ر قـومـى كـشـتـه شـود و از او دفـاع نـكـنـنـد، خـداونـد دل و زبانشان را دوگانه خواهد ساخت .)(180)

شـريـك بـن اعـور و گروه همراهش كه از شيعيان على (ع) بودند، عبيدالله زياد را از بصره تا كـوفـه همراهى مى كردند. در طول راه ، اينان يكى پس از ديگرى خود را به زمين مى افكندند و تظاهر به بيمارى مى كردند؛ شايد ابن زياد به خاطر آنان تاءخير كند و حسين (ع) پيش از او به كوفه برسد و حكومت آن جا را به دست بگيرد.

ببينيد ضعف روحى چگونه دست و پاى كسى را كه بدان دچار گشته مى بندد شريك و همراهانش آرزو مى كنند كه اى كاش زمام امور به دست امام (ع) بيفتد، ولى به جاى به تعويق افكندن ابن زيـاد و يـا قـتل وى در بصره ، در طول راه ، با هزار و يك حيله ، تنها به اين بسنده مى كنند كه خود را در راه بر زمين بيندازند، به اميد اين كه او در وقت مناسب به كوفه نرسد!

ايـن عـبـيـدالله بـن حـرّ جعفى است كه امام (ع) او را به يارى خويش فرامى خواند و او به ضعف روحـى خود اعتراف مى كند و مى گويد: به خدا سوگند من مى دانم كه هر كس تو را همراهى كند در روز قيامت سعادتمند است ، ولى معلوم نيست من بتوانم برايت كارى بكنم و در كوفه هم براى تو ياورى نمى شناسم . تو را به خدا سوگند مرا از چنين كارى معاف بدار، زيرا كه هنوز خود را آماده مرگ نمى بينم ! اما اين اسبم ـملحقه ـ را، كه به خدا سوگند، سوار بر آن در طلب چيزى نـرفـتـم ، مـگـر كـه بـدان دسـت يـافـتـم ، و هـرگـاه بـر آن سـوار بـوده ام ، هـيـچ كـس مـرا دنـبـال نـكـرده اسـت ، مـگـر كـه از او پـيـشى گرفته ام ـ بگير و ازآن تو باشد. امام (ع) ضمن نكوهش وى عنوان كرد كه با وجود اين ضعف روحى نيازى به او ندارد و فرمود: (اكنون كه خود از يارى ما خوددارى مى ورزى ، ما را به اسب تو هم نيازى نيست !)(181)

طـبـرى از قـول سعد بن عبيده نقل مى كند كه وى در واقعه كربلا شمارى از بزرگان كوفه را ديـده اسـت كـه بـر بـلنـدى ايـسـتـاده انـد و بـا چـشـم گـريـان مى گويند: (خداوندا، ياريت را نـازل فـرمـا (يعنى بر حسين )؛ و من به آنان گفتم : (اى دشمنان خداوند، چرا فرود نمى آييد و يارى اش نمى كنيد؟!)(182)

ضـعـف روحـى انـسـان را وامـى دارد كـه حـتـى خـودش را بـفـريبد؛ و نمونه هايى را كه در اين جا نـقـل كـرديـم ، در واقـع حـكـايـت از خـودفـريبى انسان در مواجهه با حقيقت دارد. اينك موضوع اين نـمـونـه هـا را با اين داستان حقيقتا تاءسف بار به پايان مى بريم . هرثمة بن سليم گويد: هـمـراه عـلى بـن ابـى طـالب در صـفـين جنگيديم . چون ما را در كربلا فرود آورد برايمان نماز خـوانـد. پـس از گـفـتـن سـلام نـمـاز، كـفى از خاكش برداشت و آن را بوييد و فرمود: آه اى خاك ، گروهى در تو اجتماع مى كنند كه بدون حساب به بهشت وارد مى شوند.

هنگامى كه هرثمة پس از جنگ نزد همسرش ـ جرداء دختر سمير كه از شيعيان على (ع) بود ـ رفت بـه وى گـفـت : آيـا چـيـز شـگـفـت انـگـيـزى از دوسـتـت بـرايـت نـقـل كـنـم ؟ چون در كربلا فرود آمد، خاكش را برداشت و بوييد و گفت : آه اى خاك ، گروهى در تو اجتماع مى كنند كه بدون حساب به بهشت وارد مى شوند، او از كجا غيب مى داند. زن گفت : اى مرد چيزى مگو زيرا كه اميرالمؤ منين جز حقيقت چيزى نمى گويد.

