاى آن هـا نمى رسد، باطل كند!

ايـن مـتن تاريخى خواندنى است : معاويه به كارگزارانش در همه جا نوشت كه شهادت هيچ كدام از شـيـعـيـان و خـانـدان عـلى (ع) را نـپـذيـرند. همچنين نوشت : به هر كس از پيروان و دوستان و دوسـتـداران عـثـمـان كـه نـزد شـمـاسـت و كـسـانـى كـه فـضـايـل و مـنـاقـب او را نـقـل مـى كـنـنـد فرصت دهيد، به مجالس آنان نزديك شويد و آنان را به خود نزديك گردانيد و احـتـرام كـنـيـد؛ آنـچـه را كـه هـر كدامشان نقل مى كند همراه با نام او و نام پدرش و نام قبيله اش ‍ بـراى مـن بـنـويـسـيـد. آنـان چـنـيـن كـردنـد، تـا آن كـه بـه دنـبـال جـوايـز و جـامـه هـا و بـخـشـش هـا و تـيـول هـايـى كـه مـعـاويـه در مـيـان اعـراب و مـوالى نـاقـل حـديـث سـرازيـر كـرد، روايـت هـاى مـربـوط بـه فـضـايـل و مـنـاقـب عـثـمـان فـراوان گـشـت . ايـن امـر در هـمـه شـهـرهـا رواج يـافـت و مردم براى مـال و مـنـال دنيا به رقابت پرداختند. هر آدمِ بى اعتبارى كه نزد يكى از كارگزاران معاويه مى آمـد و چـيزى درباره فضيلت و منقبت عثمان نقل مى كرد، كارگزار نام او را مى نوشت و او را مقرّب مـى سـاخـت و دربـاره اش شـفـاعـت مـى كـرد. مـدتـى كـه بـديـن منوال گذشت به كارگزارانش نوشت كه درباره عثمان حديث فراوان گشته و در جاى جاى قلمرو اسـلامـى پـخـش شـده اسـت . چـون نـامـه ام بـه شـمـا رسـيـد از مـردم بـخـواهـيـد كـه در فـضـايل صحابه و خلفاى نخستين روايت نقل كنند، و هر خبرى را كه مسلمانى درباره ابوتراب نـقـل كـرد، روايـت سـاخـتگى و مشابه آن را درباره صحابه برايم بياوريد، زيرا كه من اين را بـيـش تـر دوسـت مى دارم و چشمم را بيش تر روشن مى كند و حجت ابوتراب و شيعيان او را بيش تر باطل مى كند؛ و از فضايل و مناقب عثمان برايشان سنگين تر تمام مى شود.

نـامـه هـا بـراى مـردم خوانده شد و به دنبال آن روايت هاى ساختگى و عارى از حقيقت فراوانى در مـناقب صحابه نقل گرديد و مردم در نقل روايت هاى مربوط به اين موضوع جدّيت به خرج دادند تـا آن جـا كـه بر منبرها درباره اش سخن مى راندند؛ و آموزگاران مكتب خانه ها ماءموريت يافتند تا به كودكان و جوانانشان از اين روايت هاى فراوان و گسترده بياموزند تا جايى كه آن ها را نيز پا به پاى قرآن كريم بياموزند و نقل كنند. حتى به دختران و زنان و خدم و حشم شان نيز ايـن روايـت هـا را آمـوخـتـنـد. ايـن شـيـوه را تـا آن جـا كـه مـمـكـن بـود دنبال كردند.(152)

كار تا آن جا پيش رفت كه ابن عرفه ، معروف به نَفْطوَيْه ، از محدثان بزرگ و سرشناس ، گـفـتـه است : (بيش تر احاديث مربوط به فضايل صحابه در دوران بنى اميه و براى تقرب بـه آنـان جـعـل گـرديـد، زيـرا آن هـا مـى پـنـداشـتـنـد كـه بـا چنين كارى بنى هاشم را خوار مى كنند.)(153)

