 سفارش كن ؛ زيرا كه امين خداوند بر كتاب و وحى اوست و چه امانتدار خوبى !).(157)

يا: (امانتداران سه تايند: جبرئيل ، من و معاويه .)(158)

يـا: (پـروردگـارا او را هـدايـت گـر و هـدايـت شـده گـردان و ديـگـران را به وسيله او هدايت كن ).(159)

و احاديث جعلى بسيارى كه پيوسته تا به امروز بسيارى از فرزندان اين امّت با آن ها گمراه مى شوند.

ب ـ باز داشتن مردم به نام دين از نارضايتى از حاكم ستمگر و قيام عليه او: معاويه كوشيد تا مردم را از قيام عليه ظلم و جور بترساند و فرمانبردارى از حاكم را، گرچه ستمگر باشد، نيك جـلوه دهـد. او در بـرابـر هـركـس كـه فـكـر قـيام و انقلاب را در سر مى پروراند، تهمت تفرقه افكنى ميان امّت را علم كرد؛ اتهامى كه كيفرش قتل بود. همه اين ها به نام دين و از طريق احاديث بـسـيـارى كـه بـه وسـيـله دسـتـگـاه هاى تبليغاتى و به منظور ترساندن و گمراه سازى امّت جـعـل مـى شـد، انـجـام مـى گـرفـت ؛ بـراى نـمـونـه بـه چـنـد نقل زير توجّه كنيد:

رسول خدا(ص) فرمود: (هر كس از حاكم خويش چيزى ناخوشايند ببيند، بايد بر آن شكيبايى ورزد؛ زيرا هر كس جداى از جماعت بميرد، بر مرگ جاهليت مرده است .)(160) ابوهريره از عـجـاج پـرسـيـد و گـفـت : اهـل كـجـايـى ؟ گـفـت : اهـل عـراق . گـفـت : زود اسـت كـه اهـل شـام بـراى گـرفـتـن زكـات نـزد تـو بـيـايـنـد. آن گـاه كـه پـيـش تـو آمـدنـد، خـود بـا امـوال بـه پـيـشـوازشـان بـرو؛ و چـون بـر سـر امـوال رفـتـنـد تـو از آن هـا دور بـاش و امـوال را به آنان واگذار. مبادا به آنان دشنام دهى ، چرا كه اگر دشنامشان دهى ، هم اجر ندارى و هـم زكـات تـو را مـى گـيـرنـد. ولى اگـر شـكـيـبـايـى ورزى ، روز قـيـامـت در مـيـزان عمل تو مى آيد.(161)

روايـت هـايـى از ايـن دسـت ، در كـتـاب هـاى حـديـث اهـل سنّت فراوان است و پيوسته تا به امروز شمارى از اين امّت زير تاءثير آن ها قرار دارند و تاءييدشان مى كنند.

ج ـ ديـگـر از انـواع گمراهى دينى كه معاويه آن را به خدمت گرفت و با استادى تمام به كار بـسـت ، تـاءسـيـس يـك فـرقـه ديـنى سياسى بود، كه دين را به گونه اى كه در خدمت حاكميت امويان باشد و رفتارشان را توجيه كند تفسير مى كردند؛ مانند جبريون و مرجئه .

ابـوهـلال عـسـكـرى در كـتـاب اوائل گـويـد: مـعـاويـه نـخـسـتـيـن كـس بـود كـه قائل شد همه افعال بندگان به اراده خداوند است .(162)

هنگامى كه به خاطر نصب پسرش يزيد، عبدالله بن عمر به معاويه اعتراض كرد، گفت : تو را از پـراكـنـده سـاختن مسلمانان و كوشش براى برهم زدن جمعيّت آنان و ريختن خونشان پرهيز مى دهـم . كـار يـزيـد قـضـاى الهـى بـود و اخـتـيار مؤ منان به دست خودشان نيست .(163) هنگامى هم كه عايشه به سبب اين كار به او اعتراض كرد همين پاسخ را داد.(164)

مـذهـب جـبـريـون بـه دست معاويه و بنى اميه گسترشى عظيم يافت و اعتقاد به اين كه انسان در كـارهـايـش مـخـتـار است ، زير فشار قرار گرفت ؛ تا آن جا كه دارندگان چنين اعتقادى كشته مى شدند.