هـرثـمـه گـويـد هـنـگـامـى كـه عـبـيـدالله بـن زيـاد سـپـاه را بـه جـنـگ بـا حـسـيـن بـن على (ع) گسيل داشت ، من نيز در ميان سپاه بودم ، چون به مردم و حسين بن على و همراهانش رسيدم ، منزلى كـه عـلى (ع) مـا را در آن فرود آورد و جايى را كه از خاكش برداشت شناختم و سخنى را كه بر زبـان آورده بود به ياد آوردم . از حركتم ناخشنود شدم ؛ بر اسبم سوار گشتم و رفتم تا نزد حـسـيـن (ع) رسـيـدم . بـر او سـلام كـردم و آنـچـه را كـه از پـدرش در آن مـنـزل شـنـيـده بـودم بـازگـفـتـم . حـسـيـن (ع) فـرمـود: (بـا مايى يا عليه ما؟) گفتم اى پسر رسـول خـدا! نـه بـا تـوام و نـه عليه تو! زن و فرزندم را رها كرده ام و از ابن زياد بر آنان بـيـمـنـاكـم . حـسـيـن (ع) فـرمـود: (بـنـابـر ايـن از نـزد مـا بـگـريـز تـا شـاهـد قـتـل مـا نـبـاشـى ، زيـرا بـه خـدايـى كـه جـان مـحـمـد بـه دسـت اوسـت ، هـر كـس امـروز شـاهـد قـتـل مـا بـاشـد و مـا را يـارى نـكند، خداى او را در دوزخ افكند). من نيز گريزان پيش رفتم تا قتلگاهش از ديده ام پنهان شد.(183)

بـبـيـنـيد كه چگونه انسان به سبب ضعف درونى ، خودش را نيز مى فريبد. سخن آخر اين كه در اواخر دوران معاويه ، هيچ كس از اين امّت باقى نمانده بود كه فريب گمراهى امويان را نخورده يـا بـه دوگـانـگـى شـخـصـيت دچار نشده باشد؛ و يا اين كه ضعف روحى او را از يارى حق باز نـداشـتـه بـاشـد. مگر شمارى اندك ، كه آنان نيز يا در تبعيد و زندان به سر مى بردند و يا تـرسـان و نـگـران و آواره بـودند؛ و آن برگزيدگانى كه سيد الشهدا را يارى دادند از ميان همين دسته بودند.22. (آخرين گفتگو)
وقتى عدم سازش امام حسين عليه السلام با يزيد قطعى شد، محمد حنفيه خدمت حضرت رسيد و گفت :
برادرم ! تو محبوب ترين و عزيزترين مردم نزد من هستى و اطاعت از تو بر من واجب است ؛ زيرا خداوند ترا بر من برترى داد. و از بزرگان بهشت گرداند. به خدا سوگند آنچه را خير و صلاح كسى تشخيص دهم ، نهان نمى كنم ؛ از آنجا كه تو آميخته اصل و نفس و روح و هستى من مى باشى ، ترا سزاوارتر از همه در اين راستا مى دانم . از اينرو تا آنجا كه ممكن است در شهرى اقامت مكن و با فرستادن نمايندگانى به سوى مردم ، آنان را به بيعت با خود دعوت نما؛ اگر با تو بيعت كنند، خدا را سپاس نموده و گرنه ، باز به تو آسيبى نمى رسد. با ورود به شهرى مى ترسم بين مردم اختلاف افتاده و گروهى از تو پشتيبانى كرده و گروه ديگر عليه تو بپا خيزند و كار به خونريزى كشيده و هدف تير و بلا قرار گيرى و خون بهترين فرد اين امت ضايع و خانواده اش ذليل شود.
امام حسين عليه السلام پرسيد:
به عقيده تو به كجا روم ؟
محمد حنفيه گفت :
فكر مى كنم بهتر است كه وارد شهر مكه شوى و اگر آنجا نيز براى شما امنيت نبود، به بيابان و كوهها و از ديارى به ديار ديگر روى تا ببينيم كار مردم به كجا مى انجامد؛ اميدوارم با درك صحيح و اراده آهنين خود، مشكلات پيش روى را با موفقيت تمام ، يكى پس از ديگرى ، برطرف كنى . (68)
امام حسين عليه السلام فرمود:
برادرم ! اگر در دنيا هيچ ماءوى و پناهى نباشد، با يزيد بيعت نخواهم كرد؛ بخدا سوگند، اگر در صخره هاى كوهستان و يا لانه حيوانات بيابان روم ، مرا يافته و خواهند كشند. (گريه محمد حنفيه ) خداوند ترا پاداش خير دهد كه خير خواهى نمودى و ليكن من تصميم گرفته ام كه برادران و فرزندان ايشان و شيعيانم كه بينش و منش شان با من يكى است ، به سوى مكه حركت كنم و اما تو در مدينه بمان و اوضاع و احوال اينجا را دقيق زير نظر بگير و به من گزارش كن . (69)
مرحبا بالقتل فى سبيل الله و لكنكم لا تقدرون على هدم مجدى و محو عزتى و شرفى فاذا لا ابالى من القتل . (70)
چه زيباست كشته شدن در راه خدا و ليكن شما مج