بـارى ، سـانـسـور كـامـل فـضـايـل اهـل بـيـت (ع) از سـويـى و جـعـل روايـت هـايى كه از شخصيت ايشان مى كاست و به كارگيرى همه امكانات حكومت در راستاى ايـن مـقـصـود از سـوى ديـگـر، پـس از گـذشـت نـزديـك بـه بـيـسـت سـال ، در جـهـل مـردم نـسـبـت به جايگاه اهل بيت و اظهار ناخشنودى نسبت به آنان تاءثيرى بسزا گـذاشـت . تـا آن جـا كـه امـام حـسـيـن (ع) نـاچـار گـرديـد يـك سـال پـيـش از مـرگ مـعـاويـه در (مـنـى ) اجـتـمـاعـى تـشـكـيـل دهد و در آن زن و مرد بنى هاشم و نـزديـكـانشان و گروه بسيارى از مردم را كه شمار آن ها به هفتصد تن مى رسيد و دويست تن از صـحـابـه و تـابـعـيـن در جـمـعـشـان بـودنـد، گـرد آورد و هـمـه آنـچـه را كـه از قـرآن دربـاره اهـل بـيـت نـازل شـده اسـت ، تلاوت و تفسير كند. همچنين همه آنچه را كه پيامبر خدا(ص) درباره پـدر، بـرادر و مـادرش و دربـاره خـودش و اهـل بـيـتـش گـفـتـه اسـت ، نـقـل كـنـد و حـاضـران را بـر آن گـواه گـيرد و از آنان بخواهد تا آنچه را كه شنيده اند براى افـراد مـورد اعـتـمادشان نقل كنند.(154) اين تلاش حضرت براى شكستن حصارى بود كه معاويه براى محو فضايل اهل بيت (ع) برگرد آن ها كشيده بود.

3 ـ گمراهى قاطبه امّت بر اثر انحراف هاى دينى امويان

مـهـم ترين تلاش معاويه پس از رسيدن به قدرت اين بود كه به حكومتش جنبه دينى و شرعى بـخـشـد؛ و امـويّت و اسلام را چنان در ذهن مردم به هم آميخت كه جداسازى اين دو از هم در دوره هاى بعد ناممكن گشت .

مـعـاويـه مى خواست كه بر فضايل اهل بيت سرپوش نهد و ميان آن ها و امّت جدايى افكند. اين در شـرايـطـى بـود كه خود او هيچ قداستى در دل مردم نداشت و بلكه با در پيش گرفتن رفتار و منش شاهان ، خود را مصداق بسيارى از احاديث نبوى كرده بود و مردم را به قيام در برابر حاكم ستمگر فرا مى خواند. بنابراين در يك تلاش گسترده تبليغاتى و متمركز و به منظور گمراه سازى امّت در اين باره بر سه زمينه زير تكيه كرد:

الف ـ جـعـل قـداسـت و فـضـيـلت ديـنـى بـراى خـود از طـريـق جعل احاديث نبوى و پنهان ساختن آنچه از رسول خدا(ص) در نكوهش وى باقى مانده بود: معاويه مـادامـى كـه دسـتـى گـشـاده داشت و مزدورانى كه بر پيامبر(ص) افترا مى بستند دور برش را گـرفـتـه بـودنـد و روايـت هـاى دروغ مـورد نـظـر او را از زبـان پـيـامـبـر(ص) جعل مى كردند، در اين باره مشكلى نداشت .

روايـت هـاى دروغـين بسيارى در سراسر جهان اسلام در فضيلت معاويه انتشار يافت . از جمله اين كه رسول خدا(ص) فرموده است : (معاوية بن ابى سفيان بردبارترين و بخشنده ترين امّت من اسـت ).(155) و فـرمـوده اسـت : (و صـاحـب سـرّ مـن ، مـعـاويـة بـن ابـى سـفـيـان است ).(156) نـيـز آن حـضـرت از زبـان جـبـرئيـل فـرمـوده اسـت : (يا محمد، سلام مرا به مـعـاويه برسان و او را به نيك