نيست ، اما بر امر خداوند چيره نتوان شد.(201)

يـا مـانـنـد گـفـتـار آن حـضـرت پـس از خـواندن نامه عمرة ، دختر عبدالرحمن ، كه در آن آمده بود: (كـارى را كـه مى خواهد انجام دهد بر او دشوار مى بيند و امر مى كند كه سر به فرمان آورد و به جماعت بپيوندد؛ و به امام خبر مى دهد كه به سوى قتلگاهش مى رود و مى گويد: گواهى مى دهـم كـه عايشه برايم نقل كرده است كه از رسول خدا(ص) شنيده كه فرمود: (حسين در سرزمين بابل كشته مى شود)؛ و امام (ع) در پاسخ فرمود: (در اين صورت از رفتن به قتلگاه خويش ناگزيرم .)(202)

يـا مـثـل پـاسـخـى كه حضرت به عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومى داد؛ و هنگامى كه عمر از ايـشـان خـواسـت بـه عـراق نرود، فرمود: (اى پسر عمو خداوند به تو پاداش خير دهد، به خدا سـوگـنـد كـه مـى دانـم تـو براى خيرخواهى آمده اى و خردمندانه سخن مى گويى ، ولى هرگاه كارى مقدر باشد، خواهد شد خواه به نظر تو عمل كنم يا آن را وانهم .)(203)

يـا مـانـند سخن آن حضرت به ام سلمه كه فرمود: مادرجان ، خداوند خواسته است كه مرا كشته و سـربريده ظلم و ستم ببيند؛ و خواسته است كه حريم و قبيله و زنانم آواره شوند و كودكانم را مـظـلومانه سر ببرند و در بند كنند و به اسارت ببرند و هر چه فرياد كنند هيچ ياور و معينى نبينند.)(204)

يـا مـانـنـد گـفـتـار آن حـضـرت بـه امّ هـانـى كـه فـرمـود: (آنـچـه مـقـدر اسـت هـمـان مـى شود.)(205)

يا مثل گفتار آن حضرت به اوزاعى : (خوش آمدى اى اوزاعى ، آمده اى كه مرا از رفتن بازدارى ؛ حال آن كه خداوند جز اين نخواسته است !)(206)

يـا مـثـل گـفـتـار آن حـضـرت بـه خـواهـرش زيـنـب كـه فـرمـود: (خـواهـرم ، آنچه مقدر است خواهد شد.)(207)

ايـن نصوص دربردارنده ايهام و تشابهى است كه در ديد نخست چنين القا مى كند كه جبر و قهر در كـار بوده است ، و امام در آنچه انجام داد از خود هيچ اختيارى نداشته ؛ و اين خلاف واقعيت امر و خلاف اعتقاد صحيح است .

كـسـى كـه در مـعـنـاى قـضـا و قـدر و اقـسـام قـضـا ـ نـسـبـت بـه آنـچـه از آن بـزرگـواران نـقـل شـده اسـت ـ آگـاهـى نـداشـتـه بـاشد، از درافتادن به لغزشگاه فهم نادرستِ اين نصوصِ متشابه مصون نخواهد ماند.

بـراى فـهـم نـكـات نـهـفـته در چنين نصوصى ، پژوهشگر ناچار است كه متشابهات آن ها را به محكمات برهان هاى اعتقاد حق و ديگر نصوص محكم و مشابه آن ها عرضه كند، تا معناى حقيقى آن ها به طور كامل برايش روشن گردد.

از آنـچـه گذشت يك حقيقت براى ما روشن مى شود و آن اين است كه مطالعه عميق نصوص وارده از سـوى امـام حـسين (ع) در اين دوره منوط به توجّه دقيق به نكات سه گانه اى است كه پيش تر گفتيم ؛ و ناگزير بايد به نتيجه زير منتهى شود

امـام حـسـيـن (ع) بـا هـمـه قـضـايـايـى كـه در مـسـيـر نـهـضـت مـقـدس ايـشـان پـيـش آمـد بـا كـمـال ژرف انـديـشـى و بـا منطق (شهيد پيروز) برخورد مى كرد؛ اشخاص را با منطق شهادت مورد خطاب قرار مى داد كه خود عين پيروزى است ؛ هر چند كه در همان هنگام با برخى از قضايا بـر اسـاس ظـواهـر آن تـعـامـل كـردنـد و مـيـان ايـن دو مـنـطـق هـيـچ مـنـافـاتـى نـيـسـت ، بـلكه در طول يكديگر قرار دارند.

