اشت .

همان طور كه سخنان آن حضرت با امّ سلمه با آنچه در پاسخ نامه عمرة ، دختر عبدالرحمن ـ كه روش امـام بـر او گـران آمده بود و حضرت را به فرمانبردارى و پيوستن به جماعت دستور مى داد ـ نوشت تفاوت داشت .

مـنـطـق گـفـتـار آن حـضـرت در گفت و گوى با فرزدق شاعر با منطق ايشان در گفت و گوى با عبدالله بن مطيع عدوى ، كه بزرگ ترين اهتمام او فراوانى و گوارايى آب چاهش بود، تفاوت داشت .

هـمچنين آن حضرت با عبدالله بن جعفر و ابن عباس به گونه اى سخن مى گويد، كه با گفتار ايـشـان بـا عـبـدالله عمر، دارنده موضع گيرى و راءى ترديدآميز، تفاوت دارد. عبدالله بر اين بـاور بـود كـه امـام (ع) نيز همانند مردم با يزيد صلح كند و همانند روزگار معاويه شكيبايى ورزد؛(190) تـا آن جـا كـه امـام (ع) از سـخـنـان و استدلال هاى ترديدبرانگيزش به تنگ آمد و فرمود: (مادام كه آسمان و زمين برپايند، بر چنين سخنى اف باد)(191)

پـژوهـشـگـرى كـه نـصـوص مـربـوط بـه ايـن دوره مـهـم را مـورد تـاءمـل قـرار دهـد، تاءثير شخصيت مخاطب را در همه آن ها روشن و آشكار خواهد يافت . از كسانى كه به اين نكته مهم پى برده اند مورّخ محقق ، آقاى مقرم است كه مى گويد: آن حضرت آنچه را كـه مـى دانست ، به همه كسانى كه دوست داشتند وى از سفر به كوفه چشم بپوشد باز نگفت . زيـرا آگـاه بـود كـه بـا تـوجـّه بـه تـفـاوت درك و گـنـجـايش مخاطبان و تفاوت ميزان دورى و نـزديـكـى اهدافشان با آن حضرت همه چيز را نبايد به آنان گفت . از اين رو پاسخ هر كسى را بـا عـنـايـت به گنجايش و عقل و معرفت خودش مى دهد. زيرا دانش ائمه (ع) سخت و دشوار است و جـز بـراى پـيـامبران مرسل و فرشتگان مقرب و مؤ منانى كه خداوند قلبشان را با ايمان آزموده است ، قابل تحمل نيست .(192)

همچنين تاءثير شخصيت مخاطب در ميزان صراحت و روشنى نصوص ايجاب مى كند كه همه آنها را مـجـمـوعـه اى واحـد بـدانـيـم . زيـرا مورد توجّه قرار دادن پاره اى نصوص ـ كه ممكن است مبهم و متشابه يا نادرست باشد ـ بدون توجّه به بقيه ، چه بسا كه پژوهشگر را به استنتاجى وادار سازد كه ناقص يا اشتباه باشد.

مثل اين كه پژوهشگرى تنها آن بخش از گفت و گوى امام (ع) با فرزدق را مورد توجّه قرار دهد كـه چـون از امـام پـرسـيـد (چرا حج را ناتمام گذاردى ؟)(193) فرمود: اگر شتاب نـمـى كـردم دستگير مى شدم ).(194) يا گفت و گوى ميان امام (ع) و ابوهِرّه اَزْدى را در مـنـطـقه ثعلبيه مورد توجّه قرار دهد؛ كه در روايت آمده است : چون حسين (ع) شب را به صبح بـرد، نـاگـهـان مـردى بـه نـام ابـاهره ازدى نزد وى آمد و سلام كرد و چنين گفت : اى پسر دختر رسـول خـدا، چـه چـيـز تـو را وادار كـرد كـه از حـرم جد خويش بيرون آيى ؟ حضرت فرمود: اى ابـاهـرة ، بـنـى امـيـه امـوالم را گـرفتند، شكيبايى ورزيدم ، به من دشنام دادند، باز شكيبايى ورزيـدم ؛ ولى چـون قـصـد جـانـم را كـردنـد، گـريـخـتم . اى اباهر به خدا سوگند كه گروه سـتـمـگـران مـرا خـواهـنـد كشت ؛ و به يقين خداوند بر آنان جامه خوارى و ذلت خواهد پوشانيد و شـمـشـيرى برنده را بر آنان مسلط خواهد كرد و كسى را بر آنان مسلط خواهد كرد كه آنان را از قـوم سـبـاء نـيـز خـوارتـر كـنـد. همان مردمى كه زمام امورشان به دست زنى بود كه بر جان و مالشان حكم مى راند.(195)

از ظـاهـر ايـن نـصـوص چـنـيـن بـرمى آيد كه بزرگ ترين همت امام (ع) نجات جانش بود! او بر گـرفـتـن امـوال و دشـنـام هـايـى كـه از دشمن شنيد شكيبايى ورزيد، اما چون آهنگ جان وى كردند براى نجات خويش گريخت ! اين چيزى جز ميزان مظلوميت امام (ع) نيست ، گويى كه هيچ خوددارى از بيعت و طلب اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر و قيامى در كار نبوده است !

