 و ديگر سران منزلتى والا داشت . او سخت پايبند تشيع بود. او با عمّار در جنگ صفين شركت داشت .(153) عبيداللّه نزد او فرستاد و پـيغام داد: من امشب به ديدن تو مى آيم . شريك به مسلم گفت : اين فاسق امشب به ديدار مـن مـى آيـد. پس از آن كه نشست تو حمله كن و او را بكش . سپس در قصر بنشين كه هيچ كس ميان تو و قصر مانع نيست . اگر من از بيمارى ام بهبودى يافتم به بصره مى روم و اداره آنجا را از سوى تو به عهده مى گيرم .
شـب هـنـگـام عـبـيداللّه آمد و شريك به مسلم گفت كه مبادا از چنگش بگريزد. ولى هانى به عروه گفت : من دوست نمى دارم كه او در خانه من كشته شود.
عـبـيـداله آمـد و نـشـسـت و از شـريـك دربـاره بـيـمـارى اش پـرسـيـد؛ و گـفـت وگـو را طـول داد. شـريـك كـه ديد مسلم بيرون نمى آيد، ترسيد كه عبيداللّه از چنگش بگريزد، و گـفـت : در انـتـظـار چـيـسـتـيـد كـه بـه سـلمـى درود نمى گوييد! آبم دهيد، هرچند كه جانم درآيد!(154)
اين را دو يا سه بار بر زبان آورد. آنگاه عبيداللّه گفت : در چه حالى است ؟ آيا هذيان مى گويد؟ هانى گفت : آرى ، از پيش از بامداد تا كنون كارش همين است . و عبيداللّه بازگشت .
نقل ديگرى حاكى است كه وقتى شريك گفت : آن را به من بنوشانيد و سخنش بر هم ريخت ، مهران (155) به موضوع پى برد و به عبيداللّه چشمك زد و او از جا برخاست . شريك گفت : يا امير، مى خواهم به شما وصيت كنم . گفت : باز مى گردم .
مهران به او گفت : تصد كشتن تو را داشت . گفت : با اين همه كه او را بزرگ داشته ام ؟! و در خـانـه هـانى كه پدرم آن همه به او خوبى كرده است ؟! مهران گفت : قضيه همان است كه گفتم .
پس از برخاستن ابن زياد، مسلم بن عقيل بيرون آمد. شريك گفت : چه چيز تو را از كشتن او باز داشت ؟ گفت : دو چيز: يكى آن كه هانى دوست نداشت عبيداللّه در خانه اش كشته شود و ديـگـر حـديـثى كه على (ع ) از پيامبر روايت كرده است كه ايمان ، بندِ غافلگيرانه كشتن است و مؤ من ، مؤ من را غافلگيرانه نمى كشد.
هـانى گفت : اگر او را مى كشتى ، فاسق تبهكار و فاجرى كافر و خائن را كشته بودى ! شريك سه روز بعد مرد.(156) و عبيداللّه بر او نماز خواند!))(157)
درنگ و نگرش
1 ـ از روايـتـى كـه ابـن اثـيـر نـقـل كـرده اسـت چـنـيـن بـر مـى آيـد كـه شـريـك نـقـشـه قـتـل عـبـيـداللّه را بـدون رضـايـت هـانى كشيد. ولى در منابع ديگر آمده است كه هانى خود بـيـمار بود و طرّاح قتل عبيداللّه بن زياد نيز خودش بود. يعقوبى گويد: ((عبيداللّه بن زيـاد بـه كـوفـه رفـت و مـسـلم بـن عـقـيـل در خـانـه هـانـى مـنـزل كـرده بـود. هـانـى بـه شدت بيمار بود. چون از دوستان ابن زياد بود، وقتى به كـوفـه آمـد خبر بيمار هانى را به او دادند. عبيداللّه به عيادت هانى آمد؛ و او به مسلم بن عقيل و گروهى از يارانش گفت : چون ابن زياد نزد من نشست و جاگير شد، من مى گويم كه آبم بدهيد؛ و آنگاه شما بيرون بياييد و او را بكشيد...))(158)
بـه احـتـمـال زيـاد نـقـضه قتل عبيداللّه بن زياد فكر شريك بن حارثى بود. زيرا كه او پـيـشتر در راه بصره به كوفه با همراهانش خود را بر زمين افكنده بود. به اين اميد كه حـركت ابن زياد را دچار وقفه سازد تا امام حسين (ع ) بتواند پيش از او وارد كوفه گردد. او هـمـچـنين هانى را به يارى مسلم و پيشبرد كارهايش تشويق مى كرد. دينورى مى نويسد: ((شريك به مسلم گفت : هدف اصلى تو و شيعيانت نابودى اين ستمگر است ، و خداوند اين كار را براى تو فراهم ساخته است . او قصد عيادت مرا دارد. [آنگاه كه آمد] برخيز و درون پستوى خانه برو چون او پيش من آرام گرفت ، حمله كن و او را بكش . سپس به كاخ برو و در آن بـنـشـين كه هيچ يك از مردم با تو در اين باره ستيز نخواهند كرد. اگر خداود به من سـلامـت عـنـايت كرد به بصره مى روم و آنجا را از سوى تو اداره مى كنم و از مردم برايت بـيـعـت مـى گـيـرم . هـانى بن عروه گفت : من دوست نمى دارم كه ابن زياد در خانه من كشته شـود. شـريـك گـفـت : چـرا؟ بـه خـدا سـوگـنـد كـشـتـن او مـوجـب تـقـرّب بـه خـداونـد است !))(159)
2 ـ نـاخـوشنودى هانى از اين كه ابن زياد در خانه اش كشته شود، تنها به وى اختصاص نـداشـت . بـلكـه اگـر هـركـس ديـگـرى هـم كـه در خـانـه اش مـى بـود رضـايـت نـمـى داد.(160) ايـن بـه دليـل پايبندى به عرف و عادت عربى است كه كشتن ميهمان و كسى را كه نزد آنان آمده باشد، جايز نمى شمرند. زيرا انجام چنين كارى ، خريدن نكوهش هـمـيـشـگـى مـردم اسـت . مـفـهـوم ايـن سـخـن ايـن نـيـسـت كـه هـانـى مـايـل بـه كشتن ابن زياد نبود، زيرا مطابق نقل طبرى ، وى خطاب به مسلم گفت : ((به خدا سـوگـنـد اگـر او را بـكشى ، تبهكارى فاجر و كافر و خائن را كشته اى ، ليكن من خوش نداشتم كه در خانه ام كشته شود!))(161)
3 ـ برخى از منابع تاريخى نسبت به مقام مسلم (ع ) اسائه ادب كرده و به خاطر خوددارى از قـتـل عـبـيـداللّه ، بـه او نـسـبـت تـرس و سـسـتـى داده انـد. ديـنـورى در الاخـبـار الطـوال گـويـد: ((آنـگـاه عـبـيـداللّه بـرخـاسـت و رفـت ، مـسـلم بـن عـقـيل از پستوى خانه بيرون آمد. شريك گفت آيا آنچه تو را از كشتن او باز داشت ، چيزى جـز تـرس و سـسـتـى بود؟!))(162) با آن كه يك دينورى ديگر يعنى ابن قتيبه اعـتـراف مـى كـنـد كـه مـسـلم از شـجـاع تـريـن مـردم بـود؛ امـّا مـدّعـى اسـت دليـل عـدم اقـدام مـسلم براى قتل ابن زياد اين بود كه لغزيد. وى مى نويسد: سپس عبيداله بـيـرون آمـد و ديـگـرى (مـسـلم ) كـارى نـكـرد. وى از شـجـاع تـريـن مـردمـان بـود، ليـكـن لغزيد...))(163)
اين حرف درست نيست . مسلم نه ترسو بود و نه لغزيد. طبق نوشته منابع تاريخى تنها عاملى كه مسلم را از اجراى نقشه شريك باز داشت ، ناخشنودى هانى از كشته شدن ابن زياد و يـا هـر كـس ديـگـرى كـه در خـانـه اش بـود.(164) نـيز برخى از منابع معتبر، نـوشـتـه انـد كه زنى در خانه هانى دست به دامن مسلم شد و با چشم گريان از او خواست كه ابن زياد را در خانه شان نكشد.
ابن نما گويد: مسلم شمشير به دست بيرون آمد. شريك به او گفت : اى مرد چه چيزى تو را از ايـن كار باز داشت ؟ مسلم گفت : چون آهنگ بيرون آمدن كردم ، زنى دست به دامن من شد و گـفـت : تـو را بـه خـدا سـوگـنـد، مـبـاداد كـه ابـن زيـاد را در خـانـه مـا بـكـشـى . او در مـقـابـل مـن گريست و من شمشير را انداختم و نشستم . هانى گفت : واى بر او! هم خودش و هم مرا به كشتن داد، از آنچه گريختم ، در آن افتادم !))(165)
از ديـگـر عـوامـلى كـه مـوجـب شد مسلم از قتل ابن زياد خوددارى ورزد ـ علاه بر نارضايتى هـانـى از ايـن كـار ـ حـديـثـى بـود كـه بـه نـقـل از عـلى (ع ) از رسـول خـدا(ص ) شـنـيـده بـود كـه فـرمـود: ((انّ الايـمـان قـيـد الفـتـك ، لا يـفـتـك المـؤ من ))(166)، فـتـك در لغـت يـعـنـى ايـن كـه شـخـص بـه هـمـراه خـويـش كـه غـافـل و بـى خـبـر اسـت حـمـله كـنـد و او را بـكـشـد. هـرچـنـد كـه پـيش تر به او امان نداده باشد.(167)
هـبـة اللّه شـهـرسـتـانـى دربـاره تـمـسـّك مـسـلم بـن عـقـيـل بـراى خ