بـراى مـثـال ، ايـن درسـت اسـت كه امام نمى خواست در مدينه و به ويژه در مكّه به گونه اى كه انـقلابش در نطفه خفه و حرمت خانه خداوند نيز هتك گردد كشته شود؛ و از اين رو به محمد حنفيه مـى فـرمايد: (برادرم ، بيم آن دارم كه يزيد بن معاويه مرا در حرم بكشد و من كسى باشم كه حرمت اين خانه به وسيله او شكسته شود.)(208) زيرا در اين صورت ، امويان در همه ايـن مـوارد نـسـبت به آنچه بر سر امام (ع) مى آمد بى گناه تلقى مى شدند خواه در مدينه ، يا مـكـّه و يا در راه ؛ و به اين وسيله موفق مى شدند تا ظاهر دينى حكومتشان را حفظ كنند. يا آن كه مصيبت بزرگ ترى درست مى شد و خود امويان در مقام خونخواهى امام بر مى آمدند و كسى را كه خـود بـه وى فـرمـان كـشـتـن داده بـودند مى كشتند و با اين ادعا كه صاحب خونِ امام هستند و قصد گـرفتن انتقام وى را دارند مردم را مى فريفتند. در نتيجه مردم فريبشان را بيش تر مى خوردند و دوسـتـى شـان نـسـبـت بـه آن هـا زيـادتر مى گشت و تظاهرشان به تدين و التزام به احكام اسـلامـى را تـاءيـيـد مى كردند؛ كه در اين صورت مصيبت وارده بر اسلام و امّت اسلامى دردناك تر و تلخ ‌تر مى گشت !

ايـن مـطـلب اسـاسـا درسـت اسـت كـه امـام (ع) از هـمـان آغـاز بـا آگـاهـى كامل نسبت به انتخاب و سرزمين برگزيده اى كه رويدادهاى واقع شده در پهنه آن به پيروزى مـطـلوب مى رسد حركت كرد. آن حضرت در اين زمينه فرموده است : (قتلگاهى برايم اختيار شده اسـت كـه آن را ديـدار مـى كـنـم )(209)؛ (وعـده گـاه گـودال و مـكـانـى اسـت كه در آن به شهادت مى رسم و آن كربلاست )؛(210) (آنان بـر مـن دسـت نـخـواهـنـد يـافـت و آزارى بـه من نمى توانند برسانند، مگر اين كه به وعده گاه بـرسـم )(211)؛ (امـا مـن بـه يـقـيـن مـى دانـم كـه ايـن جـا قـتلگاه من و ياران من است ).(212)

از آن جـا كـه امام (ع) مى دانست چنانچه بيعت نكند كشته مى شود، كوشيد تا در زمان و مكان و با كـيفيتى كه خود برمى گزيند و طرحش را مى ريزد، اما دشمن اجرا مى كند كشته شود. آن حضرت با منطق شهيد فاتح مى كوشد تا شهادتش در سرزمينى كه خود انتخاب مى كند تحقق يابد، تا دشـمـن نـتـوانـد قـتـلگـاه ايـشـان را پـنـهان كند؛ و در نتيجه اهداف مورد نظر و نهفته در پس اين قـتـل ، كـه عـمـق جان امّت را تكان مى دهد و در راستايى كه خود حسين (ع) خواسته است به حركت درمى آورد، خفه شود. نيز آن حضرت كوشيد تا آن رويدادهاى فاجعه آميز در روز روشن و نه در ظـلمـت شـب جـريـان يابد تا گواهان بيش ترى بر روند آن شاهد باشند و دشمن نتواند بر اين وقـايـع دردنـاك پـرده بـيـنـدازد و سـرپـوش ‍ بـنـهـد؛ و ايـن هـمـان هـدف نـهـفـتـه در پـس عـامـل تبليغاتى است كه امام (ع) عصر تاسوعا از دشمن مى خواهد كه تا بامداد عاشورا به وى مهلت دهند.

بـراى مـثـال ، ايـن درسـت اسـت كـه نـامـه هـاى مـردم كـوفـه ، حـجـت آنـان بـر امـام (ع) و در عـيـن حال از سوى امام بر آنان و همزمان حجتى بر همه امّت بود. حجيت وجود اين نامه ها اقتضا مى كرد كـه امـام پـس از دريـافـت آن هـا؛ بـه ويـژه پـس از آن كـه مـسـلم بـن عـقـيـل براى ايشان نامه نوشت و گزارش داد كه هجده هزار تن از كوفيان با او بيعت كرده اند و مـنـتظر قدوم مبارك ايشانند به آن شهر برود.(213) بنابراين سفر ايشان به سوى كـوفـه بـراى وفـاى بـه عهدى بود كه امام (ع) براى رفتن نزد آنان با خود بسته بود: (.. چـنـانـچـه بـرايـم نـوشـت كـه راءى هـمـه شـمـا و صـاحـبـان فـضـيـلت و خـردمـنـدان شـمـا بـر مـثـل آنـچـه پـيـك هايتان برايم نقل كرده اند و در نامه هايتان خوانده ام تعلق گرفته است ، به زودى نزد شما مى آيم ، ان شاء الله .)(214)

چـنـانـچـه پـس از ايـن نامه ها امام به كوفه نمى رفت ، تاريخ و مردم از آن هنگام ت