) و سپس ‍ (مداين) فـرسـتـاد و از جـمـله بـه وى گـفـت : يـا سـفـيـان ، ايـن تـاخـت و تـازهـا بـر اهـل عراق ، دل هايشان را به وحشت مى اندازد و اگر هوادارى از ما در ميانشان باشد شاد مى كند و هـر كـس را كـه از پـيـشامدهاى ناگوار مى ترسد جذب ما مى گرداند. هر كس را كه با نظر خود مـخـالف ديـدى ، بـكـش و بـه هـر روسـتـايـى كـه گـذشـتـى ويـران گـردان و امـوال را تـاراج كـن ؛ زيـرا كـه تـاراج امـوال هـمـانـنـد قتل است و حتى قلب را بيش از آن به درد مى آورد.(169)

پـس از شـهـادت امـام عـلى (ع)، مـعـاويـه ايـن سـيـاسـت را دنـبـال كـرد، البـتـه شـديـدتـر، فـراگـيـرتـر و مـنـظـم تر؛ و پس از صلح با امام حسن (ع)، گـرفـتـارى شـيـعيان در همه شهرها شدت بيش ترى يافت و از همه مصيبت بارتر، وضعيت مردم كوفه بود كه شيعيان در آن جا بيش تر بودند معاويه فرماندارى اين شهر را به زياد سپرد و آن را برايش ضميمه بصره كرد؛ و هر دو عراق (170) را يك جا به او داد. زياد به جست وجوى شيعيان پرداخت ، چرا كه آنان را مى شناخت و از خودشان بود، پيش از هر چيز آنان را شـنـاسايى كرده سخنشان را شنيده بود. آن گاه دست به كشتارشان گشود و آنان را در هر كجا كـه يـافـت بـه قـتل رساند. از وطن شان كوچاند و به وحشت انداخت و دست و پايشان را بريد و بر شاخ درختان خرما آويزان كرد. چشمانشان را ميل كشيد و آنان را راند و آواره كرد تا آن كه از عـراق كـنـده شـدنـد و هـيـچ كـس از آنـان باقى نماند، مگر آنكه كشته يا دار زده شد و يا آواره و فرارى گشت . معاويه به قاضيان و واليان خود در همه سرزمين ها و شهرهاى اسلامى نوشت كه شـهـادت هـيـچ يـك از شـيـعيان على و اهل بيت و دوستدارانش را كه اعتقاد به فضيلت او دارند و از مناقبش سخن مى گويند نپذيرند.)(171)

او بـه كـارگـزاران هـمـه قلمروش بخشنامه كرده بود: (ببينيد بر هر كس ثابت شد كه على و خـانـدانـش را دوسـت مـى دارد، نـام او را از ديـوان پـاك و عـطـا و جـيـره اش را قـطـع كـنـيـد.)(172) پـيـرو آن ، بـخـشـنامه ديگرى صادر كرد و گفت : (هر كس را كه به دوستى و طرفدارى از اين قوم متهم ساختيد تنبيه و خانه اش را ويران كنيد.)(173)

بـه ايـن تـرتـيب شيعه تا سرحد خفقان در تنگنا قرار گرفت (تا آن جا كه شخص مورد اعتماد بـه خـانـه شـيعه على (ع)، مى آمد تا رازش را به او باز گويد، اما از بيم خدمتكار و نوكرش لب بـه سـخـن نـمـى گـشـود، مـگـر آن كـه از او پيمان هاى سخت مى گرفت كه رازش را فاش نكند.)(174)

رعب و وحشت از اندازه بيرون رفت به طورى كه مردم ترجيح مى دادند به آن ها زنديق يا كافر گفته شود، ولى شيعه على گفته نشود.(175)

از جـمـله بـزرگـان شـيـعـه كـه بـه دسـت مـعـاويـه كـشـتـه شـدند اين ها بودند: حُجْر بن عدى و هواخواهانش ، رشيد هَجَرى ، عمرو بن حمق خزاعى ، اءوفى بن حصن ، عبدالله حضرمى و هوادارانش ، جويرية بن مسهر عبدى ، صيفى بن فُسَيْل و عبدالرحمن عنزى .

از جـمـله بـزرگـان شيعه كه معاويه آنان را زير فشار و تنگناى شديد قرار داد اين ها بودند: عبدالله بن هاشم مرقال ، عدى بن حاتم طائى ، صعصعة بن صوحان ، عبدالله بن خليفه طائى و بسيار بانوان با ايمانى كه هرگز احترامشان را پاس نداشت و ايشان را ترساند.