همچنين در دوران امويان ، فرقه مرجئه نيز رو به گسترش نهاد. اين فرقه معتقد است كه براى ايـمـان ، بـاور قـلبـى و اقـرار زبـانـى كـافـى اسـت و بـه عـمـل نـيـازى نـيـسـت . ايـنـان را از آن رو مـرجـئه خـوانـده انـد كـه ايـمـان را مـؤ خـر از عـمـل دانسته اند. به اعتقاد اين فرقه : (با وجود ايمان ، گناه زيان نمى رساند، همان طور كه بـا وجـود كـفـر طـاعت سود ندارد؟ و گفته اند: (ايمان اعتقاد قلبى است و گرچه بر زبان چنين شـخـصـى كـفـر جـارى شـود و بـت بـپـرستد يا در سرزمين اسلام به دين يهود و نصارا درآيد و صـليـب را بـپـرسـتـد و تـثـليـث را آشـكـار كند و همين گونه بميرد، باز هم از مؤ منانى است كه ايـمـانـشـان نـزد خـداونـد كـامـل اسـت ؛ و از دوسـتـان خـداونـد عـزّوجـلّ و اهل بهشت مى باشد.(165)

نـتيجه منطق جبرگرايى اين است كه حكومت و رفتار امويان مورد اعتراض قرار نمى گيرد؛ زيرا خداوند خود آنان را براى اين كار خواسته و اعمالشان نيز به اراده اوست ؛ و سلطه آنان قضاى اجتناب ناپذير الهى است . بر اساس مذهب مرجئه ، بنى اميه گرچه گناهان بسيار بزرگى هم مرتكب شوند باز مؤ منند.

واعـظـان و حـديـث پـردازان سلاطين در سراسر جهان اسلام آزاد بودند و اين سم هاى كشنده را در دل و فـكـر مـردم مـى پـراكـندند، تا با زدن افسار منسوب به دين آنان را از نارضايتى و قيام بـاز دارنـد، در حـالى كـه ديـن ، از ايـن كـار بـيزار بود. آنان همچنين مى خواستند كه مردم را از اعـتـراض نـسـبـت به سياست هاى ظالمانه و ستمگرانه باز دارند و از هر تلاشى كه به منظور بهبود بخشيدن وضعيتشان انجام مى دهند منع كنند.

بـا گـذشـت حـدود بـيـسـت سال از حكومت معاويه بر سرزمين هاى اسلامى و بر اثر اين گمراهى دينى كه با نيرنگ و ارعاب به موفقيت كامل نايل شد، عموم امّت اسلامى مشروعيت حكومت بنى اميه را تاءييد كردند و فريفته اش گشتند. امويت و اسلام ، در انديشه مردم چنان به هم آميخت كه به تصور آنان قيام بر ضد حكومت اموى ، قيام بر ضد اسلام بود!

از ايـن رو، بـراى جـدا سـاخـتـن امـويـت از اسـلام در ذهـن و دل مـردم ، نـاگزير بايد خونى كه كمال قداست را نزد مسلمانان داشت ، در مسلخ رويارويى با بـنـى امـيـه بـر زمـين مى ريخت ؛ و چنين خونى جز خون فرزند پيامبر خدا(ص) و سرور جوانان بـهـشـت يـعنى حضرت اباعبدالله الحسين (ص) نبود. معاويه خود پيامد اين واقعيت را به خوبى درك مى كرد و از اين رو تا آن جا كه مى توانست از آن دورى مى جست .

4 ـ فشار بر شيعه

پس از پايان يافتن قضيه حكميت ، معاويه سياست تاخت و تاز به مرزهاى قلمرو حكومت اميرالمؤ منين ، على (ع)، را در پيش گرفت و مردم را شكنجه كرد و آزرد. او به فرماندهان نظامى كه به اين ماءموريت ها مى فرستاد اهدافش را به روشنى بيان مى كرد، چنان كه به بسر بن ارطاة مى گويد: (بر هر سرزمينى كه فرود آمدى و مردمش را بر اطاعت على ديدى ، چنان زبان بگشا كه بـاور كـنـنـد راه گـريـز بـر آنـان بـسـتـه اسـت و تـو بـه طـور كـامـل بـر آن هـا مـسـلطى ؛ آن گاه دست از آنان بدار و به بيعت من فراخوان ، سپس هر كس را كه سرباز زد به قتل برسان ؛ و شيعيان على را هر جا كه ديدى بكش .)(166)
بُسر نيز حركت كرد و مدينه و مكّه را مورد تهاجم قرار داد و بجز كسانى كه با آتش ‍ سوزاند، سى هزار تن را كشت !

مـعـاويـه ، ضـحاك بن قيس فهرى را فراخواند و فرمان داد تا به كوفه برود و به او گفت : (هـر عـربـى را كـه بـر اطـاعـت عـلى ديـدى بـر او بـتـاز.) ضـحـاك نـيـز پـيـش رفـت ؛ امـوال را غـارت كـرد و بـه هر عربى كه برخورد او را كشت . در ناحيه (ثعلبيه ) به حاجيان حـمـله كـرد و از جـمـله كـسـانى كه در اين حمله به دست وى كشته شدند، عمرو بن عميس بن مسعود هـذلى (167)، بـرادرزاده عـبـدالله بـن مـسـعـود و شـمـارى ديـگـر از يـارانـش بودند.(168)

سـفـيان بن عوف غامدى را به منطقه فرات ، به سوى (هيت )، سپس (انبار