گـروهـى فـريب چنين استنتاج غلطى را خورده اند و پنداشته اند كه اساس حركت امام (ع) تلاش براى نجات و فرار از ترور و قتل بوده است .

چـنـانـچـه ديـدگـاه پـژوهـشگرى بر چيزى مثل پاسخ آن حضرت به مسورة بن مخرمه نيز محدود شـود، نـيـز هـمـيـن مـشـكـل پـيـش مـى آيـد زيـرا هـنـگـامـى كـه وى بـه امـام نـوشـت كـه گـول نـامه هاى عراقيان را نخورد، حضرت پاسخ داد: (در اين باره از خداوند طلب خير مى كنم )(196)و يـا سـخـن آن حـضـرت بـه مـحـمـد بن حنفيه كه فرمود: (برادرم ، در آنچه گفتى خواهم انديشيد.)(197)

يـا سـخـن آن حضرت به عبدالله بن مطيع كه فرمود: اينك آهنگ مكّه را دارم ، و پس از رسيدن به آن جا از خداوند در كار خويش طلب خير مى كنم .)(198)

يا سخن آن حضرت به عبدالله بن عباس كه چون وى را از رفتن به عراق برحذر داشت فرمود: (من از خداوند طلب خير مى كنم و مى نگرم كه چه مى شود.)(199)

يـا سخن آن حضرت به عبدالله زبير كه فرمود: (به خدا سوگند با خود عهد كرده ام كه به كـوفـه بـروم . شـيعيانم و بزرگان آن شهر به من نامه نوشته اند؛ و از خدا طلب خير مى كنم .)(200)

از ظاهر اين گونه نصوص بر مى آيد كه امام حسين (ع)، در مسير قيام خويش ، هيچ نقشه از پيش طراحى شده اى نداشت ؛ واز سرنوشتى كه در آينده در انتظار وى بود ناآگاه بود، و جهت حركت ايشان را استخاره تعيين مى كرد.

ايـن بـرداشـت ، گـذشـتـه از آن كه با اعتقاد صحيح درباره علم امام منافات دارد، با بسيارى از نصوصى كه در همين دوره از ايشان وارد شده نيز مخالف و در تعارض است .

اگـر پـژوهـشـگرى ، ديدگاهش را، به عنوان مثال ، تنها به نامه هاى كوفيان به امام (ع) به ويـژه نـصـوصـى كـه از خـود ايـشـان نـقـل شـده مـحـدود سـازد بـاز هـم بـه مـشـكـل بـرخـواهـد خـورد. زيـرا مـوجـب خـواهـد شـد كـه سـبـب قـيـام آن حـضـرت را نـامـه هـاى اهـل كـوفـه بـداند؛ و اين از مشهورترين خطاهايى است در راستاى نگرش به قيام امام حسين (ع) صورت پذيرفته است .

هـمـچـنـين اگر تنها به نصوص القا كننده اميد و انتظار امام به موفقّيّت و پيروزى و به دست گـرفـتـن زمـام امـور و بـى اطـلاعـى از سـرنـوشـت شان باشد باز هم استنتاج درستى به بار نخواهد آورد.

همه اين نتايج محدود يا اشتباه ، از نتيجه گيرى جزئى و تفكيك شده موضوع ناشى مى شود. در حـالى كـه اگـر هـمـه نصوص مربوط به اين دوره را به عنوان مجموعه اى كلى و متحد در نظر بگيريم ، يكى از عوامل مصونيت از ضعف و خطا تاءمين مى گردد.

[خـلاصـه آن كـه ] درسـت هـمـان گـونـه كـه مـتـشـابه قرآن به محكم آن باز گردانده مى شود، متشابه گفتار ائمه (ع) نيز بايد به محكم آن ها باز گردد.

در مـجـمـوعـه ايـن نـصوص متشابهاتى وجود دارد كه در ديد نخست معناى واقعى آن ها روشن نمى شـود، و ديـدگـاه را تـنـهـا بـه آن هـا مـحـدود كـردن نـيـز بـه حصول نتايج ضعيف و اشتباه خواهد انجاميد. مثل اين كه ديدگاهمان را به گفتار آن حضرت خطاب بـه عـمـر بـن لوذان مـحـدود كـنيم كه چون به ايشان گفت كه به كوفه نرود، زيرا مردم آن جا بـراى يـارى ايـشـان در عـمـل كـارى انـجـام نـداده انـد و بـراى اسـتقبال مقدمشان زمينه اى فراهم نساخته اند فرمود: اى عبدالله ، اين نظر بر من پوشيده 