سـيـاسـتِ تـبـعـيـد مـعـاويـه را نـيـز بـايـد بـر ايـن هـا افـزود. او بـه دليـل افـزايـش شـمـار مـعارضان شيعه در كوفه ، پنجاه هزار تن از آنان را به خراسان تبعيد كرد.(176)

بـه نـظـر مـى رسـد كـه ـ جـداى از هـدف هـاى فـراوان ديـگـر ـ هـدف مـعـاويـه از اعـمـال چـنـيـن سـيـاستى اين بود كه شمار شيعيان را به اندازه اى كاهش دهد، كه هرگاه كسى از رهـبرانشان آهنگ قيام عليه حكومت اموى كرد، در بهترين صورت ممكن هم ، جز شمارى اندك كه با سرعت و سهولت بشود آنان را از ميان برد نيابد.

5 ـ تقسيم امّت اسلامى به قبايل و طبقات اجتماعى

يـكـى از پـايـه هاى مهمى كه معاويه حكومتش را بر آن بنا نهاده بود، سياست استكبارى شناخته شـده در مـيـان مـلت هـاى مستضعف يعنى (تفرقه بينداز و حكومت كن ) بود. عصبيتى ، كه با آمدن اسلام مرده بود، به دست معاويه زنده و عنانش رها گذاشته شد تا جمع امّت اسلامى را بپراكند. او كـشـت و كـشـتـار قـبـيـله اى را بـار ديگر به شدت رواج داد و موالى را زبون كرد و در فشار گـذاشت و فرودستان را خوار كرد. ميان عطا و منزلتِ بلاد اسلامى ، فرق نهاد، همان طورى كه مـيـان اشـراف و افـراد قـبـايـل تـمـايـز قايل شد. همه اين سياست ها براى اين بود كه امّت ـ در حـال تـفـرقـه و خـونريزى ـ خودش را ناچار ببيند تا با اطاعت و فرمانبردارى از دستورهايش ، خـود را بـه او نـزديـك گـردانـد. از مـاهـرترين واليان معاويه در اجراى نقشه پراكنده سازى ، زيادبن ابيه بود كه معاويه او را پسر خوانده پدرش ‍ مى خواند.

شـواهـد ايـن حـقـيـقـت تـلخ در متون تاريخى بسيار است ، و ما در اين جا براى اثبات آن تنها به نقل گزيده اى از نامه سرّى معاويه به زياد بسنده مى كنيم ؛ كه در آن چنين آمده است : (اما بعد، در نـامـه اى كه به من نوشته اى درباره عرب پرسيده اى كه چه كسى را گرامى بدارى و چه كـسـى را خـوار كـنى ؟ چه كسى را نزديك و چه كسى را دور گردانى ؟ از چه كسى ايمن و از چه كـسـى بـرحـذر بـاشى ؟... برادر، من عرب را از همه بهتر مى شناسم : به قبيله يمنى بنگر و آنـان را در ظـاهـر گرامى بدار اما پنهانى خوار كن ، كه من نيز با آنان چنين مى كنم ... به قبيله ربيعة بن نزار بنگر و سرانشان را گرامى بدار، اما عامه شان را خوار كن ، زيرا كه عوامشان پـيـرو اشـراف و بزرگانشانند. به قبيله مضر بنگر و آنان را به جان يكديگر بينداز، زيرا ايـنـان بـه شـدت سـرسخت و مغرورند. اگر چنين كنى و آنان را به جان هم بيندازى از شرشان ايـمـنـى ... بـه مـوالى و مـسلمانان عجم بنگر و با آنان به شيوه عمر رفتار كن ، زيرا اين كار مـوجـب خوارى و ذلت آنان است : اعراب از آنان زن بگيرند ولى به آن ها زن ندهند، عرب از آنان ارث بـبـرنـد ولى آن هـا از عـرب ارث نـبـرنـد؛ عـطـا و جـيـره شـان را كـم كن ؛ در جنگ ها آنان را پـيـشـاپـيـش بـفـرسـت تا راه ها را تعمير و درختان را ببرند؛ هيچ كس از آن ها نبايد براى عرب پـيـشـنـمـازى كـنـد؛ هـيـچ كـس از آنـان تـا عـرب هـسـت نـبـايـد در صـف اول جـمـاعـت بـايـسـتـد، مـگـر آن كـه بخواهد صف را پر كند. آنان را بر هيچ مرزى از مرزها و يا شـهرى از شهرهاى اسلامى مگمار و هيچ كس از آنان نبايد منصب قضاوت و حكمرانى بر مسلمانان را تـصـدى كـنـد. ايـن شـيـوه اى بـود كـه عـمـر دربـاره آنـان اعمال مى كرد. ـ خداوند به جاى امّت اسلامى به طور عموم و بنى اميه به ويژه پاداش ها را به او بـدهـد ـ بـه جانم سوگند كه اگر آنچه او و دوستش كردند؛ و نيرو و صلابتشان در دين خدا نـبـود، مـا و همه بنى اميه از موالى بنى هاشم بوديم و اينان يكى پس از ديگرى خلافت را به ارث مى بردند.

بـنـابـرايـن پـس از آن كه نامه ام به تو رسيد، عجم را 